نُهمِ شَهریور...
Closed channel
تِکه ای از وجودِ مَن، برای هَمیشه سوخت..
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
513
Subscribers
-624 hours
-267 days
+9830 days
Posts Archive
512
وقتی بارون میاد توام دلت برای من تنگ میشه مگه نه؟ بهم بگو که میشه. که اگر بگی نه از اینی که هست پژمردهتر و غمگینتر میشم.
512
تو گذشتی و شب و روز گذشت.
آن زمانها،
به امیدی که تو برخواهی گشت،
پای هر پنجره مات،
مینشستم به تماشا، تنها.
512
زندگی با خانواده روز به روز داره غیر قابل تحمل تر میشه نه که ناشکری کنم نه ولی روح و روانم داره با کارا و حرفای خانواده بگا میره درود بر کسانی که با مستقل بودن روح و روان خودشان را بیمه کردند .
512
چطور ممکنه یه آدم بتونه کاری باهات بکنه که صبح که بیدار میشی، نفس که میکشی، راه که میری، حرف که میزنی، به هر سمتی که نگاه میکنی، شب که چشماتو میبندی، حس کنی یه چاقو رو کردن تو قلبت و دارن میچرخوننش؟
512
فکر میکنم در من همین قدر توانایی هست که بر همه چیز و همهی رنجها غلبه کنم. تا جایی که حتی با هر نفسم بگویم: من هستم. در گیر و دار هزاران عذاب هستم. از شکنجه به خود میپیچم ولی هستم. در زندان نشستهام ولی زندهام. خورشید را میبینم و اگر نتوانم خورشید را ببینم، میدانم که خورشید هست. و دانستن این نکته که خورشید هست، همانا کل زندگیست.
512
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست،
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در می کنی،
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز می خندم که خیلی. گرچه میدانی که نیست.
شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست.
چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست.
می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست.
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست.
