کیهانِ وجود✨️
Open in Telegram
کیهان وجود، سفری برای شناختِ خودت و جهانه اینجا تکههایی از جهان ذهن و دل منه:) امیدوارم که نوشتههام، بتونه بهتون کمک کنه📝 ✨️🪐🌓⚡️⭐️ اگه حرفی داشتی من اینجام⬇️ @setarehayekeyhanbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
366
Subscribers
+424 hours
-37 days
+4030 days
Posts Archive
Repost from " اقیانوسِ چشم هایش🖤 "
«در تاریکترین شبها، همیشه ستارهای هست که راه را نشان دهد؛ حتی اگر آسمان، آبیِ خودش را پنهان کرده باشد.»
نوشته آبی..
Repost from N/a
«Tra l’azzurro infinito del cielo e il silenzio di queste notti lontane, a volte alzo gli occhi e cerco una luce tra le stelle. Rigel, con il suo splendore lontano, mi ricorda che anche la luce più distante può brillare dentro di noi. A dire il vero, in quella luce ritrovo il pensiero di una brezza azzurra e irraggiungibile; il pensiero di te, che sei la prima e l’ultima Nasim della mia vita. La prima e l’ultima Nasim che attraversa lentamente il tempo e la distanza e non muore mai. Forse alcune presenze sono come le stelle; lontane, calme e irraggiungibili, ma così luminose da illuminare il cammino delle notti più buie. Forse il valore di una luce non sta soltanto nell’intensità del suo splendore; sta in tutte le oscurità che ha attraversato per riuscire ancora a custodire la propria luce. Forse la vera libertà è stata interpretata male; la vera libertà significa essere limitati nell’infinito. La vera libertà ti attraversa attraverso il dolore e la sofferenza, per proteggere il diamante dentro di te. La vera libertà è scegliere qualcuno tra questi esseri umani così disordinati; qualcuno davanti al quale l’anima possa respirare senza paura. Mio caro azzurro, ricordalo da parte mia; la prima e l’ultima Nasim della mia vita, proprio come la stella Vega, è pura, calma e leggendaria. Mia Nasim, ricordalo; le luci più belle non arrivano sempre da cieli senza dolore. A volte una stella è bella perché ha attraversato l’oscurità e porta ancora con sé la propria luce. Sii come la brezza; sii libera, coraggiosa, profonda e imprevedibile. E così, sotto lo stesso cielo azzurro, tra le stelle e i ricordi, porto con me una parte di te.»
Repost from N/a
«In quella luce, ritrovo il ricordo di Nasim, una brezza azzurra e irraggiungibile;
il ricordo di te, che sei la prima e l’ultima Nasim della mia vita.
La prima e l’ultima Nasim che attraversa lentamente il tempo e la distanza e non muore mai.
Forse alcune presenze sono come le stelle;»
Repost from N/a
Mio caro blu, la stella Rigel innocente è morta da anni;
la verità è che il mondo non ha sempre bisogno di luci vive, a volte una luce morta rivela la verità più di ogni altra cosa.
Repost from • خانوم ِ شیرکاکائو؛
یک روز، یک جفت چشم نافذ میآید و میشود همهی دنیای تو. آن چشمها تنها به تو تعلق خواهد داشت. از بین تمام زیباییهای دنیا تنها تو را خواهد دید. تنها با دیدن تو برق خواهد زد. و تنها برای تو خواهد گریست. تو در مردمک آن چشمها، زیباترین تصویر جهان خواهی بود؛ بسان یک اثر هنری خارقالعاده. یا اگر بخواهم بهتر بگویم، اصیلترین اثر هنری خالق.
Repost from • خانوم ِ شیرکاکائو؛
در سرم آتش روشن است. پلکهایم سنگین شده. صداهای نامفهومی میشنوم. همه جا تاریک است. کمی آن طرفتر صداها واضحتر میشوند. عدهای کمک میخواهند. هرچه بیشتر به سمتشان میدوم، هرچه بیشتر تقلا میکنم دستشان را بگیرم، بیشتر به آنها نمیرسم. به یکباره ناپدید میشوند اما فریاد کمک خواستنشان لحظهای خاموش نمیشود. در سرم آتش روشن است. کسی انگار بالاسرم ایستاده. دستی روی پیشانیام مینشیند و صدای آشنایی میگوید: تبش هی دارد میرود بالاتر. یک چیزی درون چشمم دارد میجوشد. گرم است. میتوانم حسش کنم. آرام از گوشهی چشمانم پایین میچکد. هنوز کسی به داد آن صداها نرسیده. هنوز کسی در خانه چشم به راه آنهاست. میتوانم حسش کنم. در سرم آتش روشن است. سردم است. بدنم دارد میلرزد. وسط پیادهرو یکهو مینشینم. دستانم را روی سرم میگذارم و جیغ میکشم. جیغهای ممتد. کسی میآید کنارم مینشیند. بارانیاش را روی شانههایم میاندازد. بغلم میکند. میگوید آرام باش عزیزکم. صورتم خیس شده. باران میآید؟ یا یک چیز گرم در چشمهایم میجوشد؟ نمیدانم. شاید دارم هذیان میگویم.
Repost from • خانوم ِ شیرکاکائو؛
امشب باز یک چیزی شبیه به بختک افتاده است روی سینهام. یک چیزی که دارد با تمام قوا فشار میآورد به قلب تکه تکه شدهام. اینطور که معلوم است قصد رها کردن هم ندارد. سنگین است. راه تنفسم را بسته است. به گمانم به این بختک ِ بیپدر میگویند بغض. اما به عقیدهی من، وقتی حجم غم سرازیر شده به سمت قلب و روح آدمیزاد در حدی باشد که راه نفس کشیدنش را ببندد، دیگر برای بیان آن حالت، کلمهی بغض کمی حقیر است. من فکر میکنم اسم این حالت، سکتهی روحی باشد. انگار آدمیزاد در لحظاتی از زندگیاش دچار سکتهی روحی میشود. شاید این یک چیزی حتی فراتر از سکتهی قلبی یا مغزی باشد. شاید هم خطرناکتر. اما انسان پذیرفته که باید دوام بیاورد. اینکه گریهاش بگیرد یا نگیرد، اینکه آن بغض وحشی زبان نفهم بشکند یا نشکند، اینکه سکتههای مداوم روحی در وجود آدمیزاد به خیر بگذرند یا نگذرند، در هر صورت انسان پذیرفته که باید دوام بیاورد.
Repost from انـزوآ؛
12:24
اگه آدما میتونن با هم بمونن
به خاطر این نیست که
فراموش میکنن
به خاطر اینه که هم دیگرو میبخشند...
Repost from انـزوآ؛
23:06
زندگی در اعماق امن است...
اما زیبا نیست
ماهیهایی که در اعماقند صید نمیشوند
اما...
طلوع خورشید را نمی بینند
کشتی ها را نمی بینند
اسبی را که اکنون پا در دریا گذاشت...
آن را هم نخواهند دید...
بله
زندگی در اعماق غم انگیز است...
Repost from N/a
مودم اینجوریه که یهو به خودم میام میبینم باز دارم برای چیزی که قبلا چند بار کامل پذیرفتمش و کنار اومدم باهاش، غصه میخورم.
