نشانیِ سوّم
Open in Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
Show more834
Subscribers
-824 hours
-467 days
-15030 days
Posts Archive
832
پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمیدانستم
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست !
سربهسرم میگذاری… ها؟
832
یک نخ قرمز نازکی تو را به من وصل کرده است و آن نخ تا دلت بخواهد گره دارد. آنقدر بلند است که هر جایی در جهان خواهم رفت و هر چه در جهان هست را خواهم دید؛ اما یک روزی و یک جایی قبل از مرگ،
برای دیدار به تو برمیگردم.
832
شاید هم این زندگی یهجورایی بدون تو، گشتن و گشتن بیپایان برای دلخوشیها و دلیل برای زندگی،
و راستش هیچوقت واقعاً پیدا نکردنه.
شاید تو همهچیزی واقعا. و همهچیز تو.
832
امروز وقتی خواهرم گفت دوباره پاییز و بخاری و نارنگی و بعد زمستون و سرما و تولد آبجی، از ته دل احساس کردم خستهم. دلم نمیخواد بیست ساله بشم و چهقدر همهچیز تکراریه. ناراحت شدم که این احساس رو کردم، ولی به گمونم همهمون یه افسردگیِ درون داریم.
832
حالا که دیگر تنها من بودم و تو، این بار قصه دربارهی ما بود. عاقبت، من هم آنجا بودم. نور بالای سرمان در صحنه، روی هردوی ما افتاده بود
و
تو
مرا میدیدی. بعد از مدتها.
اگر در این دنیا احتمال این وجود داشت که تو یک بار دیگر با دلِ خوش مرا بنگری، پس من دیگر به همه چیز اعتقاد خواهم داشت.
اگر احتمال این وجود داشت که تو آنجا باشی و من هم آنجا، احتمالا میتوانستیم دربارهی به ناکجا کشاندنمان توسط ستارهها هم حرف بزنیم. حرف که نه، اشارهای، خواندنِ سرودی، پایین نگاه کردن و سر تکان دادنی چیزی. بخندیم به مصیبتمان. میتوانستیم، اما نمیخواستیم. بیشتر دلمان میخواست نگاه کنیم و لبخند بزنیم. بعد از مدتها. نگاه کنیم و لبخند بزنیم.
832
داییم به شکل مشکوک و اضطرابآوری دعوتمون کرده خونشون و کل خانواده رو دچار یه چالش دیگه کرده. مامانم فکر میکنه داداشش چیزیش شده، من مغزم سناریو میسازه که کل خانواده رو دعوت کردن دربارهی کنشهای مجازی و سیاسی من صحبت کنن و من رو به عنوان آبرو برندهی کل خانواده معرفی کنن. (منقطیه.)
هر چی که هست و خواهد بود، اگر برای چیز چرت و صرفاً جلب توجه باشه، سرم رو از دست این خانواده و فک و فامیل انقدر میکوبم به دیوار تا به جان آفرین تسلیم کنم این جان بیصاحاب را.
832
غصه اینه که یک هزارم چیزی که تو این خونه تحمل کردم و میکنم رو اینجا نمیگم. وقتی با خودم میخونم "به فرض این خونه خراب شه"، یه چیزی از ته دلم آرزو میکنه که اون روزو واقعاً ببینم.
832
ثمرات عشق بوده و هست. تمام هر چه رنج که اینسالها کشیدهم و هر چه شادی از ته دل که چشیدهم. شما این روزها رو نبین فقط. "یه چیزایی هست که نمیدونی!" : )
به قول برویر، 《پس عشق در زندگی تو جایی ندارد؟ با وجود اینکه عشق دارد زندگیام را نابود میکند؛ اما برایت متاسفم دوست من.》
