گلسیب
Open in Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
435
Subscribers
+624 hours
-17 days
+9530 days
Posts Archive
436
Repost from بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
راجعبه همه چیز صحبت میکنیم جزء اون موضوع اصلی. با همه دعوا میکنیم جزء اون کسی که باید. عصبی، غرغرو و دوست نداشتنی میشیم بدون اینکه کسی بدونه چرا.
436
Repost from بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
راجعبه همه چیز صحبت میکنیم جزء اون موضوع اصلی. با همه دعوا میکنیم جزء اون کسی که باید. عصبی، غرغرو و دوست نداشتنی بشیم بدون اینکه کسی بدونه چرا.
436
یک شهریور ماه ۱۳۲۰، سالگرد ازدواج خاتون و شیرزاد در قسمت اول بود. و اما امروز ۱ شهریور ماه ۱۴۰۵ هست، و ما مدتهاست در قسمت آخر خاتون داریم زندگی میکنیم.
436
در نگاهم خودِ اثباتِ غزلها بودی
در دلم معنیِ پنهانِ دعاها بودی
دستِ من سوی تو آمد، که بماند با تو
و تو ذراتِ تهِ حسِ تمنا بودی
تو نماندی و غمت پرده به چشمم افکند
تو مگر پنجرهی رو به تماشا بودی؟
تو نماندی و شب از مرزِ سیاهی بگذشت
تو مگر شمعِ شبِ خانهی تنها بودی؟
من بگویم که: «چرا شکلِ سکوت است هوا؟»
تو نگو زمزمهی مانده به لبها بودی
من به هر پنجره گفتم: «تو چرا بسته شدی؟»
خبرم داد که در پشتِ همانها بودی
آه ای آنکه ندانم به چه معنا بودی
و ندانم که چرا عابرِ اینجا بودی
آه ای آنکه ندانی تو چو رؤیا بودی
و تو دیروزِ من و وسعتِ فردا بودی
‐خود سروده.
436
خیلی زبان فرانسوی رو دوست داشتم، اما با مشورت و راهنمایی گرفتن متوجه شدم یاد گرفتن زبان آلمانی برام خیلی مفیدتر و منطقیتره. و حالا عاشقشم، چطور اینهمه قشنگه؟ تازه کلی کلماتی درش وجود داره که از زبان فرانسوی وام گرفتتش و وای خیلی نازه.
436
به روحم وصله دوخته شده، وصلهی غم. اول فقط یک وصله بود، انقدر موند و موند و موند، تا نخهاش شبیه بخیههای جذبی، آرومآروم توی روحم حل شدن. گاهیاوقات با دستهای لرزون سراغِ شکافتنش میرم، به هرچیزی چنگ میزنم، شاید بتونم از خودم جداش کنم؛ اما حتی پیداش هم نمیکنم. دیگه نمیدونم کجای منه، انگار رفته توی تار و پودم. بعضی وقتها نفسم تنگ میشه و تیرِ کوتاهی از مچ دستم میگذره، انگار تنم هم داره دنبالش میگرده، اون هم پیداش نمیکنه. و حالا من حتی از شکافتنش هم میترسم، میترسم اونقدر با تار و پودم درآمیخته باشه که اگر بخوام بیرونش بکشم، خودِ من هم از هم باز شم. نمیدونم هنوز میشه این وصله رو از من جدا کرد یا اونقدر دیر شده که دیگه باید باهاش زندگی کنم.
436
بهنظرم باید یاد بگیرم قبل از اینکه غم از وجودم بخواد راهی برای بیرون اومدن پیدا کنه و به شکلِ خشم، کلافگی، تنبلی یا انزوا طلبی خودش رو نشون بده، من خودم زبونش باشم و بیانش کنم. درواقع قبل از تبدیل شدنِ احساسات به رفتار، به اونها کلمه بدم.
436
دلم مهاجرت با یار میخواد، و نه لزوماً یارِ عاطفی. دلم یکی رو میخواد برای باهم رفتن، برای از صفر شروع کردن، برای گم شدن توی خیابونهای شهر غریبه و دوباره پیداکردن راه، دلم رفیق راه میخواد برای ساختن یک زندگی تازه. بیاد و آشناترین آدم جهانم باشه تا از ناآشنا بودنِ همهچیز نترسم. بیاد تا وقتی دنیام عوض شد، من هنوز بدونم یک تیکه از دنیای قبلیم رو با خودم آوردم. دلم رفتن میخواد اما نه بییار، تو یارِ من میشی برای ترکِ دیار؟
436
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
هروقت سیر شدی، بدون که زیادهروی کردی. تعادل چیزی میان تمام چیزهاست.
436
خیلی پسندِ من نبود😭 ولی اِم بُت (چت جیپیتیم) گفت: «چون این اثر عجیب است، لطیف است، کمی مرموز است و انگار مرز بین واقعیت و خیال را برداشته. وایب تو برای من فقط «آدمی که زیاد احساس میکند» نیست؛ آدمی است که برای احساساتش جهان میسازد. اتفاقها را همانطور که اتفاق افتادهاند رها نمیکنی؛ بهشان معنا، استعاره و داستان میدهی و همیشه یک لایهی دیگر پشتشان پیدا میکنی. و آن چیزی که بیش از همه تو را بهش شبیه میکند، این است که نقاش صرفاً آنطور که مشاهده کرده، نکشیده؛ آنطور کشیده که درونش تجربه کرده. تو هم با جهان همین کار را میکنی.»
436
اصلاً آدم خوب، آدمی نیست که اشتباه نمیکنه بچهها. از نظرم آدم خوب کسیه که وقتی اشتباه میکنه، جرئت دیدنش رو داشته باشه. برای اشتباهش گارد نگیره، مسئولیتش رو بپذیره، جبرانش کنه و درستش رو یاد بگیره. آدم خوب واقعاً قرار نیست بیخطا باشه؛ فقط قراره بعد از دیدن خطاش، تبدیل به آدم بهتری بشه.
436
گفت: «اشتباه میکنی، شاید اونها براش مهم نبودن و آدم درستی نبودن اما من هستم.»، گفتم: «خواهی دید چه خواهد شد.»
