"دخترِ شعر"
Open in Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
573
Subscribers
+1724 hours
+297 days
+22530 days
Posts Archive
572
یک عمر از دوری یعقوب نوشتند
از صبر
کوری چشم او نوشتند
یک عمر ز عشق یعقوب سرودند
اما خبر از درد
ته چاه نیامد
اما خبر یوسف در بند نیامد
572
"ماه، یادگارِ یک ستاره"شبی تصمیم گرفتم برای همیشه به آسمان بیکران سفر کنم؛ به پهنهای بیمرز، جایی که گمان میکردم به خدا نزدیکتر است. از میان فوجفوج ستارگان و سیارگان گذشتم و در میان آن همه نور درخشان، ستارهای کمنور نگاهم را ربود. او را برای خود برگزیدم. به سویش رفتم؛ کمسو بود و سرد. نزدیکتر شدم، اما بسیار بزرگ بود. تنها توانستم یکی از پایههای مثلثیاش را در آغوش بگیرم. بوسیدمش و از گرمای قلبم، حرارت را به تن سردش بخشیدم. آهستهآهسته گرم شد، درخشید و من دلم خواست او را برای خود نگه دارم؛ مثل شازده کوچولویی که سیارهاش را دوست داشت. اما... او اندیشهای دیگر در سر داشت؛ اندیشههایی بزرگ به وسعت کهکشان. برای قدردانی از من، مرا بر دوش گرفت. از میان ستارگان و سیارگان گذشتیم و به ماه رسیدیم. ماه را به جای خود برای من برگزید و رفت. سالها بر ماه زیستم و هر شب به او نگاه میکردم. من و او، این بار، هر دو آرامآرام کمسو شدیم... و در آسمان بیکران محو گشتیم. #ارغوان
572
ارغوان میبینی؟!
ارغوان میبینی؟ به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند… ماندهایم تا ببینیم نبودن را آخر قصه شنودن را پشت این پنجرهی بسته هنوز عطر آواز بنان مانده است شهریار اینجا شعر نقاشش را خوانده است آن شب افشاری با کسایی و قوامی و ادیب تا قرایی و فرود وان درآمد از اوج شجریان، لطفی چه شبی بود، دریغ زندگی روی از این غمکده گردانیده است ارغوان در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟ “هوشنگ ابتهاج”
572
چــــه در عــــمقِ نــــگاهَت داری
کــــه تــــابِ نــــگاهِ مــســتــقــیــم بــــه تــــو را نــــدارم؛
انــــگار در چشمانَت،
هــــزار رازی نــــهفتــــه است .
572
علت اصلی این که کلی کتاب میخوانم.📚
به خصوص "رمان" و "زندگی نامه"
اینکه دوست دارم
جای آدم ها زندگی کنم:) 🕯
دوست دارم داستان زندگی آدم ها بدونم..
572
سکوت
جوابیه
نامه بخشودگی نیست
آری سکوت گاهی از
مرگ با طناب دار سخت تر
و دردناک تر است.
و سکوتم
برای پایانِ خلوص
احساسم
کافیست.
"ارغوان"
572
"پرندگان مهاجر زبانت"شنیدی؟! صدای انفجار را؛ نگاه گیرایت بود. کلمات از سدِ شکستهشدهی سکوتت فرو میریخت؛ آری! نفس، در کالبدِ جانم گره خورده بود... یک لحظه، گم شدم در تو، خودم و قلبم اسیرِ نگاهت؛ نبضِ نگاهت برای عشق کفایت میکرد، اما امان از پرندگانِ مهاجرِ زبانت، که مرا به سویِ جنجالی شیرین فرا میخوانند؛ وطعمِ شیرینیِ شهدِ دوست داشتن، چه زیباست! #ارغوان
