آشوبِ نہان
Open in Telegram
The Hidden Chaos Divine نسخ؛ جایی برای تکرار واژهها برای معانقهی خاطرهها! بات جهت ارتباط دوسویه برای دوستداران: @AsubeNahanbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
465
Subscribers
-224 hours
-107 days
-1030 days
Posts Archive
465
باز جمعهست و دلم تیرهتر از شام شده است
کوچهها خالی و این غربتِ من عام شده است
آسمان در غمِ خورشید به زانو افتاد
رنگِ این روز به دلتنگیِ من رام شده است
باد با گریه گذر کرد زِ دیوارِ دلَم
این غروب از غمِ تو یکسره ناکام شده است
هرچه دل بود به این لحظه سپردم اما
قصهٔ عشقِ تو پایانش اگر، وام شده است
جمعه رفت و دلِ من ماند در آن کوچهٔ خیس
که در آن یادِ تو با گریه همآرام شده است
-راوش
465
ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﺗﻔﻨﮓ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺟﻪﻫﺎﯾﺶ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺒﺮﺩ
ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ؟
465
شب از سنگینیِ اندوه لبالب شده بود
دلِ من همنفسِ سایه، معطّر شده بود
سازِ غم نالهسراییست به آغوشِ سکوت
روح، در حنجرهی بغض، مکدّر شده بود
آینه از دیدنِ این چهره فرو ریخت به خود
چهرهام شرحِ شبی بود که پرپر شده بود
عشق را بردهام امشب به تابوتِ سکوت
خستگی بود که اینگونه مجسّم شده بود
-راوش
465
صمیمیت واقعی در رابطه با یک شخص؛ از جایی شروع میشه که آدم جرئت میکنه اون تاریک ترین بخش ها، ترس ها،. اشک های بی دلیلش، تروماهای کودکیش، حتی مشکلاتی که داره رو بدون ترس از قضاوت شدن مطرح کنه و بدونه اگر فقط یک نفر اَمن وجود داشته باشه که اونو بشنوه، همون فرده.
465
ما قسمتی از روح خودمونو به همدیگه دادیم، بخاطر همین غم و رنجی که تو داری قلب منم نشونه میگیره.
465
از دماوند تا توران، تیرها پرواز کردند ولی مرز نجنبید.
فقط خون جوشید و خاکِ بیتفاوت، آن را بلعید.
باد، تنها شاهد بود و کوهها، سنگهایشان را بر دلهای سوخته افشردند.
صدای فریادها در سکوت گم شد و شب، همهی امیدها را در آغوش خود دفن کرد.
حتی ستارهها خاموش بودند تا کسی حقیقت این زمین خونین را نبیند.
465
این روزها خیلیها ممکنه تبدیل شده باشن به دو نفر:
یکی که صبح از تخت بلند میشه، درس میخونه، سر کار میره، جلسه میره، خرید میکنه، کافه میره، معاشرت میکنه، و…
و یکی که درونش پر از غم، اضطراب و بلا تکلیفیه، شبها با فکرهاش تنها میمونه، کابوس میبینه،گریه می کنه و به خستگی های ذهنی دچار شده.
465
بغض اگر وا نشود ، تا جگرت میسوزد
پدر و جدِ بزرگِ پدرت میسوزد
درد اگر شعر شود، شعر به جایی نرسد
قلم و دفتر و طبع و هنرت میسوزد
سالها در قفسی بسته اسیرت بکنند
شوق پرواز تو در بال و پرت میسوزد
نیمهشب مست شوی، گریه کنی خواهی دید
دست و سیگار تو با چشم ترت میسوزد
میدهد دست به دستانِ رقیبت، آنگاه
دلِ وابسته و تنها و خرت میسوزد
آه ای خانهی ناروشنِ من! بعد از این
آهِ من میشود آوار و درت میسوزد.
465
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم
میشنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
زندگی سرخیِ سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانیست
دربهدر در پی گم کردن مقصد رفتیم
مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم.
465
چندان آرزویی نداشت و خیالات و آرزوهایی را هم که تاکنون حفظ کرده بود، خستگی از میان میبرد.
سقوط - آلبر کامو
465
بله آقای ابتهاج
این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما میآید؟ از بهاران خبرم نیست:)
465
امروز داروخونه بودم، یه آقا تقریبا ۴۰ ساله اومده میگه واسه بچم دارو میخواستم مریضه. با کالا برگ دارو نمیدین؟ (مطمئنم خودشم میدونست که نمیدن ولی دیگه آهی در بساط نداشت)
