en
Feedback
کیهانِ وجود✨️

کیهانِ وجود✨️

Open in Telegram

کیهان وجود، سفری برای شناختِ خودت و جهانه اینجا تکه‌هایی از جهان ذهن و دل منه:) امیدوارم که نوشته‌هام، بتونه بهتون کمک کنه📝 ✨️🪐🌓⚡️⭐️ اگه حرفی داشتی من اینجام⬇️ @setarehayekeyhanbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
366
Subscribers
+424 hours
-37 days
+4030 days
Posts Archive
Repost from N/a
بعضی چیز ها نمیتوانند ادامه داشته باشند، اما هیچ گاه نیز به پایان نمیرسند.

Repost from Caffiero
photo content
+1

Repost from Caffiero
photo content

Repost from Selina
آدم‌های بی‌‌اصل و نسب اصیل نمیشن. نه با زمان، نه با تلاش، نه با عشق. بامداد خمار

Repost from Selina
درس میخونی که فراموشش کنی، کتاب درسی:
درس میخونی که فراموشش کنی، کتاب درسی:

Repost from Selina
وایب زندگیم الان:

Repost from N/a
بصیرت بارانی روز پنجاه و نهم: سکوت شب با صدای باران می‌شکند. کوچه و خیابان از قطرات باران خیس و جوی های آب جاری می‌شوند. وقتی صدای باران را می‌شنوم، بی اختیار لباس گرمم را بر تن میکنم و از خانه خارج میشوم. هندزفری را داخل گوشم میگذارم و همزمان با قدم زدن، موسیقی آرامی گوش میدهم. گاهی بالای پل عابر میروم و حرکت اتومبیل ها را تماشا میکنم. از پشت شیشه رستوران خانواده ها را گذرا تماشا میکنم که در حال میل کردن غذایشان هستند. دختر و پسری را میبینم که دست در دست هم در باران قدم می‌زنند. پیک موتوری که سوار بر موتور با سرعت در حال بردن سفارش مشتری است تا سفارش سرد نشود همچنین خودش نیز کمتر خیس بشود. اما هدف اصلی من از قدم زدن نظاره کردن اطرافم نیست... وقتی زیر باران شروع به قدم زدن میکنم با همان موسیقی که در حال گوش دادن هستم وارد دنیای افکار خودم می‌شوم؛ جای قشنگی است برای تصور کردن. تصور کردن اینکه من هم در کنار دختری که دوستش دارم زیر باران مثل موش آب کشیده خیس شوم؛ یا در کنار خانواده ام بنشینم و غذای مورد علاقه ام را نوش جان کنم. بارش باران حس خوبی به من می‌دهد. بر خلاف بعضی افراد که پس از بارش باران دنبال پناهگاهی می‌گردند تا خیس نشوند، برایم فرقی نمیکند خیس شوم یا سرمای باران مرا بیمار کند؛ همچنان به قدم زدن ادامه میدهم. باران مرا خیس می‌کند اما غم هایم را نیز می‌شوید و با خود می‌برد. هنگامی که بچه مدرسه ای بودم از روزهایی که زنگ ورزش مان به خاطر بارش باران لغو میشد متنفر بودم اما همان باران باعث می‌شد با همکلاسی هایم در کلاس کلی خوش بگذرانیم. اکنون نیز وقتی حس قدم زدن ندارم کنار پنجره اتاقم می‌نشینم و سریال مورد علاقه ام را تماشا میکنم یا کتابی را که نیمه تمام گذاشته بودم می‌خوانم. شاید از خودتان بپرسید نکته امروز چیست؟ مگر نباید این همه کلماتی که پشت سر هم ردیف کردی هدفی داشته باشد؟ خب دقیق تر به آن توجه کنید... شما می‌توانید از بارش باران لذت ببرید یا اینکه از خیس شدنتان زیر باران آزرده خاطر شوید. لذت بردن یا نبردن شما از زندگی نیز بستگی به بصیرت شما نسبت به آن دارد. نه فقط زندگی بلکه هر چیز کوچک و بزرگ دیگر که با آن سر و کار دارید. بصیرت من نسبت به باران وقتی که ورزشمان لغو میشد با بصیرتی که الان نسبت به باران دارم زمین تا آسمان فرق می‌کند. پس می‌توانم بصیرتم را نسبت به چیزهای دیگری که مرا آزرده خاطر میکند تغییر دهم؛ فقط کافیست بدانم چطور باید از آن لذت ببرم. راستی یک سوال... دوست دارید برویم و زیر باران قدم بزنیم؟

Repost from N/a
متأسفانه زنده ام... روز شصت و چهارم: چند شبی هست که پشت سر هم کابوس میبینم؛ شب ها دیر می‌خوابم و روزها زود بیدار میشوم و هر چقدر هم بخواهم تلاش کنم به خواب بروم دیگر خوابم نمی‌برد. در بی حوصله ترین و زود رنج ترین حالت ممکن هستم؛ کافیست کوچک ترین اتفاق علیرغم میل من اتفاق بیفتد و کل روزم خراب شود. آنقدر عصبانی ام که باعث میشود کارم به بحث و دعوا کشیده شود اما آنقدر بی حوصله ام که حوصله کلنجار رفتن با آنها را ندارم. تازه داشتم احساس می‌کردم زندگی روی خوشش را بهم نشان داده. تازه داشتم احساس آرامش را بعد از مدت ها در خودم می‌یافتم که وضعیت اینگونه شد..‌‌. قتل و ریختن خون خواهران و برادرانم. به عذا نشستن پدران و مادرانم و دردناک تر از آن شادی مزدوران رژیم از کشتن جوانان بی گناهی که فقط حقشان را می‌خواستند. تحمل همهٔ اینها سخت بود ولی دنیا ضربه آخرش را محکم تر زد. او مادربزرگم را از من گرفت؛ کسی که نیمی از وجودم بود. عزیزترینم؛ کسی که من را بزرگ کرده بود. به خودم آمدم و دیدم که زیر تابوتش را گرفتم. دیگر نمیتوانم چشمان سبز و پر غصه او را ببینم فقط توانستم چهره معصوم و از بین رفته اش را قبل از آنکه او را در خاک پیش همسرش قرار دهند برای آخرین بار ببینم. تحمل این داغ برایم خیلی سنگین است. هنوز این دو داغ بر قلبم چنگ می‌زنند و حالا شرایط زندگی هم به آنها اضافه شده. گرانی و فقر و به‌زودی جنگ... درست است همهٔ ما می‌خواهیم که جنگ شود تا اوضاع تغییر کند اما همهٔ ما هم میدانیم که قرار است جنگ چگونه باشد. اگر می‌بینید حالم خوب نیست یا حوصله صحبت ندارم؛ اگر می‌بینید با یک حرف در خودم فرو می‌روم یا پرخاش میکنم لطفاً مرا درک کنید زیرا وضعیتم وخیم است و اگر فکر میکنید اینکه الان زنده ام از وخامت ماجرا کم میکند، سخت در اشتباهید.

Repost from N/a
قاصدک ها: حامل آرزوهایمان روز شصت و هشتم: همهٔ ما درباره قاصدک ها و آن تعریفی که بزرگتر ها برایمان درباره آن می‌گفتند اطلاع داریم. می‌خواهم اولین باری را که با این تعریف آشنا شدم برایتان بگویم. قبلاً به خانهٔ مادربزرگم اشاره کرده ام. خانه ای با یک حیاط بزرگ برای بازی های کودکانه ام؛ مثل تمام خانه های قدیمی داخل حیاط یک انباری بود، یک پلکان که به پشت بام وصل میشد، یک حمام بزرگ که آبش توسط یک آب گرمکن عظیم داغ میشد و یک توالت که به اصطلاح تَه حیاط بود. روزی در کنار مادربزرگم در حیاط نشسته بودم(کاش می‌توانستم دوباره در کنارش بودن را تجربه کنم). گل قاصدکی سوار بر باد وسط حیاط خانه فرود آمد. برای اولین بار بود که گل قاصدک را می‌دیدم. آن را برداشتم و نزد مادربزرگم برگشتم. آن موقع ها که خیلی کم‌سن و سال بودم مادربزرگم را «ننه» صدا میزدم. به او گفتم:«ننه! این چیه؟» مادربزرگم به من جواب داد:«این قاصدکه. میگن اگه هر آرزویی داری در گوشش میگی و بعدش فوت میکنی به سمت آسمون تا به دست خدا برسه.» گفتم:«میشه منم آرزوهام رو بگم؟!» لبخندی به من زد و گفت:«چرا نمیشه؟» آن قاصدک را برداشتم آرزو هایم را که اکنون به یاد نمی آورم به قاصدک گفتم و آن را فوت کردم؛ بعضی از پرهای قاصدک جدا شدند و به سمت آسمان رفتند. بعضی از آنها هم به سمت توالت ته حیاط رفتند. بعضی از آنها هم اصلا از شاخه جدا نشدند. اکنون که بزرگ شده ام میبینم اکثر پر های قاصدکم راهی همان توالت ته حیاط شده اند. دیگر باید دست از داشتن آن آرزو ها بردارم. تعدادی از پرهای قاصدکم به آسمون رفتند و به گوش خدا رسیده اند؛ مقدار خیلی اندکش برآورده شده و مقداری دیگر نیز نادیده گرفته شده اند. اما همچنان اندکی پر که هنوز از شاخه جدا نشده اند برایم مانده است؛ مقداری پر که شامل آرزو های قدیمی و مقداری دیگر نیز که منتظر شنیدن آرزو های جدیدم هستند. همهٔ آرزو ها برای برآورده شدن نیستند. شاید بزرگ‌شدن یعنی همین؛ فهمیدن آنکه بعضی آرزوها هیچ‌وقت به آسمان نمی‌رسند، اما ارزش آن را داشت که فوتشان کنیم. اما از آن همه آرزویی که در کودکی و نوجوانی و هم اکنون در جوانی داشته ایم و داریم نباید حداقل یکی از آنها محقق شود؟ نباید با تلاش برای محقق شدن آن، به آن برسیم؟ پس چرا نمی‌رسیم؟ چقدر دیگر باید صبر کنیم؟... متاسفانه جواب هیچکدام را نمی‌دانم. فقط این را می‌دانم، جای قاصدک های آرزو هایمان در خلا نیست بلکه باید تبدیل به خاطرات خوب شده باشند. گروه «دنگ شو» در آهنگ «آخر قصه» شان از این بیت استفاده کرده اند: «آرزو هامو برای خاطراتم دوره کردم کجای خاطره باید پی آرزوم بگردم؟»

Repost from N/a
دانشجو بودن و برای کنکور خوندن فاجع ترین تصمیمم بود
دانشجو بودن و برای کنکور خوندن فاجع ترین تصمیمم بود

Repost from N/a
هرچی فشاره رو تحمل کن، ولی جا نزن. اون روزی که فک میکنی دیگه طاقت نداری، دقیقا همون روزیه که به خط پایان نزدیکترینی.
+1
هرچی فشاره رو تحمل کن، ولی جا نزن. اون روزی که فک میکنی دیگه طاقت نداری، دقیقا همون روزیه که به خط پایان نزدیکترینی.

Repost from N/a
photo content
+2

Repost from My life.
photo content

Repost from My life.
🌅☁️
+1
🌅☁️

Repost from chaos Hani
دریا پشت ایستگاه قطار است🌀🌌
دریا پشت ایستگاه قطار است🌀🌌

Repost from chaos Hani
🍂🌀
+1
🍂🌀

Repost from N/a
‏کاش می‌تونستم تمام گربه‌های سیاه رو از دست مردم آزارگر، خرافاتی‌ها و دعانویس‌های روانی نجات بدم...
+1
‏کاش می‌تونستم تمام گربه‌های سیاه رو از دست مردم آزارگر، خرافاتی‌ها و دعانویس‌های روانی نجات بدم...

Repost from N/a
Life is better in hiking boots... and between journal pages. 🥾📖🌿 *پ.ن؛خلق شده با عشق:)+ادیت عکس توسط AI #journaling
Life is better in hiking boots... and between journal pages. 🥾📖🌿
*پ.ن؛خلق شده با عشق:)+ادیت عکس توسط AI #journaling