'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'
Open in Telegram
🪽روایت های مهجورِ ثامن یارِ در قفس مانده ی او'
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
3 452
Subscribers
+1724 hours
+1697 days
+77130 days
Posts Archive
برای تنظیم ساعت خواب پیشنهادی دارین؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8201139695
Repost from مُتَرَصِّدنوشت🇵🇸
تصویری از من و شما در مشهد مقدس که با پردهی نقاشی پشت سرمان به ثبت رسیده بود در صدر خانه نصب میشد و صدسال آن قاب بر آن دیوار میماند و سند افتخار نسلمان میشد. هرسال فرزندانمان در آن خانه که در طی سالهای آزگار با تمام تحولات و فتن همراه بوده مجلس روضه بر پا میکردند و بذر کینهی خصم در دل مستمعین میکاشتند.
کاش ما میشدیم آن زوجی که از وصلت مبارکشان نه فقط نسلی حسینی که حسینیهای قاجاری به جا میماند و در پایان روضهها یاد میکردند مایی را که فدایی شدن رسممان بود.
#حیات
Repost from مُتَرَصِّدنوشت🇵🇸
محبوبم ما باید در زمانه احمد شاه قاجار میزیستیم.
خانهای که برایم تهیه کرده بودی ارث پدریتان از زمان آغا محمدخان میبود و حالا قرار بود بشود خانهی قرار و محبت ما.
شما باید حجرهی آهنگری در انتهای بازار میداشتید و من معلم قرآن دخترکان شهر بودم.
من آن خانمی که پدرش در نجف عمامه بر سر گذاشته و شما از مریدان میرزاکوچکخان.
محبوبم باید در آن زمانه که عالم رقیقتر بود و دلها لطیفتر میزیستیم.
ما در زمانهای دیگر باز همانهایی بودیم که دل در گرو امیرالمؤمنین داشتیم و پذیرش ظلم در منظومه فکریمان نبود.
ما خانهای داشتیم که دارالقرار مومنین بود و روضههای هرسالهمان جایی بود که میرزا در آن برای خلقالله از استکبار و زور شوروی و فتنهی انگلیس میگفت.
محبوبم کاش تو فدایی جنگل در راه مبارزه با بیگانه بودی و من آن زنی که 15 سال بعد در فتنهی کشف حجاب به تیر مزدوارن رضا پالان به تو میپویستم.
#حیات
به کسی ندارم الفت به جهانیان مگر تو
اگرم توهم برانی؛ سر بی کسی سلامت'
وقت بیمه ی ماشین تموم شده اومدم تمدید کنم و از ۱۲ شب فعال میشه.
از شانس قشنگم همین الان داره از همین خیابون باریک دسته (با تمام جزئیات) رد میشه :>
تو دفتر بیمه نشستم و هر زنجیری که کنار ماشین بالا میره یه خراش به قلبم میفته.
هر علمی که رد میشه ضربان قلبم میره بالا😂
وقتی نور از دل تاریک شب عبور میکنه؛ و من این پیام رو همزمان با پخش شدن صدای اذان توی خونمون میخونم..
《خانم سادات! یادت نره داری با خدا معامله میکنی ها.》
سلام
داشتم کتاب میخوندم
اتفاقی اسم شهیدو چد دقیقه قبل سرچ زدم و اگه درست فهمیده باشم شما سیدین
گفتم شاید خطابه آخر به درد خورد
حرفاتون خیلی روم تاثیر گذاشت و فکر کنم دیگه زیاد صحبت کردم😅
(هنوزم موضوع دارم البته)
میدونم که خیلی دور از بحثه
ولی واقعا بی معرفتم اگه نگم که خیلی مهربونید..
و اینکه نگم بعضی افراد چقدر حرفاشون آدمو از گارد میاره بیرون!
دیگه همه میدونستن چقدر با بچه ها جوری.
از رفتارت با محمد حسن مشخص بود.
از بس که دل به دلش میدادی
از بس که باهاش رفیق شده بودی
از بس که به هم محبت میکردین
اونم خیلی دوستت داشت.
اونقدری که همیشه میگفتی من از خدا یه زن با محبت میخواستم؛ خدا بهم برادر زن با محبت داد🙃
محیا هنوز درست زبون باز نکرده ولی عکستو هرجا میبینه با ذوق عمو عمو میکنه.
مثل چند شب پیش که تب کرده بود
یهو از خواب پرید و دست کشید روی پاهاش و گفت : عمو.
بعد دوباره چشماشو بست و گرفت خوابید.
نگفتم بهت روزای اول شهادتت محمد امین روی دسته مبل وایساده بود و با عکست حرف میزد. هممون صداشو شنیدیم وقتی میگفت: آقا ابوالفضل خیلی مرد خوبی بودی؛ دلم برات تنگ میشه...
دارم فکر میکنم به اولین باری که حلما توی خونه ی مامان جون دیدت.
هیچکس فکرشو نمیکرد این ری اکشنو نشون بده. معمولا اینجوری بود که به آدم جدید مخصوصا آقایون نزدیک نمیشد.
از راه که رسیدیم اول با تعجب نگاهت کرد بعد اسباب بازیشو گذاشت زمین و اومد طرفت و وقتی روی زانو نشستی تا هم قدش بشی یهویی دستای کوچولوشو گذاشت روی ریشات و لبخند زد :)
من هیچ وقت برق چشماتو اون شب یادم نمیره وقتی همه با تعجب به رفتار حلما نگاه میکردن..
یه دختربچه خیلی عسل دوربین گوشی مامانشو روشن کرده بود و داشت با عکس ابوالفضل که دست دوستم بود سلفی میگرفت🥲
