confused
前往频道在 Telegram
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد. اینجا من هرچیزی که میخونم و مینویسم رو میذارم. To stand on your knees : @pplVReybot
显示更多未指定国家未指定类别
246
订阅者
-824 小时
+77 天
+730 天
帖子存档
246
من دوست داشتم که صورت زیبایی را
بر روی سینهام بگذارم
و بمیرم
اما چنین نشد
و نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست
دردی که آدم حسی
احساس میکند
بیانتهاست
من این چکیدههای اول و آخر را هم
برای تو در این جا نوشتهام
گرچه روحم تبلور ویرانی است
اما، ذهنم غریب ترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
اما حتی اگر بمیرم
چیزی نمیرود از یادم
عمری گذشته است و نخواهد آمد
عمر همه نه عمر من ِ تنها
من خاطرات عالم و آدم را
در دایره
در باغ کاشتهام
آن دایره
در باغ
محصول حسّ زندگانی من بود
#رضا_براهنی
246
چیزی که از گذشته تا الان از من باقی ماندهاست، یکلحظه تنهایم نمیگذارد. یادم میاید که روزی هم زنده بودم. خودکار از دستم سر میخورد. کلماتی نیست که بنویسم! عصبانی میشوم. گریه میکنم و بعد به خودم میگویم ازت متنفرم. اروزهایم دست از سرم برنمیدارند. چیزی که دلم میخواست باشم، دست از سرم برنمیدارد.
246
بیتوتهی کوتاهیست جهان
در فاصلهی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمیآید
و روز
شرمساری جبرانناپذیریست.
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
درخت،
جهلِ معصیتبارِ نیاکان است
و نسیم
وسوسهییست نابکار.
مهتاب پاییزی
کفریست که جهان را میآلاید.
چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچهی نغز
بر چشماندازِ عقوبتی میگشاید:
عشق
رطوبتِ چندشانگیزِ پلشتیست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشتِ خویش
گریه ساز کنی.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
هر چه باشد
چشمهها
از تابوت میجوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهاناند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتراناند.
خامُش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی!
احمد شاملو
246
میخواهم بدانی كه ديوانه نشدهام. تصميمات مهمم را گرفتهام و با اينكه بعضیها را رنجاندم، ترک كردنشان بهترين و محبت آميزترين كاری بود كه میتوانستم انجام دهم!
سهگانه نیویورک پل استر
246
Repost from kitchen.
دوستان اگه خواستید کادو تولدم رو بدید، با کمال میل موافقم : @reyunirey
از یک تیر تا ۱۶ تیر وقت دارید🙏🏻
246
ای آشنای من در باغهای بنفش جنون و بوسه!
ای اسماعیل! ای چشمبند به چشم کنار مذبح رفته، ای سربریده!
عینکت را از روی چشمهای قیقاجت بردار
عینک زدههای دیگر میآیند
و زنان اشباحی هستند که فقط لبهای کبود و چانههای تبخال زدهشان را میبینی
از گیسوهای زیباشان خبری نیست
صورتهای بیسر یک بعدی دارند
و از شب و روز آفاق بیخبرند
دست بر شانهی جلویی گذاشتهاند و از کنار چاه نفت بالا میایند
و هیچکس چیزی نمیگوید
و چیزی هم نیست که بگوید
و فقط از سنگرهای پدر و پسر، پدر و دختر، از سنگرهای همسایه و همسایه، صدای تیر شنیده میشود
و بدنهای راست در بارانهای خونین به زمین میخورند
و باران که بند میاید، ماهی خائن را میبینی که از پشت دکلهای نفت بالا آمده است
چه مهتابی اسماعیل! چه مهتابی! با نورش نیمهجان ها را لو میدهد و بعد مسلسلها، ستارهها را مرس میزنند
و موشک، خانهها را مثل اسباب بازی به هوا میپراند
و آنچه در بازگشت به سوی زمین برمیگردد به خرمن افشان میماند
آفتاب که میزند، نخلها در برابر دکل نفت
به کودکان دبستانی صف بسته در برابر ناظمی سختگیر میمانند
جنگ است اسماعیل! جنگ است!
و بعضی از جسدها را بینام و نشان دفن میکنند!
و بعضیها را با نام و نشان
و موش و موریانه چه میدانند که مردگان شناسنامهی تاریخی دارند یا نه
آفتاب بر گورستان و گلستان یکسان میتابد
و باران خادم و خائن نمیشناسد!
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۳۳، ۳۴ و ۳۵
246
کار ما نیست شناساییِ رازِ گلِ سرخ،
کار ما شاید این است
که در افسونِ گلِ سرخ شناور باشیم.
سهراب سپهری
246
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیوفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیرممكن است. وقتی به این حالت دچار می شوم، میخواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد. شروع میکنم به زوزه کشیدن، و خود را روی زمین میاندازم، سرم را به اینطرف و آنطرف میکوبم تا بیرون برود. اما غیر ممکن است، پا ندارد، آدم که خیلی از داخل پا ندارد، راستی، انگار که حرف زدن در این باره، حالم را جا میآورد. مثل این است که قدری بیرون میریزد. میفهمید چه میخواهم بگویم؟
زندگی در پیشرو رومن گاری
246
مثل اسبی که برآمدگی کلفش را داغ کرده باشند تا صاحب پیدا کند،
ما از آنِ عصرِ خویش شدهایم
ما آن داغ را نمیبینیم، اما تماشاگران ما ان را میبینند
ولی علامت ما از آن داغ، بالاتر و عمیقتر بود
مثل مسی که به هنگام سکه خوردن چنان تند و عمیق سوختیم که مسخ شدیم
ما با صدای مشترک مسخ شدهای آواز میخوانیم
دوزخ در آواز ماست، نیاز به فردوس در آواز ماست
ولی نشانی فردوس را نمیدانیم، تنها آوازش را میدانیم
من نیاز به فردوس دیگری دارم
فردوس تو در گامهای استالینی است که زمانی در خیابان "چرچیل" ظهور خواهد کرد
فردوس من فردوس تو نیست
من "استالین" و "چرچیل" را نابود شده میخواهم، اسماعیل!
دوای چپ فلج تو در جیب آن "رفقا" نیست
شاشبند تو تلمبهی دیگری میخواهد! اسماعیل، اسماعیل!
چشمبندت را از روی چشمت بردار، اسماعیل!
شعر تو مشتی است که در سینهی تو گره شده است
ازل و ابد انجاست
دوزخ و فردوس انجاست
سینه را گشاده کن!
آن مشت را به جهان هدیه کن، اسماعیل!
-مثل گلولهای که به هنگام فرورفتن یک سر انگشت میگذارد
ولی در آنسو، خندقی متلاشی از گوشت و عصب و استخوان میسازد-
این است معاملهای که عصر ما با ما کرده است!
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۳۰ و ۳۱
246
در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را
آنجا که میرساند پیغامهای ما را
گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان
خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را
فروغی بسطامی
