خانه کتاب کالاگان
الذهاب إلى القناة على Telegram
نشانی: بندر انزلی- خیابان سیمتری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحهای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعهها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 114
المشتركون
+424 ساعات
+487 أيام
+20530 أيام
عدد المنشورات
جاري تحميل البيانات...
التفاعلات
التعليقات
نجوم تيليجرام
أفضل المنشورات حسب
جاري تحميل البيانات...
تحليل النشر
المشاركات | ديناميات المشاهدات | |||||
امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسان
مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان!
#سعدی
شر مرسان!
شر مرسان! | 648 | 7 | 3 | 49 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
لا يوجد نص... | 1 106 | 21 | 17 | 65 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
لا يوجد نص... | 1 | 0 | 0 | 0 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
این آقای محترمی که میبینید؛ سورن، پسر خانم سمیه نوروزی و آقای فرشید قربانپور هستند؛ همانها که بخش بزرگی از بار کالاگان بر شانههای مهربان و پرتلاششان است.
این بار، صدای پسرشان را میشنویم؛ در معرفی کتابهایی که برایمان فرستاده است.
سورن عزیز، ممنونیم💚🦢 | 204 | 3 | 1 | 21 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
در باب ماندن در جای اشتباه
اتفاق آزاردهندهای برایم افتاد که فکر کردم برای عبور از آن باید به تراپیست مراجعه کنم.
در جریان صحبتها، به نکتهای رسیدم که شاید مهمتر از خود آن اتفاق بود:
ما معمولاً در اتفاقهای ناخوشایند، خیلی زود دنبال مقصر میگردیم؛ کسی که باید همهی بار ماجرا را روی شانههای او بگذاریم و خودمان را از آنچه پیش آمده، کنار بکشیم.
اما همیشه ماجرا اینقدر ساده نیست.
آدمها در ابتدای آشنایی، تصویری از خودشان به ما نشان میدهند؛ تصویری که ممکن است واقعاً خود آنها باشد، یا بهمرور معلوم شود فقط بخشی از آنها بوده است. ممکن است کسی همان آدمی بماند که ابتدا دیدهایم، و ممکن است کمکم چیزهایی از او آشکار شود که با تصویری که از او ساخته بودیم، فاصله داشته باشد.
مسئله از جایی جدی میشود که این فاصله را میبینیم و باز هم تصمیم میگیریم همان تصویر اول را باور کنیم.
از آن لحظه به بعد، دیگر نمیشود همهچیز را به حساب رفتار دیگری گذاشت. سهم ما هم شروع میشود؛ سهم ما در نادیده گرفتن نشانهها، توجیه کردن رفتارها، فرصتهای دوباره و ماندن در جایی که شاید باید زودتر از آن بیرون میآمدیم.
و گاهی ماجرا حتی به همان یک آدم ختم نمیشود.
ممکن است از طریق او با آدمهای دیگری آشنا شویم؛ آدمهایی که شاید آسیبشان عمیقتر باشد و اثر حضورشان مدتها بعد از رفتنشان هم باقی بماند.
این به معنای مقصر دانستن خودمان نیست.
قرار نیست هر زخمی را که از دیگری خوردهایم، گردن خودمان بیندازیم.
اما شاید پذیرفتن سهم خودمان، تنها راهی باشد که دفعهی بعد، وقتی تصویر یک آدم با چیزی که در واقعیت میبینیم جور درنمیآید، به جای اصرار بر تصویری که دوست داشتیم درست باشد، خود واقعیت را جدی بگیریم.
#یک_تکه_از_امروز | 637 | 4 | 3 | 45 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
انسانهای وحشی یکدیگر را میخورند و انسانهای متمدن، یکدیگر را فریب میدهند.
در باب حکمت زندگی | آرتور شوپنهاور | 598 | 4 | 4 | 34 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
بسکه نادیدنی از مردم دنیا دیدم
روشنم گشت که آسایش نابینا چیست…
#کلیم_کاشانی | 596 | 7 | 3 | 33 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
قصه یک مکان | جردن
امروز اگر بگوییم «جردن»، برای بیشترمان یادآور یکی از خیابانهای تهران است؛ خیابانی که حالا نام رسمیاش «نلسون ماندلا»ست و هنوز خیلیها همان جردن صدایش میکنند.
اما جردن، نامِ یک آدم بود.
ساموئل مارتین جردن، آموزگار آمریکایی، در سال ۱۸۹۸ به ایران آمد. او از سال ۱۸۹۹ تا ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران را بر عهده داشت؛ همان مدرسهای که بعدها به دبیرستان البرز تبدیل شد. در دوران مدیریت او، مدرسه از یک مدرسهٔ ابتدایی به مؤسسهای بزرگتر با آموزش متوسطه و عالی تبدیل شد.
جردن بیش از چهار دهه در ایران ماند و در توسعهٔ آموزش نوین نقش داشت. در سال ۱۹۴۰ نیز نشان علمی درجهٔ یک ایران را دریافت کرد.
بعدها یکی از خیابانهای اصلی تهران به نام او «جردن» نام گرفت؛ نامی که پس از انقلاب به «آفریقا» و سپس «نلسون ماندلا» تغییر کرد، اما «جردن» همچنان در زبان مردم ماند.
نام جردن، به شعر فارسی هم راه پیدا کرد.
شعری که به ملکالشعرای بهار نسبت داده شده:
تا کشور ما جایگهِ جُردن شد
بس خارستان کز مددش گلشن شد
این باغ هنر که دور از او بود
کنون
چشمش به جمال باغبان روشن شد
نادانی چیست جز به غفلت مردن؟
باید به علاج از این مرض جان بردن
گفتم که طبیب درد نادانی کیست؟
پیر خردم گفت که: «جُردن، جُردن!»
[البته برای انتساب قطعی آنها به دیوان چاپی بهار، منبع اولیهٔ معتبری پیدا نکردم]
#کالاگان
#قصه_مکانها
منابع:
• Encyclopaedia Iranica — Samuel Martin Jordan
• University of California, Irvine — About Dr. Samuel M. Jordan
• Cambridge University Press — Alborz College of Tehran, Dr. Samuel Martin Jordan and the American Faculty | 634 | 4 | 0 | 38 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
تاسيان.mp3 | 598 | 6 | 2 | 20 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
«آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آنوقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب میافکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار میشوید! یا او را به حال خود وامیگذارید، و شیرجههای نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا میگذارد.»
سقوط | آلبر کامو | 638 | 7 | 0 | 41 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
با اینکه فکر میکنم انسان مخیر است
راضی شدن به بازی تقدیر بهتر است
#فاضل_نظری | 625 | 4 | 0 | 34 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
باران گرفته،
کاکاییها برگشتهاند
و در این خیابان خیس،
چراغی روشن است؛
برای آنکه از راه میرسد.
#کالاگان | 674 | 14 | 12 | 77 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
این است پندِ من که ز خوب و بدِ جهان
نه غُرّه شو، نه رنجه؛ که هر چیز بگذرد
#ملک_الشعرا_بهار | 606 | 9 | 2 | 40 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
دلم میخواست یک نفر آرام و شمرده توی گوشم زمزمه میکرد:
«دنیا بیارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب میبینی…»
من خواستم و او گفت.
او گفت: «دنیا بیارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب میبینی…»
من باورم شد. باورم شد که دارم خواب میبینم؛ این چشمهای خیس را، این شب سرد و اندوهناک را. همهاش یک کابوس است. بیدار میشوی و یادت میرود که تنهایی چقدر سخت بود. دروغ چقدر درد داشت. یادت میرود که حرفها فقط حرفاند و نباید باورشان کرد. یادت میرود که هیچچیز ارزش ندارد.
همهٔ اینها یادت میرود.
داری خواب میبینی.
دستهٔ دلقکها | لویی فردینان سلین | 628 | 3 | 2 | 29 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
قصهٔ یک مکان | فرودگاه مهرآباد
امروز «مهرآباد» برای ما یعنی فرودگاه؛
یعنی سالن انتظار، چمدان، خداحافظی و پروازی که تهران را پشت سر میگذارد.
اما جایی که امروز هواپیماها روی باندش مینشینند، روزگاری آبادیای بیرون از تهران بود؛ آبادیای که نامش حسینآباد بود.
در روزگار قاجار، این زمین به حاجی میرزا آقاسی، صدراعظم محمدشاه، تعلق داشت و بعدها به ناصرالدینشاه رسید. سپس به خاندان معیرالممالک رسید؛ قنات زدند، باغ ساختند، قلعه و ساختمانهای روستایی برپا کردند و آبادی رونق گرفت.
اما عجیبترین فصل قصه، شاید از جایی آغاز شد که پای عصمتالدوله به میان آمد؛ دختر ناصرالدینشاه.
عصمتالدوله با دوستمحمدخان معیرالممالک ازدواج کرد و این مکان در شمار داراییهای مربوط به مهریهٔ او قرار گرفت.
این فقط یک روایت شفاهی نیست.
در صلحنامهای به سال ۱۳۲۴ قمری، که پس از مرگ عصمتالدوله میان همسر و فرزندانش تنظیم شده، صراحتاً از ششدانگ قریهٔ مهرآباد در تهران، همراه با اشجار و ساختمانهای آن، بهعنوان بخشی از مهریهٔ عصمتالدوله یاد شده است.
در یادداشتهایی که به دوستعلی معیرالممالک نسبت داده شده نیز آمده است که این آبادی در ابتدا حسینآباد نام داشته و پس از آنکه در شمار مهریهٔ عصمتالدوله قرار گرفت، نام «مهرآباد» بر آن گذاشته شد.
بعدها، تهران بزرگتر و زمانه عوض شد.
در سال ۱۳۱۷، همان زمین روستایی برای نخستینبار به فعالیتهای هوانوردی سپرده شد؛ و مهرآباد، آرامآرام، از یک آبادی به فرودگاهی بدل شد که بعدها یکی از مهمترین دروازههای تهران شد.
مهرآباد، پیش از آنکه فرودگاه باشد،
یک آبادی بود که نامش در سند مهریهٔ دختر شاه ثبت شده بود.
منابع:
دنیای زنان در عصر قاجار — مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
یادداشتهای دوستعلی معیرالممالک، به نقل در منابع تاریخ مهرآباد
تاریخچه فرودگاه مهرآباد — منابع تاریخی هوانوردی ایران
#کالاگان
#قصه_مکانها | 598 | 6 | 4 | 43 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ
پروردگارا، من به هر خیری که برایم بفرستی، سخت نیازمندم.
سوره قصص | ۲۴ | 542 | 9 | 3 | 51 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
«تو قدرِ آب چه دانی که در کنارِ فراتی؟»
#سعدی
و من فکر میکنم سعدی فقط از آب و فرات نمیگوید.
وقتی کسی تمام آنچه را از تو میگیرد، پشت سر میگذارد و بعد چنان انتخاب میکند که آدم از فهمِ معیارهاش درمیماند.
تلخی ماجرا حتی رفتن نیست؛ تماشای انتخابیست که بعد از تو میکند. نه از سر حسادت، نه حتی حسرت؛ بیشتر اندوهیست برای همان که روزی باور داشتی در تشخیص ارزشها دچار اشتباه نمیشود.
و چه غریب است که گاهی آدم دلش نه برای خودش، که برای کسی میسوزد که قدرِ آنچه را پشت سر گذاشته، ندانسته.
بعضی آدمها را باید نه با خشم، که با تأسف به خاطر سپرد؛
برای تمام آنچه میتوانستند بفهمند و نفهمیدند.
#یک_تکه_از_امروز | 627 | 10 | 1 | 44 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
معرفی کتاب | بند محکومین
کیهان خانجانی
در «بند محکومین»، زندان فقط جایی برای گذراندنِ محکومیت نیست؛ جهانیست با قانونهای خودش، با آدمهایی که هرکدام چیزی را پشت سر گذاشتهاند و چیزی را هنوز با خود حمل میکنند.
کیهان خانجانی به سراغ آدمهایی میرود که معمولاً بیرون از روایتهای رسمی میمانند؛ زندانیانی با گذشتهها، زخمها، رفاقتها، خشونتها و امیدهای کوچک. اما کتاب بیش از آنکه دربارهی زندان باشد، دربارهی آدمهاییست که گاهی پیش از رسیدن به میلهها، در جایی دیگر محکوم شدهاند.
«بند محکومین» در دومین دورهٔ جایزهٔ ادبی احمد محمود، برگزیدهٔ بخش رمان شد.
رمانی دربارهٔ مرز باریک میان جرم و مجازات، قربانی و مجرم؛ و آن بخش از انسان که حتی پشت میلهها هم دست از زندگی نمیکشد.
#کالاگان
#معرفی_کتاب | 783 | 5 | 0 | 23 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
به بودنها دیر عادت کن
و به نبودنها زود،
آدمها نبودن را بهتر بلدند ...
#ویسواوا_شیمبورسکا | 651 | 7 | 0 | 33 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
heydoo_hedayati_gatare_khali.mp3 | 633 | 3 | 0 | 13 | سجّل الدخول لعرض التحليلات |

