آشوبِ نہان
Kanalga Telegram’da o‘tish
The Hidden Chaos Divine نسخ؛ جایی برای تکرار واژهها برای معانقهی خاطرهها! بات جهت ارتباط دوسویه برای دوستداران: @AsubeNahanbot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
466
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-87 kun
-830 kun
Postlar arxiv
466
ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﺗﻔﻨﮓ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺟﻪﻫﺎﯾﺶ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺒﺮﺩ
ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ؟
466
شب از سنگینیِ اندوه لبالب شده بود
دلِ من همنفسِ سایه، معطّر شده بود
سازِ غم نالهسراییست به آغوشِ سکوت
روح، در حنجرهی بغض، مکدّر شده بود
آینه از دیدنِ این چهره فرو ریخت به خود
چهرهام شرحِ شبی بود که پرپر شده بود
عشق را بردهام امشب به تابوتِ سکوت
خستگی بود که اینگونه مجسّم شده بود
-راوش
466
صمیمیت واقعی در رابطه با یک شخص؛ از جایی شروع میشه که آدم جرئت میکنه اون تاریک ترین بخش ها، ترس ها،. اشک های بی دلیلش، تروماهای کودکیش، حتی مشکلاتی که داره رو بدون ترس از قضاوت شدن مطرح کنه و بدونه اگر فقط یک نفر اَمن وجود داشته باشه که اونو بشنوه، همون فرده.
466
ما قسمتی از روح خودمونو به همدیگه دادیم، بخاطر همین غم و رنجی که تو داری قلب منم نشونه میگیره.
466
از دماوند تا توران، تیرها پرواز کردند ولی مرز نجنبید.
فقط خون جوشید و خاکِ بیتفاوت، آن را بلعید.
باد، تنها شاهد بود و کوهها، سنگهایشان را بر دلهای سوخته افشردند.
صدای فریادها در سکوت گم شد و شب، همهی امیدها را در آغوش خود دفن کرد.
حتی ستارهها خاموش بودند تا کسی حقیقت این زمین خونین را نبیند.
466
این روزها خیلیها ممکنه تبدیل شده باشن به دو نفر:
یکی که صبح از تخت بلند میشه، درس میخونه، سر کار میره، جلسه میره، خرید میکنه، کافه میره، معاشرت میکنه، و…
و یکی که درونش پر از غم، اضطراب و بلا تکلیفیه، شبها با فکرهاش تنها میمونه، کابوس میبینه،گریه می کنه و به خستگی های ذهنی دچار شده.
466
بغض اگر وا نشود ، تا جگرت میسوزد
پدر و جدِ بزرگِ پدرت میسوزد
درد اگر شعر شود، شعر به جایی نرسد
قلم و دفتر و طبع و هنرت میسوزد
سالها در قفسی بسته اسیرت بکنند
شوق پرواز تو در بال و پرت میسوزد
نیمهشب مست شوی، گریه کنی خواهی دید
دست و سیگار تو با چشم ترت میسوزد
میدهد دست به دستانِ رقیبت، آنگاه
دلِ وابسته و تنها و خرت میسوزد
آه ای خانهی ناروشنِ من! بعد از این
آهِ من میشود آوار و درت میسوزد.
466
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم
میشنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
زندگی سرخیِ سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانیست
دربهدر در پی گم کردن مقصد رفتیم
مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم.
466
چندان آرزویی نداشت و خیالات و آرزوهایی را هم که تاکنون حفظ کرده بود، خستگی از میان میبرد.
سقوط - آلبر کامو
466
بله آقای ابتهاج
این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما میآید؟ از بهاران خبرم نیست:)
466
امروز داروخونه بودم، یه آقا تقریبا ۴۰ ساله اومده میگه واسه بچم دارو میخواستم مریضه. با کالا برگ دارو نمیدین؟ (مطمئنم خودشم میدونست که نمیدن ولی دیگه آهی در بساط نداشت)
