Z
Open in Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 322
Subscribers
-1724 hours
-1537 days
-130 days
Posts Archive
1 322
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کُش و مرده پرست
تا بود به ذلت بکشندش به جفا
تا مرد به عزت ببرندش سر دست
اقباللاهوری
1 322
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
اخوانثالث
1 322
Repost from N/a
دیر نیست
هنوز
ساعت دیوار
بر عدد خون
ایستاده است
چیزی که از آسمان
بر سرمان میریخت
باران نبود
بلکه سربهایی بود
که آینده را در پرتو گذشته
محو میساختند
و نام شمارا
بر تن زخمی این شهر
حک میکردند
گلولهای که بر پیکر شما نشست
روح ما را شکافت
تا نام شما را ، در عمق جان ما
جاوید سازد
شما ایستاده رفتید
و ما ، زندگان بیجانی هستیم
که آتش حقیقت آنها را میسوزاند
شما رفتید ، چون واژهای ممنوع بود
واژهای نه برای طغیان ، بلکه برای طلب
طلب آنچه حق انسان است
و شیطان آن را ربوده
ما در حاشیهی سفید دفتر تاریخ
باقی ماندیم
و سوختیم
پرندهها
جهت خانه را فراموش کردند
و چراغها
با چشمهای بسته
و با آگاهی از جرمشان
به تاریکی خیابانها
هنوز اندکی نور میبخشند
اینجا
مرگ اتفاق نیست
برگی بر دفتر تاریخ است
که میدرخشد
و هنوز
هیچگاه دیر نیست
برای شکستن این سکوت
که با ما نفس میکشد
1 322
_«به دنیا آمدیم؛ عمری را در تعقیب لقمهای نان فرسودیم و سرانجام در گودالی تاریک آرمیدیم تا زمان ، تار و پود تنمان را از هم بگسلد و آخرین نشانههای بودنمان را به فراموشی بسپارد.
چه زندگانیِ باشکوهی!»_
#نامهای_به_آیندهی_نامعلوم
1 322
_جالب نیست؟
هر کس چیزی میگفت. بعضی با اطمینان ، عدهای با تردید و گروهی فقط برای آنکه سکوت را پر کرده باشند. عجیب آن بود که مسئلهی ما گفتن یا نگفتن نبود. صدا کم نبود؛ گوشها هم ظاهراً سر جایشان بودند. با این حال ، چیزی میان حرفها گم میشد.
گفتم جالب است ، اما چه چیزی؟
نه خودِ سخن آنقدر نیرومند بود که جهان را تغییر دهد و نه سکوت آنقدر سنگین که همهچیز را متوقف کند. پس چه چیز این ماجرا را جالب میکرد؟
شاید اینکه آدمهای روزگار ما ، با وجود همه شباهتهایشان ، هنوز درباره سادهترین مفاهیم زندگی برداشتهای متفاوتی داشتند. هر کس نقشهای در سر داشت و قطبنمایی در دست ، اما جهت هیچ دو نفری با هم یکسان نبود.
آبادی ما پر بود از ذهنهایی که در تبِ اندیشیدن میسوختند. هر کدام جهانی برای خود ساخته بودند و در همان جهان زندگی میکردند. نه با یکدیگر دشمنیای داشتند و نه همسفر هم بودند؛ فقط مسیرهایشان از کنار هم میگذشت.
و جالبتر آنکه هر وقت میخواستیم درباره این همه پرسش حرف بزنیم ، چیزی توجهمان را به سوی دیگری میکشید. آنقدر مهم نبود که پاسخ باشد ولی بهقدری هم بیاهمیت نبود که بشود از کنارش رد شد و آنرا نادیده گرفت. اما بعد از دنبال کردن آن ، زندگی دیگر رنگ واضحی نداشت؛ نه مثل شکوفهای بهاری روشن بود و نه چون سفرهی خالی مادری تنها ، تاریک. فقط در جایی میان این دو ایستاده بود.
خاکستری._
#نامهای_به_آیندهی_نامعلوم
1 322
روزی که کلاغ ، قاضیِ باغ شود
وقتی که چراغ ، شاهدِ داغ شود
از خاک نه گل ، بلکه آتش روید
قانونِ تبر حصارِ این راغ شود
ضد
1 322
میان خلق ، اما دل جدا از قیل و قال است
هزاران چهره اما در دلم تنها ملال است
نه هم دردی ، نه هم رازیست در این بزم تکرار
به ظاهر خنده ، اما در درونم قیل و قال است
ضد
