confused
前往频道在 Telegram
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد. اینجا من هرچیزی که میخونم و مینویسم رو میذارم. To stand on your knees : @pplVReybot
显示更多未指定国家未指定类别
218
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-1730 天
帖子存档
218
بدین ترتیب
بدین ترتیب میترسیم از روز
از اینکه فراموش کرده باشیم نام خود را
یا اینکه "هرکس نام خودش را دارد."
بدین ترتیب میترسیم از خیابان
یا اینکه آن درخت
ترسیمی از صورت توست
میترسیم از کلمات
کلمات کلمات کلمات
"نام انها را اگر ببرم" را
زیر پتو میبرم
و نام آنها را اگر ببرم
انگار پشت کلمات بودند انها
خواباندهاند گوش، توی گوش
انگار پشت کلمات خبرهایی هست
و بدین ترتیب میترسیم از انها
و تو که به باز شدن چشمها در کلمات اعتقاد داری
و:
الف. چشمها صورت زیباییاند
ب. و تو صورت چشمهاست
از کتاب مجموعه شعر #ان_حیوان - #مازیار_نیستانی
218
گریستن به
گریه زبان آدمیست
فکر میکنم به غم
در صورتت
نشسته بر پلهای انجا
پیر میشود.
گریه زبان فارسیست
میشکند لای بیتهای سعدی
میشکند
لای "تا"
و "بگذار"
میگوید
"جوانی من بود
درختی که بریدی و نیمکتش کردی"
تیز میکنم چاقویم را
کلمه پایش را میگذارد لای زبانم
میگوید : به شرط
شرط چاقو زنت میشوم
تا زخمی بزنی تا زخمی بزنم.
گریه خیابانهای شلوغی دارد
میآورد ماه را
کنار خیابان
تاریک، باریک میشود در صورتم.
فکر میکنم به غم در صورتت
و اینکه پیاز شدهام
زیر پوستم گریه رشد میکند.
از کتاب مجموعه شعر #ان_حیوان - #مازیار_نیستانی
218
اگر بگویم نیما شاعري تنها است، عبارت دقیقی ننوشتهام. نارسا است، موقعیت او را بین هواخواهان شعر سنتی نشان نمیدهد. و تنها با ظهور به الگویی برای آینده تبدیل میشود. گذشته شعر چراغ راه او نیست، راهش را تاریک میکند. باید این گذشته را به غیاب اندازد تا آیندگی خودش را بهوضوح نشان دهد. هم باید شاعر باشد هم نظریه پرداز شعر نو و در کشور هزار و صد سالهی شعر، غریبهای که به زبانی آشنا، حرفهایی نامفهوم به زبان میاورد. نیما دربارهی سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۳۲۰ که همزمان با تغییر حکومت در ایران و سپس جنگ جهانی دوم و شغال کشور است، مینویسد:"ثمرهای که این مدت برای من ذاشت این بود که من روش کار خود را منظم تر کنم. روشی که در ادبیات زبان کشور من نبود و من بهزحمت عمری در زیر بار خودم و کلمات و شیوهب کلاسیک، راه را صاف و آماده کردم و اکنون پیش پای نسل تازهنفس میاندازم." "اوزان شعری قدیم ما اوزان سنگ شدهاند. یک مصراع یا یک بین نمیتواند وزن ایجاد کند. وزن مطلوب بهطور مشترک از اتحاد چند مصراع و چند بیت پیدا میشود. قافیه زنگ مطلب است. مطلب که جدا شد، قافیه جداست. وقتی که مطلب تکهتکه و در جملات کوتاه کوتاه است، اشعار حتما باید قافیه نداشته باشد. همین نداشتن عین داشتن است و در گوش لذت بیشتری میدهد.(نیما یوشیج/حرفهای همسایه.)
#الفبای_راز - #محمد_ارزم
فصل دوم "گذشته چراغ راه نیما نیست" صفحات ۱۶ و ۱۷
218
خوزستان! دوشندگان تو اینان بودند جوانان ما نبودند اینان بودند و آنانی که هوا و آسمان و شعر و ستاره را نمیفهمند و تنها با احتکار پنیر و مرغ و پودر لباسشویی حالت نعوظ پیدا میکنند و مثل موش ودام فضله می اندازند و یکی دو دندان افتاده، نفسی متعفن و شکمی به درشتی بشکههای نفت تو دارند و شب و روز میآشامند و میخورند و با جیبهایی پر از دلار از میدانهای "زنده باد و مرگ بر.." میگذرند و با زبان بیزبانی میفهمانند مرگ بر آمریکای شعار دهندگان مشکلی را حل نمیکند که بعد از انقلاب هم پول از پاروی تاجرها بالا میرود و کلهپاچه، سیر و سیرابی و ودکاي قاچاق یا خانگی میخورند در ویدئو فیلمهای هندی رنگارنگ و فیلم پاگنده به آفریقا میرود میبینند دلشان میگیرد یا غشغش میخندند و هر دو سه ساعت از حجره به شمیران تلفن میکنند مبادا عیال با معمار نوساز خونه روی هم ریخته باشد و فشار خون را هنوز هم با آبغوره پایین میآورند و غم اصلیشان این است که چرا کاباره ها و کافههای ساز و ضربی را بستهاند و آخر آدم پولش را کجا خرج کند؟ و اگر گرفتار شوند ثابت میکنند همیشه خمس و زکاتشان را دادهاند و به فکر پولهایی که در تیغهی پشت فریزر پنهان کردهاند خوزستان! دوشندگان تو جوانان ما نبودند اینان بودند و آنانی که جنگها را میسازند، ولی هرگز آنها نمیجنگند ادمهای بسیار بسیار شیک، مبادی آداب و با کراوات که از پلههای هواپیما با پیام مودت از سوی رئیس جمهورشان پایین میآیند و چه لبخندی! و چه دست دادنی! و صورت بعضی از زنها را هم میبوسند و خطاب به دهها دوربین، چشمهای حیران مردهای گرما زده و زنهای نیمه لخت -آخر جنگها همیشه در مناطق گرمسیری درمیگیرند- از صلح صحبت میکنند و دگمهی کراواتشان در گرمای خاورمیانه، "ریو" "ال سالوادور" "سواتو" و "بنگلادش" بر غبغبشان فشار میآورند اینان عاشق شعر "رابرت فراست" صداي "فرانک سیناترا" و فیلمهای قدیمی "جان وین" هستند و معتقدند "باب دیلن" و "جان بائز" فقط جیغ میکشند و "جینز برگ" و "فرلینگی" و "بلای" مشتی عوام فریب هستند و "نوام چامسکی" و "دنیل الزربرگ" در همان زمان "نیکسون" باید ترور میشدند اینها حتی نمیدانند "نیما" و "فروغ" هم در کار هستند و سالی چهاربار هم "چکآپ" میروند همراه نگهبانان امنیتی مستراحها پشت "فن کویلها" و پشت اسکلت تشریح را با مینواب وارسی کردهاند و به اطبای معالج لبخند نمیزنند چرا که ممکن است از لبخند سواستفاده شود و فشارسنج ناگهان ماری یا بمبی از آب دراید این قبیل وقایع در فیلمهای آمریکایی اتفاق میافتد، چرا در واقعیت اتفاق نیافتد؟ و مردان محترمی هستند که از موزهی هنری پدرسالار "راکفلر" را بارها دیدار کرده اند و از او برای هر مملکتی عینک مخصوص گرفتهاند بهترین کلکسیون پروانه و شاپرک را در اختیار دارند و به انگلیسی به آنان میگویند:"Beautiful people" وگرچه همهی کودتاهای جهان را آنان به راه انداختهاند جنایتکار شناخته نمیشوند، مگر عکسش ثابت شود و شب و روز نفت میدوشند و مینوشند خوزستان! گوشَت را باز کن! دوشندگان واقعی تو اینان هستند! جوانان ما نبودند، نیستند!
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۴۱، ۴۲، ۴۳ و ۴۴
218
هیچ شعر، سخن و دیدگاهی از انتقاد، مصون و در امان نیست؛ که این امر شامل شعر و دیدگاه نیمایوشیج هم میشود. انها که شعر خود را کامل کننده و ادامه دهندهی راه نیما میدانند، فقط و فقط دارند خود ادبی و کلیشههای زبانی را تکرار و بازتولید میکنند و توان افزودن هیچ بعدی به ابعاد شعر نیما را ندارند؛ نه در نوشتن شعر خود و نه در خوانش شعر نیما یوشیج. گذشته از این، شعر نیما یوشیج در جایگاه خودش شعری کامل است و نیازی به نسخههای دستچندم ندارد. امر تجربی در زبان به امر ناقص یا کامل دستهبندی نمیشود، چرا که آنچه در بوطیقای شعر رسمی، تکامل نوآوریهای شعری نیما قلمداد میشود، صرفا متعین کردن و ساختن روش، از برخی کنشهای زبانی شعر نیماست. این امر با خوانش شعرهایی از نیما یوشیج، به خوانندگان شعر نشان داده خواهد شد.
#الفبای_راز - #محمد_ارزم
فصل اول "به سوی رادیکالیتهی شعر نیما" صفحهی ۱۱
218
جریان شعر رسمی، اساسا به دنبال شباهتهای صوریست؛ به شاعرانه بودن اهمیت میدهد اما شعر بودن را در معناهای بنیادین آن درک نمیکند. به همین علت در شعر به دنبال استفاده از یک زبان رمزگشایی شده است؛ یعنی تکرار و بازتولید موقعیتی در زبان که قبلا شعر بوده است. همچنان از معیارها و ارزشهایی مثل توصیف شاعرانه زندگی حرف میزند و زنده بودن شعر را فراموش میکند که مولد زندگیهاییست که تنها و تنها در زبان امکانپذیرند.
#الفبای_راز - #محمد_ارزم
فصل اول "به سوی رادیکالیتهی شعر نیما" صفحهی ۹
218
+2
خوزستان! دوشندگان تو جوانان ما نبودند دارندگان باغهای سبز بودند.
#اسماعیل - رضا براهنی صفحات ۳۹، ۴۰ و ۴۱
218
اسماعیل! بیا برویم از بالای نخلها موهای زنهای اهواز را جمع کنیم. چه چشمهایی داشتید شما پیش از شروع شلوغی میتوانستیم از کودکی عاشق شما شده باشیم بیآنکه از قانون یا شرع ترسی داشته باشیم و حالا کجایید؟ غلطکها از روی استخوانهای شما زمین را صاف میکنند خیل موریانهها مردمک چشمتان را به نیش میکشد و شما مرده خواهید بود تا روزی که دیگر بار زنده شوید! خوزستان! هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید حق داری که حالا خون سرخ بخواهی اما فروشندگان تو اینان نبودند ویلاهای آنان در سواحل کالیفرنیا و جنوب فرانسه در آفتاب برق میزند انگار سپیدهدمان ماهیها از آب بیرون میآیند و زمانی که پیرزن ها کنار پیرمردها یا مردهای جوان در خواب بیاختیار غلت میخورند و صورت مرد در حلقهی بازوی زن میافتد ماهی ها پنجره ها را میلیسند، شیشهها را میلیسند، ستونها را میلیسند صبحانه در آلاچیق خواهند خورد، بعد از شنای مختصر و به حال نیمه تحرک و بعد از ظهر، از دریا، ویلا را مثل تخم مرغ اتمی یا ئیدوژنی خواهند یافت که قرار است روزی مثل ستارهای گمنام منفجر شود قطعاتی از سنگهای آن ستاره بر سر ما هم خواهد بارید و وقتی که اندام برهنهی آمریکایی را در آب تماشا میکنند بی آنکه بخواهند به یاد رعیتهای به خط ایستادهی خود در گرگان و مازندران میافتند و مطمئن میشوند"ایرونی جماعت درست بشو نیست!" در غروب به انتظار هواپیماهایی هستند که تتمهی دوشندگان خوزستان را میآورند کسانی که برلیانها را در احشاء زنانه از مرز خارج کردهاند و یا کنج بکارت طاول زدهی دختران تازه قاعد شده و یا در اپولهای کلفت پالتوهای زمستانی و یا در گچ ساق مصنوعا شکستهشان با نامههایی که نشان میدهند مرضهای خیالی آنان در ایران علاج پذیر نیست و میخندند از ته دل وقتی که در "اوین" بودند، روزانه پانصد رکعت نماز میخواندند اول بلد نبودند، بعدا یاد گرفتند و فقط یک نیت داشتند:" از جنوب فرانسه و کالیفرنیا محروم نمانند" و حالا میگویند:"داشتم به خاله جون میگفتم، اگر پشت گوشم را دیدم ایران را هم میبینم، پدرسوختهها لیاقت مارا نداشتند." و پول خوزستان به شکل دیگری، در زمین، بانک، صنعت، عیش، دورگردان و انگشت زنهای خواب آلوده ریشه میاندازند.
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۳۶، ۳۷ و ۳۸
218
ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور و عشق در سینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم
سینه بر خاک سوده، مردیم
ما را به خاطر بیاور!
ما را که سینهسرخانی خنیاگر بودیم
و دَه به دَه
نه در آسمان و نه در کوهسار
و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازهخوان شویم
بر شاخهای تکیده از تکیهگاه خویش
جان وا سپردیم:
به خاطر دارم پیامشان را
سرنوشتشان را
آری
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آواز صامت سینهسرخان سینه بر سیخ
و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان
شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم!
شعر از زنده یاد عزت ابراهیم نژاد، جان باخته در هجدهم تیرماه ۱۳۷۸ در کوی دانشگاه تهران.
218
خیلی چیزها از یادم نرفتهان و نمیرن و همین باعثِ رنج و عذاب من میشه. خاطرات هیچوقت دست از سرم برنمیدارن. توی گذشته مثل خری که توی گل گیر کرده باشه، گیر کردم. با دوستهام راجبش حرف میزنم. با تراپیستم. مینویسمشون. اما هیچوقت خالی از کلمه نمیشم. هیچوقت نمیتونم درک کنم که بقیه میتونن من رو درک کنن. نه. درد رو فقط صاحبش میتونه درک کنه. برای همین من هربار که به دوستهام و با بقیه راجبش صحبت میکنم، خالی نمیشم. و اصلا مگر میشه از درد خالی شد؟ از درد تهی شد؟
به من میگفت من درد تورو میفهمم. به من میگفت من میتونم درکت کنم. به من میگفت میتونم باهات همزاد پنداری کنم و این حرفها نمیتونست دل من رو گرم کنه. نمیتونست من رو دلخوش کنه.
هنوز به فکر اون حرفی هستم که کلاس چهارشنبه زنگ اول به میسا زدم هستم. هنوز به فکر آخرین روز مدرسهای هستم که هیچوقت تموم نشد هستم. روز دوشنبه، سر زنگ ادبیات و اتودی که آیات بهم داد. قرار شد روز بعد بهش پس بدم، اما روز بعد و روز بعد تعطیل شد و شنبهی هفتهی بعد جنگ شد. اتود آیات توی جامدادیم باقی موند و یادآور تمام آذرماه و روزهای بارونیای هستش که با بچهها وسط حیاط مدرسه گذروندیم.
هنوز به فکر اون اتفاقی هستم که توی ۵ یا ۶ سالگیم افتاد. هنوز به فکر اون روزی هستم که مامان نبود و من پیش بابا تنها بودم. هنوز به فکر اون بعد از ظهر گرم تابستون هستم. هنوز از کفشهای چرم، وافور، بوی خفهی ذغال و تریاک، هنوز از بوی ویسکی، هنوز از جندهها میترسم. هنوز از تو میترسم.
هنوز به این فکر میکنم که مامان چطور خوشحال میشه؟ خندههاش از ته دل هستن؟ من شبیهش میشم؟ سردردهاش کی تموم میشن؟ کی همهچی خوب میشه؟ و باز هم به یاد این میوفتم که مسبب تمام این ناامیدیها و روانی بودنها، باباست.
ناامیدی کاری میکنه هرروز عصر، کف اتاق دراز بکشم و به سقف نگاه کنم و به این فکر کنم که آدم مگه میتونه خونهی خودش رو ول کنه بره.
روانی بودن کاری میکنه هیچچیز رو فراموش نکنم. کاری میکنه همه چیز یادم بمونه و درد غریبه نشه. کاری میکنه من با تو حرف بزنم و باورت نکنم. کاری میکنه من بخوام خونه رو ول کنم. کاری میکنه من برای همیشه از تو بترسم.
پریشان، ۲۱ تیر ۱۴۰۵
218
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
منزل آن مه عاشقکش عیار کجاست؟
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست؟
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست؟
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست؟
باز پرسید ز گیسویِ شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست؟
ساقی و مطرب و مِی جمله مهیّاست ولی
عیش بییار مهیّا نشود یار کجاست؟
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست؟
حافظ
218
شما آدمها با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برههای که پرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید، و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلما حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.
نازنین - داستایفسکی
218
چون شیشهای شکسته پراکنده از آسمان ِ آبی ِ سوزنده بر روی ریگهای بیابانها از من شکستهتر کسی آیا هست؟ قرنی؟ نه! قرنهایی بر من گذشته است پوسیدگی - باد پلید و سرخ، وزیدهست - وین جنگل نگار نشینان را با یک نفس که مثل شبی خون ظلمت است پوساندهست ای دوست آن دستهای کوچک عاشق را بر روی پلکهای کسی دیگر بگذار زیرا اکنون چون تازیانه فرو میآیند
