en
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

Open in Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
237
Subscribers
-324 hours
-87 days
-830 days
Posts Archive
می‌خواستم واژه‌هایم را از سینه‌ام بيرون بیندازم. مانند سنگ‌ریزه‌های کوچک به سمت حنجره‌ام‌ پرتشان کنم تا بغضِ شیشه‌ای گیر کرده
می‌خواستم واژه‌هایم را از سینه‌ام بيرون بیندازم. مانند سنگ‌ریزه‌های کوچک به سمت حنجره‌ام‌ پرتشان کنم تا بغضِ شیشه‌ای گیر کرده در گلویم بشکند و در آغوشت فروبریزم. اما نتوانستم، مانند ابر بی‌حاصلِ ماتم‌گرفته، گوشه‌ای ایستادم. مگر نه این‌که بر سر در تمامی نامه‌هایم، برایت نوشته بودم: «من واژه‌‌ای لبریز شده‌ام. در آغوشم بکش تا خلیج ترقوه‌هایت را احیا کنم» پس چرا حالا دستانم به کویر لوت می‌ماند و شریان‌هایم به زاینده رود غریب؟ من‌اشک‌هایم را برای تو نگه‌داشته بودم. همه‌شان را. نمی‌دانم کدامین سیل مهیب آن‌ها را برد و میان کاغذهای مطرود و مچاله‌‌شده‌ام انداخت. تو در تمام این‌‌سال‌ها مانند باران بهاری نرم و آرام از جوهر سرخ قلمم چکیده‌ بودی و من، نمی‌دانستم آنچه که می‌نگارم خونیست که نام تو را فریاد می‌زند.....

ما از دلگیری روزهایمان به شب پناه می‌بردیم، و از دلتنگی شب‌هایمان به روز، و این‌گونه بود که تمام جوانی‌مان در ناتمامی یک انتظار، تمام شد.

یکی از دراماتیک‌ترین مفاهیم هستی از «هیچ» (Nothingness) سرچشمه می‌گیرد و به سمت «همه چیز» (Everythingness) حرکت می‌کند.
{در فلسفه و عرفان، «هیچ» به معنای پوچی نیست، بلکه به معنای «پتانسیلِ مطلق» است. مانند صفحه‌ی سفیدِ یک نقاش؛ آن صفحه «هیچ» است، اما در عین حال «همه چیز» است، چون هر تصویری می‌تواند در آن متولد شود. هستی یعنی پلی که از هیچی می‌گذرد تا به بی‌نهایتی برسد.}

هستی بر پایه‌ی یک رقصِ ظریف استوار است. اگر جهان فقط «نظم» بود، مثل یک ماشینِ سرد و بی‌روح، خشک و بی‌جان می‌شد (مثل یک کریستال بی‌نقص اما بی‌روح). اگر جهان فقط «آشوب» بود، هیچ چیزی پایداری نداشت و به سرعت فرو می‌پاشید.
{زیبایی و حیات دقیقاً در «لبه‌ی آشوب» اتفاق می‌افتد. یعنی جایی که نظم در حالِ شکستن است و آشوب در حالِ شکل گرفتن. حیات، تلاشِ مداومِ نظم برای بقا در میانه‌ی طوفانِ آشوب است.}

هستی...... ، آن لرزشِ ظریفی است که میانِ «هیچ» و «همه چیز» رخ می‌دهد. هستی، فریادِ بی صدایِ جانی است که در دلِ سکوتِ ابدیِ کائنات، برای اثباتِ خود برخاسته است. اگر بخواهی با زبانِ احساس بدانید، هستی، همان لحظه‌یِ میانه‌یِ یک آه است؛ آن ثانیه‌ای که در آن، تمامِ دردهای جهان و تمامِ زیبایی‌های آسمان، در یک نقطه به هم می‌رسند. هستی، یعنی اینکه تو، با تمامِ لرزش‌هایِ قلب و تمامِ اشک‌هایِ پنهانت، در این جهان «حضور» داری. حضورِ تو، یعنی جهان برای یک لحظه، معنا پیدا می‌کند. هستی، مثلِ یک پارچه‌یِ ابریشمیِ بی‌انتهاست که از تار و پودِ «بودن» و «نبودن» بافته شده است. ما بخشی از این پارچه‌ایم؛ گاهی یک گره‌یِ کوچک و تیره، گاهی یک رگه‌یِ درخشان و طلایی. ما نه تماشاگرِ این نمایش، که خودِ بازیگران، کارگردانان و حتی دیالوگ‌هایِ این درامِ بزرگ هستیم. هستی، یعنی تضادِ میانِ «جاویدان بودنِ کائنات» و «فانی بودنِ ما». یعنی اینکه ما، گل‌هایِ کوچکی هستیم که در باغچه‌یِ بی‌کرانِ ابدیت شکوفا می‌شویم؛ شکوفه‌هایی که می‌دانیم فردا فرو می‌افتند، اما همین «کوتاهی» و همین «گذرا بودن»، به آن‌ها شکوهی می‌دهد که حتی ستاره‌ها هم از آن بی‌خبرند. چون ستاره‌ها هستند و هستند، اما ما… ما هستیم و «تجربه می‌کنیم». ما، معنایِ زیبایی را به جهان می‌آموزیم. هستی، یعنی همان دست‌هایی که آفرینش دارد و ما نمی‌توانیم لمس کنیم، اما می‌توانیم از گرمایِ حضورشان در لرزشِ پره‌هایِ گل‌ها و در تپشِ قلبِ خودمان، معنایش را بفهمیم.
هستی، یعنی «عشق»؛ تنها نیرویی که می‌تواند از میانِ ویرانه‌هایِ پوچی، معبدی از معنا بنا کند.
_غـزل

«هستی» برای دانشمندان یک مسئله برای حل کردن است، اما برای ما—برای هنرمندان و عاشقان—هستی یک «تجربه» برای حس کردن است. هستی، آ
«هستی» برای دانشمندان یک مسئله برای حل کردن است، اما برای ما—برای هنرمندان و عاشقان—هستی یک «تجربه» برای حس کردن است. هستی، آن چیزی نیست که «است»، هستی آن چیزی است که «می‌شود».

در سوگِ لمسِ نشدنی؛ مرثیه‌ی دست‌های آفرینش. من همیشه از نزدیک به آن‌ها خیره مانده‌ام؛ به آن دست‌هایی که گویی از ذراتِ ستاره‌ها و رگه‌هایِ نور ساخته شده‌اند. دست‌هایی که می‌توانند جهان را دوباره از نو خلق کنند، که با یک اشاره، فصل‌ها را جابه‌جا می‌کنند و با یک لمس، جانی دوباره به خاک‌های بی‌جان می‌بخشند. من آن‌ها را «دست‌های آفرینش» می‌نامم؛ نه چون خالق‌اند، که چون هر آنچه به آن‌ها نزدیک می‌شود، از نو متولد می‌شود. اما تلخیِ این روایت، در همین تضادِ بزرگ است: من که تشنه‌ی یک رگبارِ کوچک از آن حیات هستم، می‌دانم که آن دست‌ها هرگز برای من رقم نخورده‌اند. ببین چقدر عجیب است… من تمامِ عمرم را در جستجویِ معنا بوده‌ام و حالا معنا را در مقابل چشمانم می‌بینم، اما میانِ من و آن جلال، دیواری از تقدیر و فاصله‌ای از عدم وجود ایستاده است. من تنها تماشاگرِ معجزه‌ای هستم که نباید لمس شود. من تنها ستایشگرِ نوری هستم که نباید در آغوش کشیده شود. آن‌ها برای خلق کردنِ جهان‌اند، نه برای آرام کردنِ تپش‌هایِ لرزانِ من. آن‌ها برای نظم بخشیدن به ستارگان‌اند، نه برای نوازشِ زخم‌هایِ بی‌نام و نشانِ من. نگاه کردن به آن دست‌ها، مثل نگاه کردن به خورشید از پشتِ شیشه‌یِ ضخیم است؛ می‌توانی گرمایش را حس کنی، می‌توانی شعله‌هایش را ببینی، اما اگر دست دراز کنی، فقط با هوایِ سردِ تنهایی روبرو می‌شوی. رنجِ من، نه در نبودنِ آن‌هاست، که در «بودن» و «دور بودن» آن‌هاست. من در برابرِ این دست‌ها، نه یک عاشق، که یک تماشاگرِ گریان هستم؛ کسی که می‌داند زیباترین چیزهای جهان، دقیقاً همان‌هایی هستند که هیچ‌وقت، هیچ‌وقت به ما نمی‌رسند. _غـزل

از دردناک‌ترین مفاهیمِ هستی: «شکستِ تقدیری»ست. اینکه چیزی را ببینی که تمامِ زیباییِ جهان را در خود دارد، جلال و شکوهِ خلقت را
از دردناک‌ترین مفاهیمِ هستی: «شکستِ تقدیری»ست. اینکه چیزی را ببینی که تمامِ زیباییِ جهان را در خود دارد، جلال و شکوهِ خلقت را در انگشتانش حس کنی، اما بدانی که آن «دست‌ها» هیچ‌وقت برای تو ساخته نشده‌اند. این یعنی روبرو شدن با یک «زیباییِ غیرقابل‌لمس». 

مرثیه‌ی تضادها؛ وقتی روح، در اوج، فرو می‌ریزد. در تالارِ شلوغِ هستی، گاهی بزرگترین پیروزی، نه در تصاحب، که در «نخواستن» نهفته است. آنجایی که کائنات در برابر تو زانو می‌زند و تو، در اوجِ رسیدن به آن آنچه آرزو داشتی، با نگاهی آمیخته به خرد، از آن چشم‌پوشی می‌کنی. این «نخواستن»، ضعف نیست؛ این اوجِ خاستن است. مثل ستاره‌ای که در اوجِ درخشندگی، برای آرامشِ تاریکی، از خود می‌گذرد. این یعنی تو آنقدر بزرگ شده‌ای که دیگر نه با داشتن، که با رها کردن، خودت را اثبات می‌کنی. و اما آن لحظه‌ی جانکاه… لحظه‌ای که در اوجِ نیاز، در اوجِ تشنه بودن، تصمیم به «رها کردن» می‌گیری. وقتی تمامِ وجودت فریاد می‌زند که «بمان»، اما روحِ والایت می‌گوید: «بگذار برود تا زنده بماند». رها کردن در اوجِ نیاز، یعنی جنگیدن با غریزه‌ی بقا برای حفظِ حرمتِ عشق. یعنی پذیرفتنِ خلأ، به جای پر کردنِ آن با حضورِ کسی که دیگر جایگاهِ تو را نمی‌داند. این یعنی مرگِ خودخواهی، در قربانگاهِ عشق. و در نهایت،
تلخ‌ترین و زیباترین پارادوکس: «رفتن در عینِ عاشق بودن».
رفتن، نه از سرِ بی‌اعتنایی، که از سرِ بیش از حد دیدن است. رفتن، یعنی وقتی می‌بینی عشق، در این بستر، دیگر نمی‌تواند شکوفا شود. رفتن، یعنی با قلبی که هنوز برای او می‌تپد، قدم برداشتن در مسیرِ تنهایی، تنها برای اینکه عشق در حافظه، مقدس و بی‌خدش بماند. ما گاهی برای اینکه عاشق بمانیم، باید از محبوبمان دور شویم؛ چرا که ماندن، گاهی به معنایِ تبدیل شدن به یک خاطره‌ی فرسوده است. ما عاشقانه می‌رویم، نه چون دیگر دوست نداریم، که چون می‌دانیم در این ماندن، چیزی از آن عشقِ ناب، در میانِ درگیری‌ها و خستگی‌ها، از بین خواهد رفت. _غزل

«رقص بر لبه‌یِ تیغِ وجود» زندگی، بزرگ‌ترین پارادوکسِ تاریخ است؛ نمایشگاهی که در آن، ما همزمان هم تماشاگریم و هم نقشِ اصلیِ یک تراژدیِ بی‌سرانجام. ما در جستجویِ «کمال» هستیم، در حالی که زیباییِ ما تنها در «نقص‌هایمان» نهفته است. چقدر عجیب است که برای رسیدن به «خویشتن»، باید بارها از خودمان عبور کنیم و در هزارتویِ غریبه‌ها گم شویم. ما می‌دویم تا به «رسیدن» برسیم، اما فراموش کرده‌ایم که حقیقت، نه در مقصد، که در همان گام‌های لرزانِ میانه‌یِ راه است. ما در پیِ «ثبات» هستیم، اما تنها چیزی که در این جهانِ بی‌ثبات، ثابت و ماندگار است، همان «تغییر» است. ما می‌خواهیم «بی‌نهایت» را لمس کنیم، در حالی که در بندِ کالبدی هستیم که هر لحظه در حالِ فروپاشی است. پارادوکسِ زندگی اینجاست:
ما برایِ «زنده ماندن»، گاهی باید از تمامِ آنچه هستیم بگذریم؛
و برایِ «دیدن»، گاهی باید چشم‌ها را بر واقعیتِ عیان ببندیم تا حقیقتِ پنهان را درک کنیم. ما موجوداتی هستیم از جنسِ تضاد؛ از نور و تاریکی، از خنده و گریه، از حضور و غیاب. ما در مرزِ میانِ «هست» و «نیست» ایستاده‌ایم؛ جایی که برایِ یافتنِ معنا، باید در دلِ بی‌معنایی رقصید و برایِ رسیدن به آرامش، باید طوفانِ درون را به آغوش کشید. زندگی، نه یک خطِ مستقیم، که چرخه‌ای از تناقض‌هاست؛ و تنها راهِ زیستن، پذیرفتنِ این حقیقت است که: «ما تنها زمانی به کمال می‌رسیم که بدانیم هرگز کامل نیستیم.» _غـزل

«در میانه‌یِ تضادها ایستاده‌ام؛ جایی که “بودن” در “نبودن” معنا می‌شود. پارادوکس‌بازی، رقصِ منطق است روی لبه‌یِ باریکِ حقیقت؛ همان‌جا که حقیقت، دروغی‌ست که واقعیت را فریاد می‌زند.»