en
Feedback
Z

Z

Open in Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 322
Subscribers
-1724 hours
-1537 days
-130 days
Posts Archive
Z
1 320
Dariush Khasteam 128 .mp39.65 MB

Z
1 320
_نمی‌دانم ، شاید دیگر هیچ واژه‌ای توان نجات مارا نداشته باشد. زیرا در سرزمینی که سالیان دراز است گوش‌ها از شنیدن گریخته‌اند ، فریاد هم سرنوشت خفقان را می‌یابد. شب‌های ما غمی را بر دوش می‌کشیدند که نه نامی داشت و نه علتی آشکار که بشود برای آن دوایی بجز افیون و مرگ پیدا کرد؛ زخمی که هر دم عمیق تر می‌شد و هیچ‌کس حتی جرئت نگاه کردن به آن را نداشت ، چه برسد تصمیمی برای بهبود آن. آری ، شب‌های ما بیمار بودند. بیمار به ویروسی که چراغ‌هارا خاموش نمی‌کرد ، بلکه اراده‌ی روشن کردن آنها را هدف می‌گرفت. این بیماری ، عجیب پَست بود. زیرا تا مدت‌ها آن را لازمه‌ی شرافت می‌خواندند ، تا روزی که فهمیدیم انسان مبتلا به بیماریِ شب ، گاهی خودش شریک جرمی است که حتی لحظه‌ای به آن نیندیشیده بود. بیماری شب‌های ما واگیر دار بود ، اما گروهی آن را ستایش کردند و بر درگاهش سجده بردند ، زیرا مبتلا بودن به آن برایشان خیلی راحت‌تر از سالم بودن بود. بیماری شب‌های ما نامی آشنا داشت ، 《سکوت》بیماری‌ای بود که شب‌ها و آدم‌های مبتلا به خودش را درون قفس منفعت ، به بند کشیده بود._ #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 320
ساقیا جامی دگر پر کن ، ز عشق بی نشان تا رود از سینه‌ام ، سودا و بندِ این جهان ضد

Z
1 320
آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید آن زمان که مست هستید ، از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا تواناییِ بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می‌بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می‌کند بیهوده جان قربان! آی آدم‌ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید! نان به سفره جامه‌تان بر تن یک نفر در آب می‌خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد باز می‌دارد دهان ، با چشم از وحشت دریده سایه‌هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی‌تابی‌اش افزون می‌کند زین آب‌ها بیرون گاه سر ، گه پا. آی آدم‌ها! او ز راه دور ، این کهنه جهان را باز می‌پاید می‌زند فریاد و امید کمک دارد آی آدم‌ها که روی ساحلِ آرام در کار تماشایید! موج می‌کوبد به روی ساحلِ خاموش پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش می‌رود نعره‌زنان ، وین بانگ باز از دور می‌آید : آی آدم‌ها! و صدای باد هر دم دل‌گزاتر در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آب‌های دور و نزدیک باز در گوش این نداها : آی آدم‌ها! آی آدم‌ها! نیما‌ یوشیج

Z
1 320
photo content

Z
1 320
شهر خالی‌ست ز عُشّاق بُوَد کز طَرَفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند حضرت‌حافظ

Z
1 320
_در روزگار ما کسانی بودند که گرسنه می‌خوابیدند و برای سیر شدن دیگری جان می‌کندند. نه قهرمان بودند و نه قدیس. کسی انتظارشان را نمی‌کشید و هیچ نامی پشت ایثارشان پنهان نبود. نه پدری که سهم نانش را برای فرزند کنار گذاشته باشد و نه مادری که بتوان رنجش را به حساب محبت نوشت. فقط مردمانی بودند که آن‌قدر در فقر مانده بودند ، دیگر مرز میان محرومیت و فضیلت را از یاد برده بودند. سال‌ها به آنان گفته بودند که پاکی در نداشتن است؛ آنان نیز چنان باور کرده بودند که هرچه سفره‌شان خالی‌تر می‌شد ، گمان می‌کردند روحشان روشن‌تر شده است._ #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 320
<<ناراتس>> بر لبه‌ی سکوت نشسته بود. جایی که زمین جرعت ادامه نداشت و آسمان ، تصمیم نگرفته بود فرو بریزد یا ببخشد. پشت به جهان ، روبه احتمالی نامعلوم. درونش آروم نبود ، متلاطم بود. غم برایش معنای چندانی نداشت ، در حقیقت ، غم وزنی بود که به اندیشه‌اش آموخته بود چگونه خم شود. اما نه اشک می‌ریخت ، نه فریاد می‌زد. سرما را در وجودش حس می‌کرد ، نه به خاطر هوا ، به خاطر وجودش که چون برفی ، بی‌صدا در اعماق فراموشی فرو‌ می‌ریخت و هر آنچه تا به امروز زنده بود ، در خودش دفن می‌کرد. ذهنش شبیه مه بود ، نه آنچنان واضح که رهنما باشد و نه طوری‌که راه را ببندد. هر فکرش نیمه تمام و هر یقین ، پیش از تولد ، به شک بدل می‌شد. البته شک در جانش خانه داشت ، شکی نجیب و فرساینده که نه اجازه‌ی ایمان می‌داد ، نه جرئت انکار. او میان بودن و نخواستن ، ماندن یا رفتن ، گیر‌ نکرده بود. مثل پرنده‌ای بود که آسمان را می‌شناسد ، اما به زمین بند شده. ✍️

Z
1 320
بر ریشهٔ ایران نتوان تیشه کشیدن با حرفِ تهی کوه نگردد به رمیدن این نامِ بلند است که از حادثه بگذشت توفان نتوانست ، تو خواهی که بُریدن؟ ضد

Z
1 320
_روزگار ما؟ آری؛ عصری که نه احساس سرش می‌شد و نه با منطق کاری داشت. سرشار از کسانی بود که در جست‌وجوی شیاطین بزرگ بودند ، اما تاریکی‌های کوچک را نمی‌دیدند. سرانجام ، انسان‌های زمانه ما به تماشای نمادها نشستند و چشم به یاری از عالم غیب دوختند. اما ما را قضاوت نکنید. ما عهده‌دار ارادهٔ خویش نبودیم؛ طناب‌هایمان در دستان عروسک‌گردانی بود که خود با عروسک‌فروش معامله کرده بود._ #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 320
<<ناراتس>> :( کتاب راه را برای تو باز می‌کند. ناراتس فراتر از چیزی‌است که می‌اندیشی و حقیقت نهایی ، تلخ ترین چیزی که قرار است بفهمی ) :( The book opens the way for you. Narates is beyond what you think, and the ultimate truth, the bitterest thing you are going to understand. ) ✍️

Z
1 320
قسم خورده ام من ، به شعله به خون که راهی جز آتش ندارم ، جنون قلم را گرفتم ورق شد جهان حقیقت شکفت از میان فغان جهنم بسا ساختم با سخن به واژه زدم آتشی بر کهن نه ترس از شبان و نه وهم از سحر من از درد نوشتم ، شدم بی خبر ورق خورد تقدیر ، جهان فرق کرد ز توفان گذشتم ، فلک غرق کرد شنیدم دروغی که دیروز گفت گذشتم ز آن ، عالمی نو شکفت ندانند که اندیشه زنجیر نیست که عقل و خرد بندِ شمشیر نیست نبردم ز باور ، نشد پایِ بند قلم ساخت از درد ، جهانی بلند چه باکی ز شب؟ صبح در جان ماست طلوعی در آتش ، که ایمان ماست چون شب تیره گردد نترسم ز درد که پایان ظلمت سحر باز کرد به هرجا که تاریک شد راه من طلوعی دگر خفته در ماه من ضد

Z
1 320
photo content

Z
1 320
گر مَردِ رهی ، میانِ خون باید رفت وز پای فتاده ، سرنگون باید رفت تو پای به ره درنِه و از هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت عطار

Z
1 320
زمین دیار غربت است...

Z
1 320
سهم ما از این زندگی؟ دویدنِ بی‌انتها در پس‌کوچه‌هایی بود که حتی نمِ‌باران به خود زحمتِ شستنِ گردوغبارِ آن‌ها را هم نمی‌داد. این‌که در پیِ چه بودیم ، هیچ‌یک نمی‌دانستیم؛ اما یقین داشتیم حقی برای ما بوده است. حقی که هرگز به ما نرسید. #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 320
نه بالی مانده تا افلاک جوییم نه شوری تا سرِ پرواز گوییم چو باد آمد ، به شاخی آرمیدیم ز بیمِ راه ، پر بر خاک جوییم ضد

Z
1 320
آهن و فولاد هر دو از یک کوره می‌آیند برون آن یکی شمشیر گردد آن دگر نعل خر است حضرت‌سعدی

Z
1 320
_روزگار ما بسی عجیب بود. کلمات و فریادها در زمان ما جز واژگانی به حالت‌های مختلف ، ارزش دیگری نداشتند. همچون جان انسان‌های مظلومی که استخوان‌هایشان در انتظار پوسید ، ولی هنوز امید را در قلب‌شان زنده نگه‌داشتند. این نامه‌را می‌نویسم به آینده‌ای که احتمالا هیچ‌گاه نمی‌بینمش؛ اما اگر یک روز ، در آینده‌ای شاید متفاوت آن را خواندید ، بدانید ما در تاریک‌ترین صفحات تاریخ ، ایستادیم و نشکستیم_ #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 320
نامه‌ای پاره از ضد برای آیندگانی نامعلوم : #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم
نامه‌ای پاره از ضد برای آیندگانی نامعلوم : #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم