fa
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

رفتن به کانال در Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
248
مشترکین
+724 ساعت
+327 روز
+3230 روز
آرشیو پست ها
Moein-Hamdam-320.mp38.73 MB

گرچه معشوق باعثِ اثر هنریه، اما هیچ‌کس یادش نمی‌ره که عاشق، خالقِ اثر هنریه.

فکر می‌کنم دلیلش اینه که خودِ عاشق هم دلش نمی‌خواد دوربین روی خودش باشه، و شاید تفاوتِ عشق با بقیه‌ی احساسات همینه. آدم‌ها دوست دارن مرکزِ توجه باشن، اما عاشق از اینکه توجه روی معشوق باشه لذت می‌بره. برای همین وقتی اسمِ معشوق بیاد، عاشق بیشتر از خودش، از معشوق حرف می‌زنه، اون از خودش به‌حدی گذشته که با اوج هنرش، دنیا رو وادار کنه به معشوقه‌ش نگاه کنن، و این باعث کم‌ارزش شدنِ عاشق نیست، اتفاقاً بزرگ‌ترین قدرتِ عاشق همینه، می‌تونه چیزی رو از یک آدمِ معمولی، به یک افسانه تبدیل کنه و با لذت به نتیجه نگاه کنه. و در آخر، فکر می‌کنم عاشق پشتِ دوربینه، چون عکاسه!

راستش رو بخوای همون لحظه ام می‌دونستی که اشتباهه، فقط تصمیم گرفتی نادیده‌اش بگیری و خب، اینم نتیجش.

من همیشه دکترهارو آخرین سنگرِ امید می‌دونم، دلیل علاقه‌ی زیادمم بهشون همینه، ناجی‌هایی که حتی وقتی همه‌چیز از دست رفته احساس می‌کنم‌ اون‌ها می‌تونن یه راهی برای نجات پیدا کنن، برای همین وقتی ناامیدی رو توی چشم‌هاشون می‌بینم انگار تکیه‌گاهم فرو می‌ریزه، انگار کمرم می‌شکنه.

چیزی که باهاش مخالفم اینه که خیلی اوقات منتظر یک معجزه‌ایم، منتظر روزی که ناگهان از راه برسه و زندگیمون رو به گلستانی همیشگی تبدیل کنه. اما نه! معجزه‌ها اون‌قدر زیاد اتفاق نمی‌افتن، و اگر اتفاق بیفتن هم قرار نیست تا ابد همه‌چیز رو خوب نگه دارن. چرخش روزگار این‌طور عمل نمی‌کنه که شما مدتی رنج و سختی و مصیبت رو تحمل کنی، تا بعد به نقطه‌ای برسی که بعد از اون فقط خوشی باشه، زندگی زنجیره‌ای از همین فراز و نشیب‌هاست، از غم و شادی، از شکست و پیروزی، و ما بارها و بارها همهٔ این‌هارو تجربه می‌کنیم، برای همین فکر می‌کنم اون روز خوبه احتمالاً هیچ‌وقت از راه نمی‌رسه، و زندگی همین امروزه، همین لحظه، با تمام نقص‌ها و سختی‌هاش.

2:35 بله خانم هایده، باید بر جان من آتش بزنه چون به قولِ آقای روشن، من نیامده‌ام با او باشم، من آمده‌ام «او» باشم. هیزم آتش نمی‌گیرد، آتش می‌شود.

2:02 وای وای وااای!

یک روز با صدای هایده دیوانه می‌شم.

Repost from N/a
photo content

افسارِ ذهنم رو محکم می‌گیرم تا سمت داوری و قضاوتِ کسی نره، چون یاد گرفتم هر انگشتی که خطاب به بقیه بگیرم، دیر یا زود به سمت خودم برمی‌گرده.

«کاش آن شمعِ دلت جاذبِ پروانه نبود مرغِ دل در طلب دامِ تو و دانه نبود کاش هنگامه‌ی زخمی شدنِ قمریِ ما آن نگاهِ تو به مأمن‌دهِ یک لانه نبود کاش رؤیای لقایت ز سر افسانه نبود عاشقِ شیوه‌برت شاعر و دیوانه نبود کاش این عشقِ گرامی به بنِ سینه‌ی ما حاصلش سوختن اندر درِ میخانه نبود» -خود سروده.

ای خالقِ هر قصهٔ من، این من و این تو، تسلیم.

با او، زندگی زیباست، با او، خانه دلگشاست، با او، حال و هوایم شاد و غصه‌هایم تابه‌تاست، با او، دلم از زندگانی خرسند و رضاست، با او، تلخیِ روزگار کم‌ادعاست، با او، زمستانِ دل امیدوار به شکوفه‌هاست، با او، راه‌های دور به چشم کوتاه و آشِناست، با او، دل به فرداها امیدوار و از دیروزها رهاست، با او، لبخند روی لب‌هایم آسان و اشک از چشم‌هایم نارواست، با او، جهان مهربان‌تر با ماست. با او..؟ حاجت به وصفِ بیش نباشد وقتی او خود، تمامِ ماجراست.

این اسمش عُمر آدمیزاده، پول توجیبی نیست که الکی خرجش کنی و باز اولِ ماه بهت برگرده‌ها.

Morteza-Eskandari-Bidaram-Kon-256.mp35.82 MB

از گفتنِ «ببخشید»، و «اشتباه کردم» و «حق با شما بود» هیچ‌وقت خجالت نکشید، هیچ‌ از غرور و عزت‌نفستون کاسته نمی‌شه، برعکس، آدم‌های بزرگ رو بیشتر با همین جمله‌ها می‌شه شناخت.

و این عمر، چرا این‌گونه در شتاب رفتن است؟ و این ثانیه‌ها، چرا چنین بی‌قرار از قرارند؟ چرا برای گریختن از عددها، لحظه‌ای آرام و قرار ندارند؟ برای فعلِ زندگی کردن، باید به کدامین پرسش پاسخ داد؟ به جنگ؟ به گرانی؟ به هوای آلوده و نفسِ بی‌نفسی؟ به جدالِ امید و ناامیدی؟ یا به گذرِ بی‌امان ثانیه‌ها؟

"می‌خوای از سرش بگو؟ می‌خوای از تهش بگو یا حتی از وسطش؟ از هر جای داستان که تعریف کنی، من هر بار با افتخار انتخاب می‌کنم که توی روایتِ آدمی مثل تو، من آدم بدِ قصه باشم."

دخترم روی موهام رو بوس کرد گفت: «غصه نخور.» و یک تار از موهامم به نوکش چسبید.
دخترم روی موهام رو بوس کرد گفت: «غصه نخور.» و یک تار از موهامم به نوکش چسبید.