عصفورة قلبي🕊
Open in Telegram
[گنجشکک دل من] -دفتری مجازی برای آن زمان که خاطرات و واژههایم ماندهاند و من رفتهام. لینک ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=c7274f32c2eb کانال ترجمهها: https://t.me/loqatalqalb
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
242
Subscribers
+124 hours
-17 days
+1730 days
Posts Archive
243
Repost from عصفورة قلبي🕊
دوباره نیمهشب است و هوایی حرمت شد
همان کسی که همیشه غمی به روی غمت شد
همان که زار و پشیمان هزار مرتبه برگشت
هزار مرتبه مشمول لطف لاجَرَمت شد
همان که هرچه نمکدان شکست، باز نراندی
چنان که سخت نمکگیر سفرهٔ کرمت شد
ببخش اگر که یکی غرقِ گرد و خاک و سیاهی
دوباره تشنهٔ دیدار، در سپیدهدمت شد
همیشه جَلدِ شمایم، کبوترم؟ نه، کلاغم
کلاغِ بخت سپیدی که عاشق حرمت شد
#زهرا_ایزدینیا
|@Osfourata_qalbi|
243
دل خزانزدهٔ من بهار میخواهد
کمی هوای بهدور از غبار میخواهد
کمی کنار تو بودن بدون فکر و خیال
کمی مرخصی از روزگار میخواهد
کمی رها شدن از قیلوقالِ این دنیا
کمی سفر، سبک از کولهبار میخواهد
برای آنکه غم از آسمان او برود
کمی نگاهِ ترِ بیقرار میخواهد
دوباره گفتوشنودی شبانه با چشمت
به دور از این همه حرف و شعار میخواهد
دلم بهانه گرفته عزیزِ دورِ دلم!
دل خزانزدهٔ من بهار میخواهد...
#زهرا_ایزدینیا
243
أحببتك بطريقة تمنيت أن يحبني بها أحد...
تورا آنگونه دوست داشتم که آرزو میکردم کسی مرا آنطور دوست بدارد...
243
دلم برای تو تنگ است و راه دور و تو فارغ
وَقَد يَطيرُ فُؤادي إليكَ دونَ جِناحِِ...
#زهرا_ایزدینیا
243
بر دل من ز بس که جا تنگ شد از جداییات
بیتو به دست خویشتن سینهٔ خود شکافتم
#هاتف_اصفهانی
243
Repost from | لغة القلب |
هَجَروا الكَلامَ إِلى الدُموعِ لِأَنَّهُم
وَجَدوا البَلاغَةَ كُلَّها في الأَدمُعِ
سخن گفتن را رها کردند و به گریستن روی آوردند
زیرا فهمیدند که تمام بلاغت در اشک جمع شدهاست...
#إيليا_ابوماضي
ترجمه: زهرا ایزدینیا
|@loqatalqalb|
243
من واقعا از شعر بیپرده خوشم نمیاد، شعر عفیف دوست دارم.
تو عربی هم بهش میگن الغزل العذري.
243
ببخشید این اعرابگذاریهای مسخره مال گنجوره حال نداشتم پاک کنم.
نمیدونم چرا کل شعر فارسی رو اعرابگذاری کرده!
243
زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فِراق
وگرنه شرح دهم با تو داستانِ فِراق
دریغ مدت عمرم که بر امیدِ وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمانِ فِراق
سری که بر سرِ گردون به فخر میسودم
به راستان که نهادم، بر آستانِ فِراق
چگونه باز کنم بال در هوایِ وصال
که ریخت مرغِ دلم پَر در آشیانِ فِراق
کنون چه چاره که در بَحرِ غم به گردابی
فُتاد زورقِ صبرم ز بادبانِ فِراق
بسی نَمانْد که کَشتیِ عمر غرقه شود
ز موجِ شوقِ تو در بحرِ بیکرانِ فِراق
اگر به دستِ من اُفتَد فِراق را بِکُشَم
که روزِ هجر سیَه باد و خان و مانِ فِراق
رفیقِ خِیلِ خیالیم و همنشینِ شَکیب
قَرینِ آتشِ هجران و هم قِرانِ فِراق
چگونه دَعویِ وصلت کُنَم به جان؟ که شدهست
تنم وکیلِ قَضا و دلم ضمانِ فِراق
ز سوزِ شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خونِ جگر میخورم ز خوانِ فِراق
فلک چو دید سرم را اسیرِ چنبرِ عشق
بِبَست گردنِ صبرم به ریسمانِ فِراق
به پایِ شوق گر این رَه به سر شدی حافظ
به دستِ هجر ندادی کسی عِنانِ فِراق...
#حافظ
243
گر تو را با ما تعلق نیست، ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست، ما را تاب نیست…
#رهی_معیری
243
کسی ز فکر و خیال دو عالم آسودهست
که دل به غیر ولای علی نیالودهست
هزار تجربه کردم، هزار جا رفتم
به غیر عشق علی هرچه هست، بیهودهست...
#سیدمهدی_طباطبایی
