en
Feedback
یاس بنفش

یاس بنفش

Open in Telegram

گذشتن و رفتن پیوسته به سمت ِ امید، آرزو، شور و شوق، ذوق و کمی زندگی.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
268
Subscribers
-124 hours
+57 days
+3530 days
Posts Archive
به هر چی فکر میکنم نمیدونم راجبش باید چیکار کنم.

ولی جدی امروز خیلی بیشتر از روزای دیگه ‌یه‌جوریه.

میخواستم بگم چرا امروز اینطوریه، دیدم چند وقت گذشته هر روز تقریبا همینو گفتم.

سلام این پیام رو فوروارد کنید تا بگم چند درصد از چنلتون‌و دوست دارم و چرا.

چیکار کنیم گریه‌مون بیاد؟ احساس میکنم نفرین شدم که نمیتونم گریه کنم دیگه.

اصلا به قول مبینا که می‌گفت تو چیزیت نیست، ایرانی هستی. همینه دیگه‌ متاسفانه.

بچه‌ها کسی میدونه وقتی اینجوری میشم باید چیکار کنم؟ (برای این یه‌جوری بودنه هیچ اسمی ندارم)

از وسط روز قرار یا کلاس داشتن، یا هر چیزی که لازم باشه به خاطرش کسی رو ببینم یا جایی برم، متنفرم. یا اول صبح باشه یا آخرای روز که یا با اون کار روز شروع بشه یا تموم. اینطوری از اول صبح تا اون تایم باید منتظر باشم تا تموم بشه و هیچ کاری نمیتونم بکنم.

اصلا داره شرمنده‌مون می‌کنه. اینقدر خوب تا نکن باهامون حالا، خجالت زده شدیم واقعا.

Repost from آذر
زندگی انقدر داره باهام خوب تا می‌کنه که یه تا خورده‌ی چروکم الان.

واقعاً چرا انسانم؟ می‌تونستم گربه باشم. درخت باشم. ابر باشم. سنگ باشم، هرچی می‌شدم بهتر از اینی بود که هستم.

گاهی اوقات که آدم از دست همه چی از جمله خودش، خسته میشه باید چیکار کنه؟

Parandey E Mohajer Siavash Ghomayshi.mp33.78 MB

واقعا چقدر برای ارتباطات ساخته نشدم. تعجب می‌کنم چجوری همین چند نفر رو هم باهاشون ارتباط گرفتم و تونستم دوست پیدا کنم.

Repost from aftersome.
به اندازه‌ی پیچک اِبی غمگینم.

چه بخوای، چه نخوای، هر انتخاب و تصمیمی یک بهایی داره؛ پس حداقل به خودت اجازه بده، بهای انتخابی رو بپردازی که فکر میکنی دلت بیشتر باهاشه و حس بهتری بهش داری، توی همین زمان و با همین میزان تجربه.

چند شب پیش با خانواده بیرون بودم که دوستم زنگ زد و گفت بریم بیرون. منم چون خیلی وقت بود که با این دوستم بیرون نرفته بودم، گفتم باشه. دائم به خانواده می‌گفتم عجله کنید و به کل لحظه‌هایی که باید لذت می‌بردم رو فراموش کردم. خلاصه رسیدم خونه و آماده شدم و به محض آماده شدنم، دوستم زنگ زد و گفت ترافیک سنگین بوده و بذاریم برای یه روز دیگه. و من ناراحت بودم؛ نه ناراحت قراری که کنسل شده بود، بلکه ناراحت لحظه‌هایی که می‌تونستم لذت ببرم و نبردم. فکر می‌کنم زندگی هم همین باشه. ما همیشه دنبال آیندهٔ بهتر، هدف‌های بزرگ‌تر و تجربه‌های بیشتریم؛ همیشه فکر می‌کنیم یه جای دیگه، یه روز دیگه، وقتی به فلان هدف رسیدیم، وقتی شرایط درست شد، وقتی همه‌چیز سر جای خودش قرار گرفت، بالاخره می‌تونیم از زندگی لذت ببریم. اما شاید «بهتر» یعنی همین الان. شاید قرار نیست هر لحظه‌ای رو برای رسیدن به لحظهٔ بعدی قربانی کنیم. شاید بعضی از همین لحظه‌هایی که داریم با عجله ازشون رد می‌شیم، همون لحظه‌هایی باشن که یک روز دلمون بخواد برگردیم و دوباره زندگی‌شون کنیم.

فکر کنم این قضیه که منتظر باشم خوب بشم و در این راستا تلاش کنم رو باید به کل فراموش کنم و با این حسِ سنگین و یه‌جوری بودنی که حتی اسمی هم براش ندارم، کنار بیام و همینطوری ادامه بدم.

چرا ناراحتی که از ۶ صبح تاحالا روز بدی داشتی؟ تو که دیگه باید عادت کرده باشی جوان ایرانی.

یه روزهایی هم هست که اصلا با خودت حال نمی‌کنی. الان مدتیه از اون روزهاست.