کیهان وجود✨️
Ir al canal en Telegram
بیا کنارم بشین، تا لحظهای به کیهان وجود سفر کنیم!✨ گوشهای از افکار و احساسات من💙 اینجا طناز مینویسه... اگه خواستی نوشتهش رو جایی ببری اسمش رو هم با خودت ببر اگه کارم داشتی میتونی از طریق ستارهها پیدام کنی⭐️: @setarehayekeyhanbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
451
Suscriptores
-224 horas
+147 días
+3730 días
Archivo de publicaciones
451
بعضی آدمها را از حرفهایشان میشود شناخت؛
از اینکه چقدر برای شنیدن، فهمیدن و دوست داشتنِ آدمها ارزش قائلاند.
شاید «همیشه سبز» هم از همان جا آمده؛
از قلبی که هنوز برای جزئیات، احساس و آدمها جا دارد. 🌿
https://t.me/SabztarAzHamishe_3
451
بعضی آدمها دنیا را کمی متفاوتتر میبینند؛
چیزهایی را میبینند که شاید از چشم بقیه پنهان بماند؛
از یک خیابانِ خیس گرفته تا احساسی که حتی اسم مشخصی ندارد...
و فکر میکنم قشنگیِ «دهکدهی اهالی پاریس» همین باشد؛
جایی که میشود کمی متفاوت فکر کرد و آزادتر بود،
کمی عمیقتر دید و هنوز از عجیب بودنِ خودت نترسید.
برای سودا،
که خودش یکی از همان آدمهای متفاوتِ این دنیاست. 🌿
https://t.me/ParisiansVillage
451
بعضی آدمها برای گفتنِ احساساتشان، کلمات را انتخاب میکنند؛
و بعضیها، کلمات را به پناهی برای خودشان تبدیل میکنند.
شاید قشنگیِ قلم N همین باشد؛
اینکه میان تمام حرفهای نگفته،
هنوز جایی برای احساس، لطافت و خودِ واقعیاش پیدا کرده... 🤍
https://t.me/Dandelion_Worlld
451
بعضی چیزها در زندگی فقط یکبار اتفاق میافتند؛
یک آدم، یک فرصت، یک لحظه...
و شاید بعدها بیشتر از خودِ رفتن،
حسرتِ حرفهایی را بخوریم که نگفتیم.
برای همین، تا وقتی هنوز وقت داریم،
باید بیشتر دوست بداریم، بیشتر بگوییم و بیشتر زندگی کنیم. ✨️
https://t.me/itsastrum
451
برای دختری که یاد گرفته
میان تمام «باید»های دنیا، خودش را گم نکند؛که اگر قرار باشد بین آرامشِ دیگران و آزادیِ خودش یکی را انتخاب کند،
جرئتِ انتخاب کردن داشته باشد.
برای دختری که شاید سرسخت به نظر برسد،
اما پشت تمام این سرسختی، قلبی دارد که عمیق دوست میدارد،
عمیق دلتنگ میشود و برای چیزهایی که دوستشان دارد، تمامقد میایستد.
شاید قشنگترین شکلِ آزادی همین باشد؛
اینکه آنقدر خودت را بشناسی که برای شبیه شدن به هیچکس، از خودت دست نکشی.
برای تو، آبی؛
که شبیه خودتی، حتی اگر دنیا همیشه این را نفهمد. 🩵
https://t.me/ABIEBI_1819
451
میتوانی جزئیات را ببینی ، هر چیزی برایت معنایی متفاوت و الهامبخش دارد
و همیشه ایمان داری
به عشق... به نور... و حتی به برگی که درختی تنها میافتد
برای خانم بلوبری🫐
https://t.me/lilyblue8
451
بعضی آدمها با هنر فقط چیزی نمیسازند؛
تکهای از خودشان را پیدا میکنند.
شاید قشنگیِ هنر تو هم همین باشد؛
اینکه از دلِ رنگها، راهی به سمت خودت پیدا کردهای. 🎨🦋
برای چنل هنر من
https://t.me/paintingshaptina
451
گاهی فکر میکنم ما آدمها خیلی زود یاد میگیریم قوی باشیم؛
آنقدر زود که یادمان میرود قرار نبود همیشه قوی باشیم.
قرار نبود تمام خستگیهایمان را قایم کنیم،
قرار نبود برای ادامه دادن، وانمود کنیم چیزی نشده.
شاید زندگی همیشه فرصتِ آرام شدن به ما ندهد، اما امیدوارم خودمان حداقل گاهی به خودمان اجازه بدهیم
که خسته باشیم، مکث کنیم و دوباره از نو راه بیفتیم.
شاید قوی بودن همیشه به معنی ادامه دادن نباشد؛گاهی قوی بودن یعنی با تمام خستگیها، هنوز دلت بخواهد فردایت را ببینی.
برای ح،
که با وجود تمام «نکنه»های فردا، هنوز اینجاست و مینویسد.
https://t.me/da_H_da
451
بعضی آدمها بلدند قشنگیِ آدمها را
حتی وسطِ خستگی و غم ببینند...
شاید «libra» از همان آدمهاست؛
کسی که برای مهربانی، هنوز جا دارد. 🌿
https://t.me/LLiibbrree
451
Repost from اقیانوسِ چشم هایش.
بعضی وقتا آدم از جنگیدن خسته نمیشه؛ از اجبار خسته میشه. من خیلی وقته دارم دفاع میکنم؛ از خودم، از حرفام، از نیتهام، از چیزهایی که هیچوقت اونطوری که گفتن نبود. خیلی وقته دارم تحمل میکنم و هر بار یه چیزی رو قورت میدم که دعوا بزرگتر نشه، که کسی ناراحت نشه، که دل کسی نشکنه. ولی یه جایی آدم میپرسه: پس من چی؟ اون منی که با حرفاشون شکسته شکسته میشه و لبخند میزنه، چی؟ چرا همیشه من باید حواسم به همه باشه؟ چرا من باید مراقب باشم حرفی نزنم که کسی رو بشکنه، وقتی همون آدمها با چند تا حرف و تهمت، چیزی توی من میشکنن که شاید دیگه درست نشه؟ من زبونم تیزه، خوب بلدم جواب بدم، من خیلی خوب بلدم با یه جمله کاری کنم که یهجوری همهچیز خراب بشه که قابل درست شدن نباشه؛ ولی بحث نخواستنه. من نمیخوام اونا هم حس منو داشته باشن، نمیخوام اونا هم بشکنن، نمیخوام ناراحت بشن. بحث اینه، نمیخوام ناراحت بشن و لعنت به همین نخواستن من. اینکه کلی جنگ راه انداختن که مقابلش کسایی هستن که واقعاً عزیز منن، منو خسته میکنه. مقابلم کسایی هستن که جونم براشون میره. اما یهجوری از خودشون توی قلبم نفرت کاشتن. یا شاید هم یهجوری از من متنفرن، نمیدونم چی هست، اما هرچی که هست، منو خسته میکنه؛ که حتی نمیخوام راجع بهش فکر کنم. و شاید بدترین قسمت همین باشه؛ اینکه آدم از کسایی ضربه بخوره که هنوز ته دلش نمیخواد ازشون متنفر بشه. من نمیخوام ازشون متنفر بشم. واقعاً نمیخوام. ولی فاصلهی بین دوست داشتن و متنفر شدن، گاهی فقط به اندازهی یه رفتار، یه حرف، یه تهمت یا یه تصمیمه. کی گفته فاصلهی عشق و تنفر به اندازهی یه مو بنده؟ پس چرا این مو برای من بریده نمیشه؟ پس چرا من موندم وسط عشق و تنفر و این مو مثل پیچک داره منو خفه میکنه؟ تاوان نفرتپراکنی اونا رو من دارم با خفه شدن توسط فقدان پس میدم. من دارم سعی میکنم اون فاصله رو حفظ کنم. دارم سعی میکنم هنوز چیزی از اون آدمهای قدیمی توی قلبم باقی بمونه. اما هر بار که چشمهاشون رو روی واقعیت میبندن، هر بار که چیزی رو که خودشون دوست دارن باور میکنن، هر بار که منو مقصر چیزی میکنن که نیست، یه تکه از خاطراتی که برام ازشون مهم بود، توی ذهنم میمیره. شاید یه روز بفهمن. به نظرم وقتی آدمی رو برای همیشه توی قلبت بکشی، دیگه هیچ عذرخواهیای نمیتونه برش گردونه. ولی میترسم اون روز، روزی باشه که دیگه هیچچیزی برای نجات دادن باقی نمونده باشه. آدمها همیشه وقتی قدرِ موندنت رو میفهمن که رفتنت دیگه قابل برگشت نیست. و من نمیخوام یه روز بشینن و بگن: «کاش زودتر میفهمیدیم.» چون شاید اون موقع، من دیگه حتی حوصلهی جواب دادن هم نداشته باشم. من تا جایی که تونستم جنگیدم. تا جایی که تونستم شجاع موندم. تا جایی که تونستم شکستم، دوباره خودمو جمع کردم و ادامه دادم. اما قرار نیست تا ابد زیر آوارِ جنگی که خودم شروعش نکردم، زنده بمونم. یه جایی باید این جنگ تموم بشه! یا من ازش بیرون بیام. یا یکی از زیر آوار، جنازهی مردهی منو بیرون بیاره.
نوشته آبی...
451
Repost from سبز خواهم شد.🌱
«یک فصل دیگر از من آغاز شد؛ با چند رویای تازه، چند زخم قدیمی و دلی که هنوز به فردا ایمان دارد.»🤍🌱
