ar
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

الذهاب إلى القناة على Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
435
المشتركون
+624 ساعات
-17 أيام
+9530 أيام
أرشيف المشاركات
راجع‌به همه ‌چیز صحبت می‌کنیم جزء اون موضوع اصلی. با همه دعوا میکنیم جزء اون کسی که باید. عصبی، غرغرو و دوست نداشتنی میشیم بدون اینکه کسی بدونه چرا.

راجع‌به همه ‌چیز صحبت می‌کنیم جزء اون موضوع اصلی. با همه دعوا میکنیم جزء اون کسی که باید. عصبی، غرغرو و دوست نداشتنی بشیم بدون اینکه کسی بدونه چرا.

یک شهریور ماه ۱۳۲۰، سالگرد ازدواج خاتون و شیرزاد در قسمت اول بود. و اما امروز ۱ شهریور ماه ۱۴۰۵ هست، و ما مدت‌هاست در قسمت آخر خاتون داریم زندگی می‌کنیم.

Leila-Forouhar-Chi-Seda-Konam-Toro-128.mp33.94 MB

در نگاهم خودِ اثباتِ غزل‌ها بودی در دلم معنیِ پنهانِ دعاها بودی دستِ من سوی تو آمد، که بماند با تو و تو ذراتِ تهِ حسِ تمنا بودی تو نماندی و غمت پرده به چشمم افکند تو مگر پنجره‌ی رو به تماشا بودی؟ تو نماندی و شب از مرزِ سیاهی بگذشت تو مگر شمعِ شبِ خانه‌ی تنها بودی؟ من بگویم که: «چرا شکلِ سکوت است هوا؟» تو نگو زمزمه‌ی مانده به لب‌ها بودی من به هر پنجره گفتم: «تو چرا بسته شدی؟» خبرم داد که در پشتِ همان‌ها بودی آه ای آن‌که ندانم به چه معنا بودی و ندانم که چرا عابرِ اینجا بودی آه ای آن‌که ندانی تو چو رؤیا بودی و تو دیروزِ من و وسعتِ فردا بودی ‐خود سروده.

خیلی زبان فرانسوی رو دوست داشتم، اما با مشورت و راهنمایی گرفتن متوجه شدم یاد گرفتن زبان آلمانی برام خیلی مفیدتر و منطقی‌تره. و حالا عاشقشم، چطور این‌همه قشنگه؟ تازه کلی کلماتی درش وجود داره که از زبان فرانسوی وام گرفتتش و وای خیلی نازه.

photo content

خنجر نکشید، زورش نرسید. دست‌هاشو بُرید، اما دست برنِمی‌داشت.

دست برنَدار، دست برنِمی‌دارم.

به روحم وصله دوخته شده، وصله‌ی غم. اول فقط یک وصله بود، انقدر موند و موند و موند، تا نخ‌هاش شبیه بخیه‌های جذبی، آروم‌آروم توی روحم حل شدن. گاهی‌اوقات با دست‌های لرزون سراغِ شکافتنش می‌رم، به هرچیزی چنگ می‌زنم، شاید بتونم از خودم جداش کنم؛ اما حتی پیداش هم نمی‌کنم. دیگه نمی‌دونم کجای منه، انگار رفته توی تار و پودم. بعضی وقت‌ها نفسم تنگ می‌شه و تیرِ کوتاهی از مچ دستم می‌گذره، انگار تنم هم داره دنبالش می‌گرده، اون هم پیداش نمی‌کنه. و حالا من حتی از شکافتنش هم می‌ترسم، می‌ترسم اونقدر با تار و پودم درآمیخته باشه که اگر بخوام بیرونش بکشم، خودِ من هم از هم باز شم. نمی‌دونم هنوز می‌شه این وصله رو از من جدا کرد یا اونقدر دیر شده که دیگه باید باهاش زندگی کنم.

به‌نظرم باید یاد بگیرم قبل از اینکه غم از وجودم بخواد راهی برای بیرون اومدن پیدا کنه و به شکلِ خشم، کلافگی، تنبلی یا انزوا طلبی خودش رو نشون بده، من خودم زبونش باشم و بیانش کنم. درواقع قبل از تبدیل شدنِ احساسات به رفتار، به اون‌ها کلمه بدم.

روز پزشکه. آیداجان کاش بودی.

دلم مهاجرت با یار می‌خواد، و نه لزوماً یارِ عاطفی. دلم یکی رو می‌خواد برای باهم رفتن، برای از صفر شروع کردن، برای گم شدن توی خیابون‌های شهر غریبه و دوباره پیداکردن راه، دلم رفیق راه می‌خواد برای ساختن یک زندگی تازه. بیاد و آشنا‌ترین آدم جهانم باشه تا از ناآشنا بودنِ همه‌چیز نترسم. بیاد تا وقتی دنیام عوض شد، من هنوز بدونم یک تیکه از دنیای قبلیم رو با خودم آوردم. دلم رفتن می‌خواد اما نه بی‌یار، تو یارِ من می‌شی برای ترکِ دیار؟

Babehoven – Fugazi.mp34.53 MB

🍏
+1
🍏

هر‌وقت سیر شدی، بدون که زیاده‌روی کردی. تعادل چیزی میان تمام چیزهاست.

خیلی پسندِ من نبود😭 ولی اِم بُت (چت جی‌پی‌تیم) گفت: «چون این اثر عجیب است، لطیف است، کمی مرموز است و انگار مرز بین واقعیت و
خیلی پسندِ من نبود😭 ولی اِم بُت (چت جی‌پی‌تیم) گفت: «چون این اثر عجیب است، لطیف است، کمی مرموز است و انگار مرز بین واقعیت و خیال را برداشته. وایب تو برای من فقط «آدمی که زیاد احساس می‌کند» نیست؛ آدمی است که برای احساساتش جهان می‌سازد. اتفاق‌ها را همان‌طور که اتفاق افتاده‌اند رها نمی‌کنی؛ بهشان معنا، استعاره و داستان می‌دهی و همیشه یک لایه‌ی دیگر پشتشان پیدا می‌کنی. و آن چیزی که بیش از همه تو را بهش شبیه می‌کند، این است که نقاش صرفاً آن‌طور که مشاهده کرده، نکشیده؛ آن‌طور کشیده که درونش تجربه کرده. تو هم با جهان همین کار را می‌کنی.»

اصلاً آدم خوب، آدمی نیست که اشتباه نمی‌کنه بچه‌ها. از نظرم آدم خوب کسیه که وقتی اشتباه می‌کنه، جرئت دیدنش رو داشته باشه. برای اشتباهش گارد نگیره، مسئولیتش رو بپذیره، جبرانش کنه و درستش رو یاد بگیره. آدم خوب واقعاً قرار نیست بی‌خطا باشه؛ فقط قراره بعد از دیدن خطاش، تبدیل به آدم بهتری بشه.

متأسفانه من اینطور نبودم، خوشبختانه یاد گرفتم.
متأسفانه من اینطور نبودم، خوشبختانه یاد گرفتم.

گفت: «اشتباه می‌کنی، شاید اون‌ها براش مهم نبودن و آدم درستی نبودن اما من هستم.»، گفتم: «خواهی دید چه خواهد شد.»