confused
Open in Telegram
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد. اینجا من هرچیزی که میخونم و مینویسم رو میذارم. To stand on your knees : @pplVReybot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
244
Subscribers
-124 hours
-17 days
+530 days
Posts Archive
245
ریِ عزیزم
از سرخیِ روزهات بگو
و از درد انگشتات
که زندگیو رقصیدن
به ابری که
روی سقفِ اتاقت
شوق باریده
_رقص یاد بده_
تا غمو نفس نکشی
وقتی تنهایی
به خیال تو هم
هر قرمز
برای بنفش شدن
به یک آبی سلام میده؟
به من بگو
_اون آبی برای تو
چقدر من هستم؟_
آنه؛
به من بگو
طعم زیستن
با گندمهای مزرعه
و قهوههایی که روزی
توی سینک خالی میکردی
چگونه بود؟
بگو،
_پارسال که همنشینِ
امسالِ خودت نبودی_
آفتابگردانها
جلوی چشمت
چه نقشی داشتن؟
ریِ عزیزم
شعرها
انتظارتو همین الان هم میکشن
یا با غم
یا با سیگار_
به من بگو ری
امسال برای خودت چی مینویسی؟
245
ریحونِ قشنگم،★
نمیدونم تا حالا کسی بهت گفته یا نه، ولی تو دقیقاً شبیه اون آدمایی هستی که انگار از دل یه کتاب قدیمی بیرون اومدن؛ با همون حس قهوهایِ گرم، بوی کاغذهای ورقخورده، عصرهای آرومِ تابستون، نور طلاییای که از پنجره میتابه و یه فنجون قهوه کنار دستت.
یه آدم با وایب امن، آروم و دوستداشتنی که بودنش حال آدم رو خوب میکنه.
خیلی خوشحالم که بین این همه آدم، اسم تو توی لیست دوستای منه. دوستی با تو از اون اتفاقاییه که شاید ساده به نظر بیاد، ولی ارزشش از خیلی چیزا بیشتره. ممنونم که همیشه خودِ واقعیِ خودتی و باعث میشی کنار تو حس راحتی داشته باشم.
امیدوارم سال جدید زندگیت پر از روزای آفتابی، عصرهای قشنگ تابستونی، کتابهای خوب، موسیقیهای قشنگ، خندههای واقعی و آدمهایی باشه که به اندازهی قلب مهربونت ارزش حضورت رو بدونن.
تولدت مبارک ریحون. امیدوارم امسال، قشنگترین فصل زندگیت شروع بشه؛ همون فصلی که همیشه لایقش بودی.
🤍
245
غروب را قدم زدهام
صبح زود را گذاشتهام برای مردن
و باد
که فکر میکردیم
تنها از دوسویمان میگذرد
عقربه را تکان داد و
ما پیر شدیم
باد،
رفتن بود
زندگی،
رفتن بود
امدن،
رفتن بود
انسان و ابر
در هزار شکل میگذرد
#گروس_عبدالملکیان
245
من دوست داشتم که صورت زیبایی را
بر روی سینهام بگذارم
و بمیرم
اما چنین نشد
و نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست
دردی که آدم حسی
احساس میکند
بیانتهاست
من این چکیدههای اول و آخر را هم
برای تو در این جا نوشتهام
گرچه روحم تبلور ویرانی است
اما، ذهنم غریب ترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
اما حتی اگر بمیرم
چیزی نمیرود از یادم
عمری گذشته است و نخواهد آمد
عمر همه نه عمر من ِ تنها
من خاطرات عالم و آدم را
در دایره
در باغ کاشتهام
آن دایره
در باغ
محصول حسّ زندگانی من بود
#رضا_براهنی
245
چیزی که از گذشته تا الان از من باقی ماندهاست، یکلحظه تنهایم نمیگذارد. یادم میاید که روزی هم زنده بودم. خودکار از دستم سر میخورد. کلماتی نیست که بنویسم! عصبانی میشوم. گریه میکنم و بعد به خودم میگویم ازت متنفرم. اروزهایم دست از سرم برنمیدارند. چیزی که دلم میخواست باشم، دست از سرم برنمیدارد.
245
بیتوتهی کوتاهیست جهان
در فاصلهی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمیآید
و روز
شرمساری جبرانناپذیریست.
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
درخت،
جهلِ معصیتبارِ نیاکان است
و نسیم
وسوسهییست نابکار.
مهتاب پاییزی
کفریست که جهان را میآلاید.
چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچهی نغز
بر چشماندازِ عقوبتی میگشاید:
عشق
رطوبتِ چندشانگیزِ پلشتیست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشتِ خویش
گریه ساز کنی.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
هر چه باشد
چشمهها
از تابوت میجوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهاناند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتراناند.
خامُش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی!
احمد شاملو
245
میخواهم بدانی كه ديوانه نشدهام. تصميمات مهمم را گرفتهام و با اينكه بعضیها را رنجاندم، ترک كردنشان بهترين و محبت آميزترين كاری بود كه میتوانستم انجام دهم!
سهگانه نیویورک پل استر
245
Repost from kitchen.
دوستان اگه خواستید کادو تولدم رو بدید، با کمال میل موافقم : @reyunirey
از یک تیر تا ۱۶ تیر وقت دارید🙏🏻
245
ای آشنای من در باغهای بنفش جنون و بوسه!
ای اسماعیل! ای چشمبند به چشم کنار مذبح رفته، ای سربریده!
عینکت را از روی چشمهای قیقاجت بردار
عینک زدههای دیگر میآیند
و زنان اشباحی هستند که فقط لبهای کبود و چانههای تبخال زدهشان را میبینی
از گیسوهای زیباشان خبری نیست
صورتهای بیسر یک بعدی دارند
و از شب و روز آفاق بیخبرند
دست بر شانهی جلویی گذاشتهاند و از کنار چاه نفت بالا میایند
و هیچکس چیزی نمیگوید
و چیزی هم نیست که بگوید
و فقط از سنگرهای پدر و پسر، پدر و دختر، از سنگرهای همسایه و همسایه، صدای تیر شنیده میشود
و بدنهای راست در بارانهای خونین به زمین میخورند
و باران که بند میاید، ماهی خائن را میبینی که از پشت دکلهای نفت بالا آمده است
چه مهتابی اسماعیل! چه مهتابی! با نورش نیمهجان ها را لو میدهد و بعد مسلسلها، ستارهها را مرس میزنند
و موشک، خانهها را مثل اسباب بازی به هوا میپراند
و آنچه در بازگشت به سوی زمین برمیگردد به خرمن افشان میماند
آفتاب که میزند، نخلها در برابر دکل نفت
به کودکان دبستانی صف بسته در برابر ناظمی سختگیر میمانند
جنگ است اسماعیل! جنگ است!
و بعضی از جسدها را بینام و نشان دفن میکنند!
و بعضیها را با نام و نشان
و موش و موریانه چه میدانند که مردگان شناسنامهی تاریخی دارند یا نه
آفتاب بر گورستان و گلستان یکسان میتابد
و باران خادم و خائن نمیشناسد!
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۳۳، ۳۴ و ۳۵
245
کار ما نیست شناساییِ رازِ گلِ سرخ،
کار ما شاید این است
که در افسونِ گلِ سرخ شناور باشیم.
سهراب سپهری
