ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

خان زِنّیرَه

خان زِنّیرَه

Открыть в Telegram

سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
253
Подписчики
-424 часа
-297 дней
-4230 дней
Архив постов
دوباره همان سخنان، همان درد سر ها سراغم را گرفته اند، عجب صبح با شکوهی...!💔

این بغض امانم را بریده است....💔

دنیا به جایی خواهد رسید که افراد باهوش از حرف زدن منع می‌شوند تا باعثِ رنجش احمق‌ها نشوند... اکنون دقیقاً همان دوران است!
#داستایوفسکی

اَللّهُمَّ صَلَّ عَلیَ مُحَمَّدٍ وَّ عَلیَ الِ مُحَمَّدٍ کَمَا صَلَّیتَ عَلیَ اِبرَاهِیمَ وَعَلیَ الِ اِبرَاهِیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَّجِیدٌ.🤍🌱

Repost from N/a
سولِسترا_نور و شکوه. https://t.me/KhanZanirah

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود
#سعدی

نوریه است نامم و نوراحمدم بخوان خوبم، ولی تو هرچه توانی، بدم بخوان مردانه‌پوش گشته‌ که پنهان کنم غمی در راه و رسم خویش، بیا م
نوریه است نامم و نوراحمدم بخوان خوبم، ولی تو هرچه توانی، بدم بخوان مردانه‌پوش گشته‌ که پنهان کنم غمی در راه و رسم خویش، بیا مرتدم بخوان من رفته‌ام ز کیش تو بیرون، به صد زبان از نو بیا به زور تفنگ، اشهدم بخوان در پیکرم هزار پری لانه کرده است پروا مکن، تو خانه‌ی دیو و ددم بخوان ما را بکش به حکم کتابی که آنِ توست یک چند سوره باز سر مرقدم بخوان حدّ زنان به خاک شما، تلخ‌مردن است از حد گذشته‌ام، به خدا بی‌حدم بخوان فرخنده‌وار، جسم مرا ریز ریز کن شاعر، بیا و مرثیه بر مشهدم بخوان

💔❤️‍🩹.

مژگان_عظیمی_خريدند_تنت_را_و_بريدند_كفنت_را48k.m4a1.83 MB

من اصلاً نفهمیدم جوانی یعنی چه؟ من یک راست از بچگی به سن کهولت رسیدم...!
ژان پل سارتر

بر سر آنم که گر ز دست برآيد دست به کاری زنم که غصه سر آيد
#حافظ

صبرها کردم که شاید کار آسان می‌شود گاه انسان از صبوری‌ها پریشان می‌شود
#سید_تقی_سیدی

یک ثانیه خورشیدم و یک ثانیه ابرم، ‏تلفیق غم و شادی و دلتنگی و صبرم.
#سیدتقی_سیدی

من خسته‌ام از توضیح دادن. خسته‌ام از اینکه مدام باید ثابت کنم قلب دارم، احساس دارم، می‌شکنم، می‌ترسم، دلتنگ می‌شوم. خسته‌ام از آدم‌هایی که فقط وقتی لبخند می‌زنم باورم می‌کنند و وقتی سکوت می‌کنم، خیال می‌کنند مغرور شده‌ام. نه، من مغرور نیستم؛ فقط دیگر توان جنگیدن برای فهمیده شدن را ندارم! #بـانـو_امـیـری

Repost from N/a
زن اگر شاعر شود،اندوهی باران دیدنی‌ست راز‌های پشتِ آن چشمانِ گریان دیدنی‌ست در سکوتش یک جهان فریاد، پنهان کرده است زیر سقفِ ب
زن اگر شاعر شود،اندوهی باران دیدنی‌ست راز‌های پشتِ آن چشمانِ گریان دیدنی‌ست در سکوتش یک جهان فریاد، پنهان کرده است زیر سقفِ بی‌کسی، اوجِ دل و جان دیدنی‌ست مثلِ یک کوه است اما قلبِ او از جنسِ شیشه انعکاسِ درد‌ها در قلبِ انسان دیدنی‌ست می‌رود تا گم کند در مِه،مسیرِ غصه‌اش قدم زدن‌هایش در آغوشِ خیابان دیدنی‌ست رنج را لبخند می‌سازد برای دیگران در دلِ طوفان، ثباتِ این گلستان دیدنی‌ست دست‌هایش بوی نان و بوی مِهر و بوی عشق خط به خطِ سرنوشتش در زمستان دیدنی‌ست طاقتش سنگین‌تر از فهمِ تمامِ شهرِ ماست صبر او در هجمهٔ آوار و طوفان دیدنی‌ست خسته‌ است از حرف‌های پوچ و تکراریِ دهر در نگاهی ساکتش، جادویِ کتمان دیدنی‌ست آسمان هم پیشِ پای همتش زانو زده است اوجِ این پرواز، در قیدِ زندانی دیدنی‌ست گر‌ چه تاریخ از شُکوهی رنجِ او چیزی نگفت شعرِ ما امشب برای او به دیوان دیدنی‌ست
#نساء_عاصی

در باتلاقی زیست دارم به نام زندگی و درحال تلاش برای گریز از آنم، اما سرنوشت، اجازه قدم گذاشتن بر راست و چپ را به من نمیدهد. آنقدر محکم مرا در چنگ خود گرفته است که بعید می‌ دانم بتوانم نجات پیدا کنم. رو به نابودی‌ ام. این احساس پوچی و سربار بودن سخت بر من غلبه کرده است چنانکه اگر تمام جهان را بگویند از آنِ توست، نمیتوانم این حقیقت را فراموش کنم که در نهایت، برای کسانی که عزیزتر از جانم می‌ پندارمشان، اضافی ام. کاش دنیا جای بهتری میبود یا آدم‌ هایش مهر و محبت شان بی‌ دلیل می‌بود؛ تو را به‌ خاطر خودت دوست میداشتند و بودنت برایشان کافی میبود. اما افسوس که این‌ ها چیزی جز خیالات باطل من نیستند. این سخنان در رویاهایمان خوب است، اما جهان واقعی به طرز فجیعی وحشتناک و غیر قابل‌ تحمل شده است؛ چنان‌که تنها خواسته‌ ام رفتن شده است.این‌ که مرا به حال خودم بگذارند تا اندکی با خود خلوت کنم، تا خود را دریابم و بدانم دلیل بودن من چیست. می‌خواهم خود را بشناسم که کی ام و بهرِ چه آمده‌ ام اینجا. میخواهم بدانم، و این خواسته‌ ی من بسیار سنگین و دشوار است، بسیار!
هستی_شایان

این من دگر من نیست، من را چه شد؟ کجا شده است یا اصلاً کجا برده‌ اندش؟ آیا می‌شود من را به خودِ من بازگردانید؟! احتیاجش دارم بسیار زیاد، دلتنگِ منِ خویشم؛ من را به خود من بازگردانید....
هستی _شایان

در آخر، با خویشتن همدردی کرد و گفت: دردت به جانم، چه شده است تو را، عزیزم؟ و در پاسخ به خویش اینچنین گفت: دردی گران بر جان دارم؛ این درد، مرا با خود خواهد برد، چشمانم را برای همیشه خواهد بست چنانکه دیگر هرگز گشوده نخواهند شد.
هستی_شایان

آنکه رنج اش زیاد است محبوب خدا است...
هستی _شایان