confused
Open in Telegram
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد. اینجا من هرچیزی که میخونم و مینویسم رو میذارم. To stand on your knees : @pplVReybot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
246
Subscribers
-824 hours
+77 days
+730 days
Posts Archive
246
وقتی از پشت پنجرهی تیمارستان خیابان را میدیدی و برگها میریختند
و حافظهات یاری نمیکرد برگها را کجا دیدهای
وقتی میخواستی رهگذران برگردند و
تورا ببینند، ولی همه سر در گریبان عبور میکردند
-و تازه یک عده میگفتند چرا شعر اینها فصیح نیست!-
آه، ای مجنون پشت میلههای درون!
صورتت را که میدیدم انگار به ته چاه عمیقی نگاه میکردیم
و فصیح تر از آن صورت دیگری نداریم
آه، ای اسماعیل، ای دوزخیِ سر سرخ کرده در تابهی وحشت!
دوزخ به اضافهی کلمه یعنی شاعر!
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد!
ای بد گمان به پزشک و پرستار، ای بدگمان به زن و معشوق و پسر، ای بدگمان به خویشتن!
ای مفتش عقاید خود چند لحظه پیش از شک برقی!
ای خوابگرد، ای بدخواب، ای چشم دوخته به قرصهای خواب!
و قرصهایی که قرار بود بخش چپ مغزت را راه بیندازند!
ای بدگمان، به کلیه، به قلب، به مثانه
آموخته بودی که هر عضو بدن حافظهای مخصوص دارند
"حافظهی کلیهام مخدوش شده است!"
"انگار کلیه کامپیوتر است"
ای تجسد زجر و رگ و پی!
سر هیولاییات را از پشت پنجرهی تیمارستان به سوی خیابان برگردان
فصل دارد تکرار میشود و برف از پارو بالا میرود
و خروسهای کز کرده زیر طاقی بقالی ایستادهاند
و لنگهای حمام پایین تیمارستان در پشت بام یخ بستهاند
و ماشینها با زنجیر چرخهاشان زمین را بیرحمانه کتک میزنند
برق از نوک موهای سرخت فرو میرود و به یک چشم زدن از ناخن پایت بیرون میجهد
و حافظهای اندامهایت مخدوش میشود
و تو حافظه نداری
و حتی مرا که لبهایت را میبوسم، نمیشناسی
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد
دانستن این نکته "حافظ" را "حافظ" کرد "سعدی" را "حافظ" نکرد
"سعدی" دوزخ و فردوس نداشت
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۲۸، ۲۹ و ۳۰
246
هر تاریخی لایهای از ناخودآگاهی دارد
با هر دگرگونی
من و تو از ناخودآگاهی بیرون میپریم
-مثل دختران طناب باز که به سرعت طناب را از بالا سر و زیر پاشان میگذرانند-
در انسو که پایین امدیم، احساس میکنیم در اگاهی هستیم ولی هیچ اگاهی کامل نیست
موجی بلند -مثل دیوار بتون ارمهای که انفجار شدید کجش کرده باشد-
میاید و ما را در خود فرو میبرد
در حجرههای کنار چاهها، چشمهامان را باز میکنیم
عینکهامان را برمیداریم، به میخ آویزان میکنیم
و منتظر پرش بعدی میمانیم
برای شاعر شدن تنها کلمه کافی نیست!
کسی که دوزخ را تجربه نکرده باشد، مصداق "یقولون مالا یفعلون" خواهد بود
دوزخ باید تورا بطلبد
تو هم باید دوزخ را طلبیده باشی
این، آن کشمکش اعماق است
زجر روانم بود مرا شطح خوان کرد
[دوزخ از هر نوع: دوزخ رانده شدن از بهشت، دوزخ جدا شدن از معشوق، دوزخ قهر ابدی پسر، دوزخ تفرعن حاکمان، دوزخ غارت زیبایی از معاصر، دوزخ بینوازشی زندگی، دوزخ بد گمانی، دوزخ سیمجین درونی در کابوسهای بیانتها، وقتی که موشها به بزرگی روباهها هستند و گورستانهای "رم" از "قم"، "بلخ"، از "ری"، و "تروی" و "بخارا" از "اصفهان" قابل تمیز نیستند، دوزخ حجرههای نشانده شده در کنار لولههای نفت"]
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۲۶ و ۲۷
246
یا رب این شمع دلافروز ز کاشانهی کیست؟
جانِ ما سوخت، بپرسید که جانانهی کیست؟
حالیا خانهبراندازِ دل و دین من است
تا در آغوشِ که میخسبد و همخانهٔ کیست؟
حافظ
246
در کابوسهایم موشهایی بودند بزرگتر از روباهها
و به سرعت انگشتهای "پاگانیگی" از این سوراخ به ان سوراخ سفر میکردند
من ان شکنجه را میشناختم
از پلکان گورها پایین میرفتم
در جایی، در کجا؟ بلخ؟ ری؟ تروی؟ قم؟ رم؟ آتن؟ پکن؟ اصفهان؟ بخارا؟ هیچ!
و چه زندگیهایی داشتم اسماعیل! تنها دیوانگان میدانند که چه زندگیهایی داشتم
زجر روانم بود که اینچنین مرا شطحخوان کرد
فهمیدم که به برادری تو برگزیده شدم
باید با بال مشترک جنون پرواز کنیم
بیهوده نیست که بر دوش ابوالهولی نشستهایم و خدایان را تماشا میکنیم
زجر روانم بود اسماعیل که مرا شطحخوان کرد
به گورستانها و سنگرها و بیمارستانها بنگر!
بیرون باغ نیست، زندگی نیست، مرگ هم در باغ نیست!
از اهواز تا سرخس پچپچهی شهدا با نمنم باران و چهچهی چلچهها میآمیزد
ارهای تیز در پای زخمیها فرو میرود
و خمپارهها خانهها و خاکهارا به بالا میپرانند
و ادمها به پشت بامهای دورتر پرتاب میشوند
[سه تا از بچهها مردند. خودش؟ دکتر میگوید سرش ضربه دیده. بدجوری. پایگاه مغزش تکان خورده. گلویش را سوراخ کردند، از انجا بهش اکسیژن میدهند. شش روز است سقف را نگاه میکند، باقی، سلامت شما. به خانم سلام برسانید. سایهتان... حتما. حتما.]
و سایهای از اعماق برمیخیزد
و مسلسلها ناگهان جهان را مرس میزنند
جنگ است اسماعیل! جنگ است. و اسماعیلها به راستی ذبح میشوند
و ستارهای در اسمان ما نیست که نیفتاده باشد
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۱۹، ۲۰، ۲۱
246
باید یکجوری این طلسم چندینماههی ننوشتن رو میشکوندم. و چون هیچچیزی برای نوشتن بهذهنم جالب نمیاد، ناچار و بیارادهام که از تو بنویسم.
از استخوان فقرات کمرت تا موهای پرکلاغی و بلندت. از انگشتهای کشیدهات که همیشه دور یکچیزی اونهارو میپیچونی. دور یک فنجون، دور دستهی کیف، دور شالت، دور سیگار و دور خودکارها.
به این فکر میکنم که چهطور میشه یک متن، یک داستان بنویسم که بوی وانیل بده؟ بوی پرهای یک کبوتر سفید و گرمیِ طلایی بودن یک فنجون چای. یادم میاد که توی جامدادیم چندتا پرِ قهوهای و طلایی از یک پرنده رو دارم! یک پرنده که داداشم توی خیابون پیدا کرده بود و نمیدونست اسمش چیه. و من برای نخستین بار کمر یک پرنده رو با تمام ترسی که بود نوازش کردم. و به این فکر میکنم که چطور میتونم از پرندهها نترسم؟ چطور میتونم یک خرگوش سفید رو ببوسم و یک روباه نارنجی رو نوازش کنم؟
یاد مامان میوفتم که همیشه پیشم گریه میکرد. و من تنم برای روحم کوچیک و کوچیکتر میشد. حقیر و حقیر تر میشد که چرا هیچکاری از دستم برنمیاد! چرا هیچکاری از دستم برنمیاد! و در آخر به این میرسم که مسبب همهی ناامیدیها و روانی بودنها، باباست.
به دقیقا همین موقعهی پارسال فکر میکنم. که چهقدر احساس میکردم و زندگی نفس میکشید. همین موقعهی الان انگار زندگیم رو توی انباری خونهی مادربزرگ جا گذاشتم، و کلید در گم شده. کلید در انباری مادربزرگ همیشه گم میشد و عمه میگفت چرا چندتا محض احتیاط درست نمیکنید یا اصلا در رو قفل نکنید. و من فکر میکنم میشه از زندگی چندتا محض احتیاط، داشته باشم؟
یاد ایتالیا میوفتم و لاجورد که همیشه به من میگفت، تو بوی ایتالیا و زندگی میدی. بوی زندگی میدی ریحون. ریحون تو یهچیزی داری که هیچکس نداره. ابان تو مثل ماه ابان میمونی. که اونهم مثل بوسهی معشوق میمونه. ابان منو دوست داشته باش. منو کی دوست داشته باشه پس. منو کی نوازش کنه!
چطور میتونم یک متن بنویسم که بوی تورو نده و بوی وانیل، پرهای یک کبوتر و گرمیِ طلایی یک فنجون چای رو بده؟
همیشه توی سرم چالههای زیادی بود. همیشه توی سرم چراهای زیادی بود. همیشه توی سرم مورچههای زیادی بود. همیشه مورچههایی بود که سلول به سلول تنم رو میخوردن و من تنها تنم برای روحم کوچیک و کوچیک تر میشه که چرا کاری از دستم برنمیاد.
خستهام و دلم میخواد برم صفحهی بعد. برم صفحهی بعد این چرخه. دلم میخواد از کودکیم بنویسم. نمیدونم چرا هیچوقت از اون روزهای نحس ننوشتم. اینبار هم نمینویسم و فقط میدونم که مسبب همهی این ناامیدیها و روانی بودنها، باباست.
یاد فردایی میوفتم که دیگه توی این شهر نیستم و این خونه بوی من رو فراموش میکنه. یاد شبهایی که با درخت نخل همسایه، حرف میزدم. و لرز میوفته به بدنم که اگه شبهای شهر جدید نخل نداشتن چی؟ بدون دیدن نخلها هرشب دووم میارم؟
پنجره رو میبندم و کتابی که تو برام خریده بودی رو باز میکنم. ما چیزی جز چندتا ایکاش نیستیم برای هم کوینِ عزیزم! منم تورو دوست دارم و همیشه با خودم میگم ایکاش کنارم بودی. ایکاش الان کنارم بودی و من مینشستم روی پاهات. به سینهات تکیه میدادم و تو به ناچار وقتی که نمیدونی باید در این لحظه چیکار کنی، موهام رو نوازش میکنی.
اونقدری ترسیدم ازت که یادم رفت چگونگی تورو دوست داشتن رو. در ابان ماه ۱۴۰۳، شبهای سرمهای، نوشته شده به دست کوین رضایی.
صرفا یاد تو و یاد فردای بینخل، یاد قهوهها و پاریس، یاد روزی که از پرندهها نترسم و یک خرگوش رو ببوسم و یک روباه رو نوازش کنم، زنده نگهم میداره.
من همیشه همهی روزهای زندگیم رو عصبی بودم و به همهچیز نفرت میورزیدم. تنها استخوان ستون فقرات تو، موهای مشکی پرکلاغیت، تنها موهای روی ساعدت و گردن لاغرت. تنها روزی که بتونم پرواز کنم. زنده نگهم میداره.
و هنوز هم یکسری حرفها هست که دیگه نای نوشتنشون رو ندارم. هنوز هم مثل بقیهی وقتها موقعهی نوشتن یکسری کلمات میمونه که نمیتونم بیارمشون روی کاغذ. با از من جدا شدن، میجنگن و انگار عضوی از بدنم هستن. تو اما از رنگ چشمهام، از گوشهام که همیشه خونیست، از دستهام که همیشه خودکار بینشونه، از پریشان بودن موهام، کلماتم رو بخون. منو بخون.
246
سرت چه پرچم خونینی بود که در خیابانها میتاخت
و بنفش اسمان، چه زیبا، چه بهتانگیز، قیقاج چشم هایت را میشست!
همیشه من اسمان را جیغ خواهم کشید، بگذار متوسطها هرچه میخواهند بگویند
پنجره را باز کردم
باز کردم تا بادبادکی را که هوا کرده بودی تماشا کنم
اولین شاعری بودی که پای "بادبادک" را به شعر باز کردی
فروغ نیز کنار پنجره ایستاده بود
او هم دید که بادبادک بال درآورده است
متوسطها ندیدند، که صفای جنون چشم تماشا میخواست!
عینکت را بردار، اسماعیل عزیزم، تا ببینی که راست میگویم
از پلهها هولهولکی پایین دویدم
مسیر بادبادک را تعقیب کردم از تهران بیرون امدم
همانطور داشت میرفت، من به دنبال او رفتم، او به دنبال چهچیز؟
کویر تمام شد. از بالا سر تنگهی هرمز پریدم، میرفت از بالای جزایر گل مانند، میرفتم.
شیوخ عرب را دیدم در کاخهاشان که طلاهاشان
را مثل شپش میشمردند
از روي موجها میرفتم، بی خیال، و به فرمان بادها و ابرها
بادبادکی که تو هوا کرده بودی میرفت
از بالا سر کشتیهای نفتکش، از کنار ماه، آفتاب، ستاره و کهکشانها
بادبادک مثل جبرئیل میرفت
از بالا سر قارههای خیالی، پرندههای نورانی، اقمار مصنوعی کراتِ ارتجالی حرکت میکرد
میرفت، میرفتم، پایم را از این کره روی کرهی دیگری میگذاشتم
ازاد شده از تنم، از چشمها، گوشها، شانهها، قلب و ششها، زانوها و پاشنهها
رها شده از منِ بیدارم
آه ای جنون! ای مرگ! ای اسماعیل! عینکت را بردار تا ببینی که راست میگویم
میرفتم، میرفت، میرفتم
اسماعیل، ای کسی که گذشته را اینهمه دوست میداشتی، چرا به سوی آینده رفتی؟
و مرگ را چون خنجری تصادفی روی گلوگاه بادبادکی پذیرا شدی؟
من و تو اینک بر دوش ابوالهولی نشستهایم و خدایان را تماشا میکنیم
و رنگها همه شادند!
تو نمردهای، تو فقط دیوانهتر شدهای، باور کن تو فقط دیوانهتر شدهای
و ما بر دوش ابوالهولی به تماشا نشستهایم
و سازها آسمان قطعهی قلبهای مارا مینوازند
تو دیوانه تر شدهای!
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۱۶، ۱۷، و ۱۸
246
نخستینبار که تورا دیدم، گُمت کردم؛ باز دیدمت، باز گمت کردم؛ وقتی یافتمت دیوانه بودی. شعر، شعر، شعر میخواندی؛ و با یک قیچی تیز و بلند، دنبال حنجرهی یک غول میگشتی. هرگز معلوم نشد که چرا میخواستی "رویایی" را چاقو بزنی. شاید میخواستی بدانی "رویا" چه معنی میدهد. و یکبار هم به زنی "فاحشه" گفتی خانم بفرمائید، من اینکاره نیستم. یکبار هم میخواستی از دهانهی یک توپ منفجر شوی، چرا که زنی را که خودکشی کرده بود از مسافر خانه بیرون کشیده بودند و باران روی صورتش میریخت، و تو میگفتی نمیر، نمیر، نمیر. و زن؟ ساعتها قبل مرده بود. و بعد مرا به بیماران دیگر تیمارستان معرفی کردی. من و "سیمین دانشور" را به خواستگاری زنی رنگین چشم فرستادی که در تیمارستان عاشقش شده بودی. ساعدی میگفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم!
و آن شب -ایبدعت گزار شاعران زبان پریشی عالم!- به گوش آن زن رنگین چشم چه میخواندی؟ دلدادهی هاج و واج موهای سرخت را تماشا میکرد. آیا او زنده است تا سراغ حال عاشقانهی چهرهی تو را از رنگ نگاه او بگیرم؟ و یکبار هم گفتی "زهری" مرد خوبی است و یک نفر پرسید، شاعر خوبی هم هست؟ و تو به سکسکه افتادی و من باز گمت کردم، باز یافتمت. مسلول بودی؟ دیوانه بودی؟ سکته کرده بودی؟ از هند برگشته بودی و من و تو و دخترم و پسرت، رفتیم "دربند" یا "درکه"، و باهم عکس گرفتیم. عکس ها افسردهاند اسماعیل! انگار چشمهای زمان بر انها گریستهاند! عکسهای بعد از مرگ هستند اسماعیل. انگار عکسهایی هستند در دستهای مادرهای پسر مرده. به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!
اسماعیل - رضا براهنی صفحات ۱۴، ۱۵ و ۱۶
246
ریحانه عزیزم درود.زیبا ترین ریحانه ای که تو زندگیم دیدم درود.میدونی من محمدرضا همیشه سعی میکنم تظاهر و وانمود کردن رو از یک تعریف و احساس واقعی جدا کنم. یعنی از تظاهر و وانمود بیزارم.میخوام بگم تو همیشه از اول که باهم صحبت میکردیم توی فکرم یک دختر متفاوت و با لایف استایل و اخلاق واقعی بودی. هیچ علامت سوالی تو ذهنم ایجاد نمیکردی که فکر کنم مثلا ریحانه داره تقلید میکنه! داره فخرفروشی میکنه! یا حتی متظاهره. همیشه با اون کودک درون فوق العاده ساده و مهربون ولی جسور، پر از غم و استرس ولی محکم،پر از زیبایی و قشنگی بدون هیچگونه ادا باهام برخورد میکردی. و این منو فوق العاده شیفتهی خودت میکرد. منو ببخش ریحانه که بهت این حس دلسردی و دور بودن ازم رو بهت دادم و حتی میدم. من همیشه تو زندگی تنها بودم ریحانه. منو درک کن. ولی همیشه بهت اعتماد و دلگرمی داشتم و همیشه باهات صاف و صادق بودم. چون جلوت احساس کمبود و پوچی نمیکردم. میدونی؟ تو کمبودات و پوچیهای منو حتی واسم تبدیل به نیرو و استقامت میکنی.تو یک دختر بی نظیری که میتونم بگم تو ایران ازش یدونه هست. بهت افتخار میکنم عزیزم.و همیشه از بودن در کنارت خوشنود و خرسند میمونم.
بودن کنارت یعنی آزادی،یعنی رهایی،یعنی پرواز،یعنی آگاهی،یعنی اینکه توی یک فضای تاریک روزنه نور برات نمایان بشه.یعنی توی یک جمع شلوغ که احساس تنهایی میکنی با خودت حرف بزنی.یعنی قدم زدن با موزیک های آلبوم اشتباه خوب بهرام زیر بارون.یعنی اون حس بینهایت زیبا که لب ساحلی و به ماه خیره.
تو خیلی برام مقدسی ریحانه.
کوچیکت ممرضا.
246
از ابرهای پاریس که ریختم بیرون
رفتم به کافهای
در فرودگاهی
که با دو معنای سیاه
زیر دو ابرو نشست
درست همین روبرو
فقط دو سطر پیشانیاش را خوانده بودم
که رسیدم
به سوتیتری سیاه
که سلمانی سر کوچه سانسورش کرده بود
دو پاره خط کوتاه
با فونتی نازک
بالای دو معنایی که چینی
زیرش عمود
نوشتهای بینی
دوتا لب داری خیلی
که میخواد قورتم بدهد
از لنگرود
از تهران
از پاریس که دیگر خوشگلتر نیستی
مثل زنهایی که طلاقشان دادم
از تو هم جدا میشوم لندن!
علی عبداللهی
