خان زِنّیرَه
Открыть в Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
253
Подписчики
-424 часа
-297 дней
-4230 дней
Архив постов
250
دنیا به جایی خواهد رسید که افراد باهوش از حرف زدن منع میشوند تا باعثِ رنجش احمقها نشوند...
اکنون دقیقاً همان دوران است!
#داستایوفسکی
250
اَللّهُمَّ صَلَّ عَلیَ مُحَمَّدٍ وَّ عَلیَ الِ مُحَمَّدٍ کَمَا صَلَّیتَ عَلیَ اِبرَاهِیمَ وَعَلیَ الِ اِبرَاهِیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَّجِیدٌ.🤍🌱
250
نوریه است نامم و نوراحمدم بخوان
خوبم، ولی تو هرچه توانی، بدم بخوان
مردانهپوش گشته که پنهان کنم غمی
در راه و رسم خویش، بیا مرتدم بخوان
من رفتهام ز کیش تو بیرون، به صد زبان
از نو بیا به زور تفنگ، اشهدم بخوان
در پیکرم هزار پری لانه کرده است
پروا مکن، تو خانهی دیو و ددم بخوان
ما را بکش به حکم کتابی که آنِ توست
یک چند سوره باز سر مرقدم بخوان
حدّ زنان به خاک شما، تلخمردن است
از حد گذشتهام، به خدا بیحدم بخوان
فرخندهوار، جسم مرا ریز ریز کن
شاعر، بیا و مرثیه بر مشهدم بخوان
250
من اصلاً نفهمیدم جوانی یعنی چه؟
من یک راست از بچگی به سن کهولت رسیدم...!
ژان پل سارتر
250
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
من خستهام از توضیح دادن. خستهام از اینکه مدام باید ثابت کنم قلب دارم، احساس دارم، میشکنم، میترسم، دلتنگ میشوم. خستهام از آدمهایی که فقط وقتی لبخند میزنم باورم میکنند و وقتی سکوت میکنم، خیال میکنند مغرور شدهام. نه، من مغرور نیستم؛ فقط دیگر توان جنگیدن برای فهمیده شدن را ندارم!
#بـانـو_امـیـری
250
Repost from N/a
زن اگر شاعر شود،اندوهی باران دیدنیست
رازهای پشتِ آن چشمانِ گریان دیدنیست
در سکوتش یک جهان فریاد، پنهان کرده است
زیر سقفِ بیکسی، اوجِ دل و جان دیدنیست
مثلِ یک کوه است اما قلبِ او از جنسِ شیشه
انعکاسِ دردها در قلبِ انسان دیدنیست
میرود تا گم کند در مِه،مسیرِ غصهاش
قدم زدنهایش در آغوشِ خیابان دیدنیست
رنج را لبخند میسازد برای دیگران
در دلِ طوفان، ثباتِ این گلستان دیدنیست
دستهایش بوی نان و بوی مِهر و بوی عشق
خط به خطِ سرنوشتش در زمستان دیدنیست
طاقتش سنگینتر از فهمِ تمامِ شهرِ ماست
صبر او در هجمهٔ آوار و طوفان دیدنیست
خسته است از حرفهای پوچ و تکراریِ دهر
در نگاهی ساکتش، جادویِ کتمان دیدنیست
آسمان هم پیشِ پای همتش زانو زده است
اوجِ این پرواز، در قیدِ زندانی دیدنیست
گر چه تاریخ از شُکوهی رنجِ او چیزی نگفت
شعرِ ما امشب برای او به دیوان دیدنیست
#نساء_عاصی
250
در باتلاقی زیست دارم به نام زندگی و درحال تلاش برای گریز از آنم، اما سرنوشت، اجازه قدم گذاشتن بر راست و چپ را به من نمیدهد. آنقدر محکم مرا در چنگ خود گرفته است که بعید می دانم بتوانم نجات پیدا کنم. رو به نابودی ام. این احساس پوچی و سربار بودن سخت بر من غلبه کرده است چنانکه اگر تمام جهان را بگویند از آنِ توست، نمیتوانم این حقیقت را فراموش کنم که در نهایت، برای کسانی که عزیزتر از جانم می پندارمشان، اضافی ام. کاش دنیا جای بهتری میبود یا آدم هایش مهر و محبت شان بی دلیل میبود؛ تو را به خاطر خودت دوست میداشتند و بودنت برایشان کافی میبود. اما افسوس که این ها چیزی جز خیالات باطل من نیستند. این سخنان در رویاهایمان خوب است، اما جهان واقعی به طرز فجیعی وحشتناک و غیر قابل تحمل شده است؛ چنانکه تنها خواسته ام رفتن شده است.این که مرا به حال خودم بگذارند تا اندکی با خود خلوت کنم، تا خود را دریابم و بدانم دلیل بودن من چیست. میخواهم خود را بشناسم که کی ام و بهرِ چه آمده ام اینجا. میخواهم بدانم، و این خواسته ی من بسیار سنگین و دشوار است، بسیار!
هستی_شایان
250
این من دگر من نیست، من را چه شد؟
کجا شده است یا اصلاً کجا برده اندش؟
آیا میشود من را به خودِ من بازگردانید؟!
احتیاجش دارم بسیار زیاد، دلتنگِ منِ
خویشم؛ من را به خود من بازگردانید....
هستی _شایان
250
در آخر، با خویشتن همدردی کرد و گفت:
دردت به جانم، چه شده است تو را، عزیزم؟
و در پاسخ به خویش اینچنین گفت:
دردی گران بر جان دارم؛
این درد، مرا با خود خواهد برد،
چشمانم را برای همیشه خواهد بست
چنانکه دیگر هرگز گشوده نخواهند شد.
هستی_شایان
