uz
Feedback
"دخترِ شعر"

"دخترِ شعر"

Kanalga Telegram’da o‘tish

اینجا، مأمنِ واژه‌هایی‌ست که از سکوت زاده می‌شوند. شعرها، نوشته‌ها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
573
Obunachilar
+1724 soatlar
+297 kun
+22530 kun
Postlar arxiv
آنقدر در حسرت دوریِ تو نجوا کنم... تا خدا گوید بیا این هم عزیز دردانه ات...!

کانال پرایوت از روز تولدم شروع میکنم:)))) یعنی 28ژوئن یا 7 تیر

یک عمر از دوری یعقوب نوشتند از صبر کوری چشم او نوشتند یک عمر ز عشق یعقوب سرودند اما خبر از درد ته چاه نیامد اما خبر یوسف در بند نیامد

چشم ها دروغ نمی‌گویند💕

"ماه، یادگارِ یک ستاره" شبی تصمیم گرفتم برای همیشه به آسمان بی‌کران سفر کنم؛ به پهنه‌ای بی‌مرز، جایی که گمان می‌کردم به خدا ن
"ماه، یادگارِ یک ستاره"
شبی تصمیم گرفتم برای همیشه به آسمان بی‌کران سفر کنم؛ به پهنه‌ای بی‌مرز، جایی که گمان می‌کردم به خدا نزدیک‌تر است. از میان فوج‌فوج ستارگان و سیارگان گذشتم و در میان آن همه نور درخشان، ستاره‌ای کم‌نور نگاهم را ربود. او را برای خود برگزیدم. به سویش رفتم؛ کم‌سو بود و سرد. نزدیک‌تر شدم، اما بسیار بزرگ بود. تنها توانستم یکی از پایه‌های مثلثی‌اش را در آغوش بگیرم. بوسیدمش و از گرمای قلبم، حرارت را به تن سردش بخشیدم. آهسته‌آهسته گرم شد، درخشید و من دلم خواست او را برای خود نگه دارم؛ مثل شازده کوچولویی که سیاره‌اش را دوست داشت. اما... او اندیشه‌ای دیگر در سر داشت؛ اندیشه‌هایی بزرگ به وسعت کهکشان. برای قدردانی از من، مرا بر دوش گرفت. از میان ستارگان و سیارگان گذشتیم و به ماه رسیدیم. ماه را به جای خود برای من برگزید و رفت. سال‌ها بر ماه زیستم و هر شب به او نگاه می‌کردم. من و او، این بار، هر دو آرام‌آرام کم‌سو شدیم... و در آسمان بی‌کران محو گشتیم. #ارغوان

عجب قتلگاه غریبی است چشمانت آب در گلو چاقو به نای می کشد. "ارغوان"

ارغوان می‌بینی؟!
ارغوان می‌بینی؟ به تماشاگه ویرانی ما آمده‌اند… مانده‌ایم تا ببینیم نبودن را آخر قصه شنودن را پشت این پنجره‌ی بسته هنوز عطر آواز بنان مانده است شهریار اینجا شعر نقاشش را خوانده است آن شب افشاری با کسایی و قوامی و ادیب تا قرایی و فرود وان درآمد از اوج شجریان، لطفی چه شبی بود، دریغ زندگی روی از این غمکده گردانیده است ارغوان در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟ “هوشنگ ابتهاج”

"در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست:)"

چــــه در عــــمقِ نــــگاهَت داری کــــه تــــابِ نــــگاهِ مــســتــقــیــم بــــه تــــو را نــــدارم؛ انــــگار در چشمانَت، هــــزار رازی نــــهفتــــه است .

علت اصلی این که کلی کتاب میخوانم.📚 به خصوص "رمان" و "زندگی نامه" اینکه دوست دارم جای آدم ها زندگی کنم:) 🕯 دوست دارم داستان زندگی آدم ها بدونم..

می شود امشب بیشتر از قبل دوستم بداری🔗💕🙂

Repost from RegaPlus

یک نشانه برای امشب کفایت می‌کند

"‏دلم یک پیام میخواد که هی برم بخونمش هی باورم نشه هی کیف کنم"🙂💕

💚🍃🖇
💚🍃🖇

سکوت جوابیه نامه بخشودگی نیست آری سکوت گاهی از مرگ با طناب دار سخت تر و دردناک تر است. و سکوتم برای پایانِ خلوص احساسم کافیست. "ارغوان"

من همیشه اونجایی بودم که؛ ادبیات منُ دوست نداشت ولی،من عاشقش بودم و هستم🫠💕

سکوتت سخت می‌تواند فاصله ها به تصویر بکشد:)

"پرندگان مهاجر زبانت"
شنیدی؟! صدای انفجار را؛ نگاه گیرایت بود. کلمات از سدِ شکسته‌شده‌ی سکوتت فرو می‌ریخت؛ آری! نفس، در کالبدِ جانم گره خورده بود... یک لحظه، گم شدم در تو، خودم و قلبم اسیرِ نگاهت؛ نبضِ نگاهت برای عشق کفایت می‌کرد، اما امان از پرندگانِ مهاجرِ زبانت، که مرا به سویِ جنجالی شیرین فرا می‌خوانند؛ و‌طعمِ شیرینیِ شهدِ دوست داشتن، چه زیباست! #ارغوان

« اگر هنوز اینجایید… پس هنوز معجزه‌ای بینِ ما زنده است. »