'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'
الذهاب إلى القناة على Telegram
🪽روایت های مهجورِ ثامن یارِ در قفس مانده ی او'
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
4 164
المشتركون
+224 ساعات
+247 أيام
+49230 أيام
أرشيف المشاركات
در باب مشایه'
بفرمائید آب خنک!
تاحالا تشنه بوده اید؟ من دفعات زیادی در زندگی تشنگی کشیده ام. علل خصوص اگر در گرما باشم و مخصوصا وقتی جمعیت رو به ازدحام برود.
قبل از حرکت به سمت تهران گمانم این بود که حتما تشنه خواهم شد. بطری آب همراه خودم آورده بودم و استرس داشتم یخ گیر نیاورم. مطمئن بودم که تشنه خواهم شد..
اینجا اما ماجرا طور دیگر رقم خورد. نه اینکه گرم نباشد و نه اینکه ازدحام کم باشد؛ آنقدر بود که فکر میکردم همه ی مردم دنیا اینجا جمع شده اند. با اینحال قدم به قدم کسی بود که فریاد بزند: بفرمایید آبِ خنک!
حالا خوب که فکر میکنم این چند روز بطری همراهم را آب نکرده ام و تشنه نمانده ام.
چشم هایم میبندم و به کربلا فکر میکنم. صدای مشایه به گوش میرسد؛ تفضل یا زایر، مای بارد...
فریاد های زنی که از رنج دنیا به اضطرار رسیده فضای شبستان رو پر کرده. گاهی به خودش میاد و دوباره بعد از شیون از حال میره. اینبار اما بعد از بیداری در آغوشِ-احتمالاً- خواهرش به لرزه افتاد و ضجه زنان فریاد زد: یا صاحب الزمان به فریاد ما برس..
کجاست منجیِ این بغض های طولانی؟
من دلم برای تهران میسوزد!
برای شهری که سایه ی غم قرار نیست حالاحالاها دست از سرش بردارد. دلم میسوزد و گمان دارم که نتواند به این زودی سر پا شود. راستش اینبار که به تهران آمدم چروک های صورتش را دیدم؛ ترک های قلبش را دیدم و زانوهای خمیده اش را..
حالا اصلا ما به کنار؛ تهران بدون شما چگونه دوام می آورد آقای خیابان کشور دوست؟
اصلا چه میشد یکی از خیابان های اصلی شهر را به نام خودتان میزدید تا دلش خوش باشد؟ ناسلامتی شخص اول مملکتی هستید. آنقدر اجازه اش را صادر نکردید تا احتمالا بعده ها بعد از کلی اصرار از سمت مردم خیابانی به نام شهید آیت الله خامنه ای مزین شود و شاید بعدش یک عالمه غصه بخورد و به تهران گلایه کند که نمیشد پیش از اینها-خیلی قبل تر از آن روزی که برای همیشه تهران حفره ای درون قلبش جا خوش کند-؛ نامم خیابان آیت الله خامنه ای باشد؟
دلم برای تهران میسوزد و کاری از دستم بر نمیآید. فقط میتوانم بعد از این مراسمِ وداعِ باور نکردنی بدون نگاه کردن در چشمان مظلوم این شهر به خانه خودم برگردم و سعی کنم به یاد نیاورم که در و دیوار اینجا التماس میکردند که شمارا از آنجا نبرند.
آخر میدانید آقا؟ من دلم برای تهران میسوزد!
این روزها در کنار پرچم ایران؛ چیزی که خیلی به چشم میاد پرچم های سرخ رنگه!
نماد خونخواهی؛ سمبل انتقام!
گویی موشکی که به خیابان کشور دوست اصابت کرد اول به قلب این ملت خورد. انگار خون آقای شهید ما روی صورت این امت عاشق پاشیده شده.
حالا میشه خوب فهمید داغ عاشورا سرد شدنی نیست و این مردم پای حق؛ بی هراس و مستحکم ایستادند.
در آخرین لحظات به عمامه ی مشکی شما خیره شدم.
و برای همیشه با کسی خداحافظی کردم که داغ نبودنش از فقدان عزیزترین هایمان سخت تر است.
شما برای ما تاج طلا به ارث نگذاشتید پدر؛ تمام دارایی شما همان عمامه ی مشکی رنگ با ارزش است که یه یقین تار و پودش بوسه گاه ملائکه بود.
من از شما خداحافظی کردم پدر
با احترام و ادب
با درد و اشک
وقت خروج؛ سرم را به پایین خمکردم
به حرمت آن همه اقتدار
به احترام آن مقام بلند
در حال حاضر فقط از درب های شماره ۱/۳/ ۱۱ امکان خروج هست و به خاطر سیل جمعیتی که به سمت مصلی روانه هست از هیچ در دیگه ای نمیشه خارج شد.
