نُهمِ شَهریور...
قناة بسيطة
تِکه ای از وجودِ مَن، برای هَمیشه سوخت..
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
518
المشتركون
-624 ساعات
-267 أيام
+9830 أيام
أرشيف المشاركات
زندگی با خانواده روز به روز داره غیر قابل تحمل تر میشه نه که ناشکری کنم نه ولی روح و روانم داره با کارا و حرفای خانواده بگا میره درود بر کسانی که با مستقل بودن روح و روان خودشان را بیمه کردند .
راهحلی داری؟ راه نجاتی برای کشتیشکستهای که نه غرق میشود، نه نجات پيدا میکند؟
چطور ممکنه یه آدم بتونه کاری باهات بکنه که صبح که بیدار میشی، نفس که میکشی، راه که میری، حرف که میزنی، به هر سمتی که نگاه میکنی، شب که چشماتو میبندی، حس کنی یه چاقو رو کردن تو قلبت و دارن میچرخوننش؟
فکر میکنم در من همین قدر توانایی هست که بر همه چیز و همهی رنجها غلبه کنم. تا جایی که حتی با هر نفسم بگویم: من هستم. در گیر و دار هزاران عذاب هستم. از شکنجه به خود میپیچم ولی هستم. در زندان نشستهام ولی زندهام. خورشید را میبینم و اگر نتوانم خورشید را ببینم، میدانم که خورشید هست. و دانستن این نکته که خورشید هست، همانا کل زندگیست.
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست،
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در می کنی،
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز می خندم که خیلی. گرچه میدانی که نیست.
شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست.
چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست.
می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست.
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست.
وقتی دچار فروپاشی روانی میشی و افسار همه چی از دستت خارج میشه، بقیه نمیان ببینن چیشد که به این نقطه رسیدی و خودشون چیکار کردن باهات، فقط اون افسار گسیختگی و بهم ریختگی و عصبانیتت رو میبینن که بعدا سرزنشت کنن.
