ضمایم
Open in Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
-124 hours
+87 days
+930 days
Posts Archive
271
یکی از امر های ناپسند در جامعه ما؛در میان هزاران امر ناپسند دیگر این است که ما مرز میان اختلاف در موضوع را با اختلاف در شخصیت به اشتباه می گیریم.
مدام تلاش می کنیم اختلاف در موضوع را شخصی کنیم و جای اینکه بر موضوع مطرح شده بحث کنیم میایم بر شخصیت کسی که موضوع را مطرح کرده می تازیم.
این اشتباه است.
271
شبدیز :
اسپ در ادبیات کهن ما حیوانی نجیب ,زیبا : نمادی از شجاعت و وفا و نشانی از عظمت و قوت شاهان به کار رفته است : اثاری به نام فرسنامه در شرح و وصف خصوصیات ذاتی : هشیاری و جنگاوری این حیوان دوستداشتنی وجود دارد : در جنگنامه ها و داستان های رزمی ادبیات کهن ما وصف اسپان نامدار به تکرار آمده است : از آن جمله قصه شبدیز اسپ معروف خسروپرویز ساسانیست : این حکایت بیشتر به اسطوره میماند اما هرچه باشد بیانگر علاقه مفرط انسان به این حیوان برتر غیرتی و نجیب است
گویند وقتی شبدیز مرد : هیچیک از مقربان دربار ساسانی را زهره ان نبود که خبرمرگ شبدیز را به پادشاه رساند: در فرجام خبرگان بران شدند که این پیام تلخ را باربد خنیاگر در لابلای ساز و اهنگ در زمانی مناسب به گوش شاه رساند : باربد ترتیب کار را به درستی گرفت و در وقت مناسب بساط ساز و آواز در پیشگاه خسرو گسترانید : باربد ان روز چنان با لحنی حزین در همراهی با نوای دلنواز چنگ خواند و نواخت که مرغ هوا و ماهی دریا به فغان افتاد و جان و تن خسرو سراپا سوختن گرفت : آنگاه خطاب به باربد گفت : من هرگز چنین اندوهی را در ساز و سرود تو ندیده ام : گمان میکنم شبدیز من مرده است و تو ازین در د به من خبر میدهی : آری شبدیز مرده بود و خسرو خسروان در ماتمش میگریست ./
سیمگر باختری
271
+1
خیابان بیهقی
با استاد سیمگر باختری و کتاب "فضایل بلخ"
استاد سیمگر باختری از فرهنگیان بلخ هستند که یاداشت های بر اندیشه های بیدل و مولانا دارند. یاداشت های از استاد تحت نام "دیوانگی های قلم" وجود دارد که نشانده تسلط ایشان بر فرهنگ و روزمرگی مردمان بلخ قدیم است.
عمر استاد طولانی و خامه شان پر رنگ.
نقل قولی از فضایل بلخ
:دیگر آنک اهل شهر( مردمان بلخ) را اگر دشمنی و خوفی بودی، به سه موضع ملاذ و مامن ساختندی. اگر این خوف از لشکر بودی، به کوه تحصن کردندی و اهل لشکر جانب جیحون را محافظت کردندی. اگر العیاذبالله ، قحطی ظاهر گشتی، از جانب طخیرستان و کوهستان و از دیار ماوراء النهر، انواع نعمت ها آوردندی. و اگر هوای شهر عفن گشتی و متغیر شدی، به قصبات و قرای باردالهبوب رفتندی.
📕فضایل بلخ؛ واعظ بلخی
مترجم عبدالله بن محمد بن القاسم حسینی؛
صفحه ۴۸
چاپ اول ۱۴۰۱
ناشر مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی.
271
معرفی کتاب آخرین روز یک محکوم
آخرین روز یک محکوم نوشته ویکتور هوگو کتاب تاثیرگذاری است تاثیرگذار نه از لحاظ داشتن مخاطب زیاد چنانکه بینوایان اوست بلکه به لحاظ مذموم نشان دادن گیوتین این اسلحه ی اعدام که بخاطر اینکه محکومان درد زیادی نکشند و راحت سرشان از تن شان جدا شود طراحی شده بود. تراژیدی دیگر اینکه طراح این اسلحه ی که چشم بر زدن سر محکوم را قطع می کند یک پیانیست و موسیقی دان است.
آخرین روز یک محکوم درباره انسانی محکوم به مرگ است طرح این داستان در ذهن ویکتور هوگو وقتی رسید که یکی از روز های سال ۱۸۲۹ نا خواسته شاهد اعدام کسی بود که به اعدام ملاء عام محکوم شده بود. او که ابتدا این کتاب را بدون اسم نشر کرده بود چندی بعد با نوشتن مقدمه ی سنگین علیه اعدام با گیوتین اسم خود را در کتاب درج کرد.
نمی دانم این کتاب را آنهای که گیوتین را اختراع کردند خواندند یا خیر اما مطمینم اگر این کتاب به دست آنها می رسید همان اتفاقی می افتاد که وقتی تزار روس کتاب خاطرات خانه اموات داستایوفسکی را خواند تزار به شدت تحت تاثیرکتاب قرار گرفته بود و او که صاحب مملکت و زندان بود بخاطر این زندان مخوف گریه می کرد.
داستان در مورد مردیست که مراحل دادگاه خود را طی کرده و حکم اعدام گرفته است شخصیت اصلی داستان بر آن می شود که وقایع و تفکرات خود را در روز آخر زندگی اش به قلم بیاورد بلکه با این کار بتواند دل کسی و مسوولی را به رحم بیاورد ما نمی دانیم که این کتاب دل مسوولی را به رحم آورده بود یا نه ولی ما که مخاطبیم به حدی با راوی همدردی می کنیم که حکم اعدام را سنگین و ناعادلانه می بینیم حتی اگر جرم راوی نیز سنگین باشد. راوی مدام تقلا برای زنده ماندنش می کند. او در حسرت روز های از دست رفته است و حسرت می خورد که تا پایان روز، زندگی او نیز به پایان می رسد. کشیش زندان از روی وظیفه و خشک اندیشی او را نصیحت می کند اما او آرام نمی شود در درون راوی آشوب برپاست آشوبی که جز لغو حکم اعدام، هیچ امری نمی تواند آن را آرام کند.
درست است که گیوتین مراسم اعدام مرد محکوم به اعدام را سرعت بخشیده است و در چند ثانیه سر او را از تنش جدا می کند اما این خوب است؟ درست است که مرد محکوم به مرگ با گیوتین خیلی راحت و بدون درد می میرد اما مرد محکوم به اعدام با گیوتین،تا رسیدن به وقت مراسم اعدام با گیوتین صد بار می میرد.
یکی از غم انگیز ترین قسمت کتاب لحظه ملاقات مرد محکوم به مرگ با دخترش است،دخترش که دیگر او را به خاطر نمی آورد و خاطره ی از او در ذهن و دلش ندارد و این واقعه مرد محکوم به مرگ را از هم می پاشاند او که در سر تا پای داستان به دخترش فکر می کند از انکارش توسط دختر همان دختر وحشت می کند. یکی دیگر از قسمت هم غم انگیز،همان اتفاقی است که سرباز نگهبان که دوست دارد لاتری برنده شود به مرد محکوم به اعدام می گوید می شود پس از آنکه شما اعدام شدید و سر تان از تن تان جدا شد بیایید نزد من و شماره لاتری برنده رو بگویید؟ چون ارواح از آینده خبر دارند!
این اتفاق نشان می دهد که چقدر جدا شدن سر مرد محکوم به اعدام با گیوتین، برای دیگران بی اهمیت است انگار که مسئله مهمی نیست. البته نباید هم مسئله مهمی باشد چون از نگهبان گرفته تا آبدارچی زندان اعدام یک فرد برایشان از بس که تکرار شده تبدیل به امر عادی شده است چنانکه اطاقی که راوی در آن است قبلا از کسی بوده که سرش از تن اش جدا شده است و او نیز از کسی به ارث برده است که سرش از تن اش جدا شده است.
این کتاب صدای بلند علیه اعدام است. بلاخره اعدام اعدام است چه با گیوتین چی بی گیوتین در هر دو صورت چی با درد بسیار چی با درد کم این سر انسان است که از تن اش جدا می شود. آیا واقعا برای کسی که سرش یا گیوتین قطع شده است مهم است که درد کشیده یا نه؟
https://t.me/zamaimha
271
مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم
که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی
"جلال الدین بلخی"
https://t.me/zamaimha
271
کتاب خواندن چی فایده دارد؟
این که تعدادی بخواهند کتاب خوان نبودن شان را توجیه کنند می پرسند فایده کتاب خواندن چیست؟کتابخواندن فایده ی ندارد. خصوصن اگر منتظر پولدار شدن باشید. یا اینکه منتظر باشید این کار سود مادی در پی داشته باشد. یا اینکه بگویید صد عنوان میخوانم ببینم فایده اش چیست.
پس چرا باید کتاب خواند؟
فایده کتابخوانی را وقتی می بینی که تحت تاثیر تبلیغات مصرفگرایی قرار نمی گیری و تبلیغات در تو اثر نمی کند.
کتابخوانی فایده خودش را حین تشخیص خبر جعلی نشان می دهد. حین هجوم ایدئولوژی های که قرار است از تو ایدئولوژیست بسازند. کتابخوانی فایده اش را وقتی نشان میدهد که تلویزیون برنامه روزانه ات نمی شود.
فایده "کتاب خوب" خواندن این است که از هر کتابی خوشت نمیاید و به دیگران توصیه کتاب خوب می کنی تا از هجوم روانشناسی زرد دور بمانند.
کتابخوانی کمک ات می کند تا در قضاوت هایت همه چیز را سفید سفید یا سیاه سیاه نبینی.
کتاب خوب بخوانید فایده اش در دراز مدت خود را نشان می دهد..
https://t.me/zamaimha
271
تاجیک در تاریخ بیهقی
تاریخ بیهقی به کرات از هویت تاجیک و تاجیکان یاد می کند. در بیشتر جا به اصطلاح ترک و تاجیک اکتفا می کند اما در جاهای دیگر این هویت را به تمام و کمال بکار می برد.
نمونه از این کار مواجهه قاضی صاعد تاجیک با طغرل سلجوقی است.
طغرل سلجوقی پس از آن که بدون جنگ در سال ۴۳۰ قمری به نیشاپور وارد شد به باغ شادیاغ نشست. مردم به دیدن او به باغ که او در آنجا لشکر داشته بود می رفتند.
مسعود غزنوی با آشفته حالی به بلخ رفته است و نیت کرده تا ترکمنان سلجوقی را از خراسان بیرون نکند به غزنه برنگردد.
ابوالفضل بیهقی می نویسد:
(طغرل در باغ شادیاخ نشسته)مشتی اوباش درهم شده بودند و ترتیبی نه و هر کس که میخواست استاخی میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان(مسعود غزنوی) نشسته بود در پیشگاه صفه قاضی صاعد را بر پای خاست و بزیر تخت بالشی نهادند و بنشست قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد این تخت سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد هشیار باش و از ایزد عز ذکره بترس و داد ده و سخن ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن که این لشکر ستم کنند که بیدادی شوم باشد و من حق ترا بدین آمدن بگزاردم و نیز نیایم که بعلم خواندن مشغولم و از آن بهیچ کار دیگر نپردازم و اگر با خرد رجوع خواهی کرد این پند که دادم کفایت باشد.
طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین که آنچه باید به پیغام گفته میآید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم و ما مردمان نو و غریبیم رسمهای تازیکان(تاجیکان) ندانیم قاضی به پیغام نصیحتها از من بازنگیرد.
تاریخ بیهقی
ابوالفضل بیهقی
جلد نهم؛ ذیل واقعه سال ۴۳۰ قمری صفحه ۶۳۶
271
تاجیکان کیستند؟
اصطلاح تاجیک یا تازیک و تاژیک را باید در روزگار حمله اعراب به خراسان پی گیری کرد. از آنجا نزدیک ترین قبیله عربی به ایران، قبیله طی بود که مشهورترین آدم این قبیله حاتم طایی است ایرانی ها به اعراب تازی می گفتند که امروز نیز چنین است که به عرب تازی و به زبان عربی زبان تازی می گویند. به سبب آنکه تمام اعراب را از چشم قبیله طی که نزدیکترین قبیله عربی به آنها بود می دیدند.
وقتی اعراب به خراسان لشکر کشید ایرانی های که مسلمان شدند توسط ترک ها و ایرانی ها که اسلام را نمی پذیرفتند تازیک خوانده شدند چون در آن روزگار مسلمان شدن را معادل عرب شدن می گرفتند. چنانکه در طبری نیز ذیل وقایع ۱۰۸ هجری می خوانیم که وقتی اشرس بن عبدالله امیر اموی در خراسان خواست مردمان ماوراءالنهر را به اسلام دعوت کند در یک روز سی هزار نفر مسلمان شدند. وقتی اشرس دید که با مسلمان شدن مردم پول خراج کم می شود به ماموران خراج در بخارا و سمرقند دستور داد که حتی از کسانی که مسلمان می شوند هم جزیه بیگیرید. گروهی از مردم ماوراءالنهر که مسلمان شده اند نزد اشرس می روند و می گویند جزیه و خراج از کی می ستانی که امروز همه عرب شده اند.
تاجیک بعد ها بر تمام کسانی که ایرانی بودند استفاده می شود چنانکه در کتاب تاریخنامه هرات به کرات یاد شده است که چنگیز خان پسرش تولی را از نزدیک شدن به تاجیکان و اعتماد به آنها برحذر داشته است. یا چنانکه حافظ ابرو در کتاب تاریخ اش می گوید که چنگیز بر مردم بامیان برای آنکه نواسه او توسط تاجیکان در بامیان کشته شده بود خشم گرفت و از طفل گهواره ایی تا پیر صد ساله را کشت.
اینکه تعدادی می گویند تاجیک ها بازماندگان اعراب اند یا نشان از جهل تاریخی شان دارد یا داشتن عقده باعث شده است چنین اظهار نظر بیجای بکنند.
هر ایرانی را می توان تاجیک نامید و هر تاجیک را می توان ایرانی نامید.
برای معلومات بیشتر به کتاب "گزیده مقالات تحقیقی" از شرق شناس بزرگ روسی بارتولد مراجعه آن کنید در آنجا درباره تاجیک و تاجیکیان معلومات داده است.
https://t.me/zamaimha
271
جغرافیای فارسی زبان و ناسیونالیزم قومی
مرز های اکثر کشور های شرقی در پایان قرن نوزدهم با برنامه های استعماری تصویب شده است و در آغاز قرن بیستم این کشور های تازه مرز بندی شده، با ظهور ناسیونالیزم قومی مواجه شدند.
حاکمان این کشور ها با هدایت استعمار در پی ایدئولوژیک کردن تاریخ و تبلیغات گسترده برای حفظ روح ناسیونالیستی برامدند و این تبلیغات آن قدر تاثیرگزار بود که مردمان دو طرف مرز را با وجود زبان مشترک، تاریخ مشترک، فرهنگ مشترک و قومیت مشترک از هم بیگانه کرد.
یکی از این جغرافیا، جغرافیای فارسی زبان بود که قسمت بیشتر این جغرافیا تا پایان قرن بیستم بر دست انگلیس بود و باقی آن دست روسیه و بعد ها شوروی.
در این جغرافیا پس از مرز بندی، سه هویت جدید بوجود آمد. هویت ایرانی ( قبلن برای تمام فارسی زبانان بکار می رفت) با این تفکر که هر کس که در این جغرافیای ایرانی که مرز مشخص دارد تولد یافته، ایرانی است و بیرون ازین مرز هر کسی باشد بیگانه است.
هویت دیگر افغان بود که حتی تا دهه دوم قرن بیستم نیز در ادبیات اداری در مورد قوم پشتون اطلاق میشد(توجه شود به گزارش قطغن زمین که توسط حاکم قطغن محمدنادر شاه در سال ۱۳۰۳ نوشته شده است). بر اساس این هویت جدید هر کسی که در این مرز تولد شده باشد هویت افغان اطلاق می شود خواه که طرف هویت قومی اش پشتون باشد یا نباشد.
هویت دیگر تاجیک بود که در یک قسمت جغرافیای تجزیه شده امارت بخارا، در کشور تازه تاسیس به اسم تاجیکستان بوجود آمد.
این هویت ها آنقدر با روح ناسیونالیزم قومی عجین شده بودند که حتی روشنفکران این جوامع را نیز درگیر کرده بود چنانکه مجتبی مینوی مصحح و نویسنده ایرانی از استاد واصف باختری پرسیده که فارسی را کجا آموخته اید؟
امروزه کشور های فارسی زبان بر اثر تبلیغات گسترده ناسیونالیزم قومی توسط حکومت ها در نیمه اول قرن بیستم، از هم بیگانه شده اند و هر لحظه در پی تخریب دیگری بود و تلاش می کنند خودشان را سردمدار زبان پارسی و تنها کشور فارسی زبان در سطح جهان بروز دهند. چنانکه گاه در پی آن می برآیند که بگویند فلان ملت تا فلان تاریخ تحت سلطه ما بود!
با این تبلیغات گسترده که در این کشور های فارسی زبان بوجود آمده است با تاسف یک فارسی زبان در دیگر کشور فارسی زبان بیگانه است که توسط مردمان عام و تحصیلکرده مورد برخورد قرار می گیرد. مثلن من بار ها مواجه شده ام که وقتی از یکی بودن هویت تاجیک و ایرانی سخن زده ام طرف حمل بر خودشیرینی کرده است یا اظهار دلسوزی آزار دهنده می کند. یا چنانکه تاجیک های کشور تاجیکستان همیشه برای ما تاجیک ها لفظ "برادران افغان"را بکار می برند.
تاریخ خراسان میان دو رویکرد ناسیونالیستی گیر مانده است از یکسو جمهوری اسلامی ایران که تلاش می کند به تاریخ نگاه ناسیونالیستی مذهبی بیاندازد و این کار چنان بر عام مردم تاثیر گذاشته که وقتی بگویی تاجیک همان ایرانی است سوالی که ازت خواهد شد این است که آیا تاجیک ها به امام علی باور دارند یا نه؟
از سوی دیگر در کشور ما نیز روح ناسیونالیستی قومی حاکم است که در پی تحمیل هویت قومی برامده و تلاش شده است که تا مردمان قبل از میلاد مسیح را نیز افغان بخوانند و وقتی یکی به اساس استناد به کتاب های جغرافیایی و تاریخی بگوید بلخ پایتخت حاکمان ایرانی بوده است با استدلال بیجا می گویند ملت افغان هیچ وقت به ایرانی ها تمکین نکرده است!
https://t.me/zamaimha
271
شعر پارسی در چین
امیر بزرگ قُرطَئ که امیرالامرای چین است ما را در خانهء خود مهمان کرد و دعوتی ترتیب داد که آن را طوی می نامند و بزرگان شهر در آن حضور داشتند. در این مهمانی آشپز های مسلمان دعوت کرده بودند که گوسپند ها را ذبح کرده غذا ها را پختند. این امیر با همهء عظمت و بزرگی که داشت به دست خود به ما غذا تعارف می کرد و قطعات گوشت را به دست خود از هم جدا می کرد و به ما می داد.
سه روز در ضیافت وی به سر بردیم، امیر هنگام خدا حافظی پسر خود را به اتفاق ما به خلیج فرستاد و ما سوار کشتی شبیه حراقه شدیم و پسر امیر در کشتی دیگری نشست، مطربان و موسیقی دانان نیز با او بودند و به چینی و عربی و فارسی آواز می خواندند. امیر زاده آواز های فارسی را خیلی دوست می داشت و آنان شعری به فارسی خواندند.چند بار به فرمان امیرزاده آن شعر را تکرار کردند چنان که من از دهان شان فرا گرفتم و آن آهنگ عجیبی داشت و چنین بود:
تا دل به محنت داده ام
در بحر فکر افتاده ام
چون در نماز ایستاده ام
گویی به محراب اندری
📖سفرنامه ابن بطوطه
جلد دوم صفحه ۸۴۰_۸۴۱
ترجمه محمدعلی موحد
پ.ن: شعر از سعدی است که نشان از شهرت جهانی او دارد.
https://t.me/zamaimha
271
قلمرو زبان فارسی در عصر ابن بطوطه
این روز ها را با سفرنامه ابن بطوطه سر می کنم. نه تنها که سفرنامه ابن بطوطه روایت شفاف از سرزمین مسلمانان در پایان شکوه تمدن اسلامی است بلکه نکات جالب و خواندنی را در خودش دارد. از جماعت زنان در شیراز که مایه تعجب ابن بطوطه می شود گرفته تا رسم جالب سوگواری میان مردم اصفهان و مردم لُر که به گفته خودش در عمرش شاهد چنین منظره عجیب نبوده است:بعد از نماز عصر بود که به این شهر ( اصفهان) رسیدیم و مردم برای تشییع جنازه ی بیرون شهر آمده بودند. از پیش و پس جنازه مشعله ها افروخته بودند و به دنبال آن شیپور ها می زدند و مغنیان آواز های طرب انگیز می خواندند. ما از کار آنان در شگفت شدیم.!
ابن بطوطه در این سفر بیست و نه ساله ی خود به قسمت اعظم قلمرو اسلامی سفر می کند از افریقا شروع می کند به آسیا میاید و تا اروپا پیش می رود. روایت این سفر بیست و نه ساله پس از پایان سفر به عربی نوشته شده است. ممکن است امروز اگر کسی بخواهد این سفر را انجام بدهد نیاز به آموزش زبان های بیشماری داشته باشد. زبانی برای مکالمه با روس ها، زبانی برای مکالمه با چینی ها، زبانی برای مکالمه با هندی ها، زبانی برای مکالمه با بربر های افریقا و ....... در حالیکه ابن بطوطه چهار زبان را می دانست. به دو زبان تسلط کامل داشت که عبارت از عربی و فارسی بود و دو زبانی که تسلط کاملی نداشت عبارت از زبان بربری و آمازیغی بود که هر دو زبان شمال افریقا در آن روزگار بود. زبان عربی با آنکه زبان قرآن بود و روزگاری زبان رسمی کشور های اسلامی بود اما در عصر ابن بطوطه این زبان محدود شده بود به جوامعی که عرب زبان بودند و هنوز بنام کشور های عربی می شناسیم شان، و در جوامعی دیگر این زبان در میان علماء حفظ می شد و تنها علما به این زبان تسلط داشتند.
ابن بطوطه قسمت بیشتر سفرش را با تسلط بر زبان فارسی انجام داده است. تسلط بر زبان فارسی به او کمک می کند تا به دربار پادشاه هند در دهلی راه یابد. تسلط او بر زبان فارسی به او کمک کرد تا در میان مغول ها حتی در چین راه برود و با پادشاهان و امیران شان همکلام شود. تسلط او بر زبان فارسی به او کمک می کند تا بحیث سفیر پادشاه هند، به دربار چین برود. این زبان او را کمک کرد که به روسیه برود. این زبان کمکش می کند تا در میان ترک ها راه یابد. این زبان به او کمک می کند تا مردی را که ادعا می کند سه صد و پنجاه ساله است در پروان ملاقات کند. این زبان او را کمک می کند تا به دربار ملوک کرت راه یابد.
زبان فارسی نقطه وصل میان او و شاه سریلانکا بود
در تمام ایام سفرش در آسیا، این زبان فارسی بود که او را با اقوام و مردم غیر عرب آشنا و همکلام کرد.
https://t.me/zamaimha
271
هر باد، که از سوی بخارا به من آید
با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید
بر هر زن و هر مرد، کجا بروزد آن باد
گویی مگر آن باد همی از ختن آید
نی نی، ز ختن باد چنو خوش نوزد هیچ
کان باد همی از بر معشوق من آید
هر شب نگرانم به یمن تا تو برآیی
زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید
کوشم که بپوشم، صنما، نام تو از خلق
تا نام تو کم در دهن انجمن آید
با هرکه سخن گویم، اگر خواهم وگر نی
اول سخنم نام تو اندر دهن آید
«رودکی سمرقندی»
271
+3
عکس ها مربوط به یک روز بهاری در سال ۱۴۰۱ در کتابفروشی "اردبیهشت" شهر اصفهان.
اصفهان جای بهتری برای جامعه شناسی خواندن بود. پرسه زدن در خیابان خاقانی که ارمنی نشین بود و جمعیت مسیحی داشت تا دردشت که بافت قدیمی و مذهبی شهر بود. از محله یهودی نشین در جوباره گرفته تا آتشکده ی فعال زردشتی ها در خیابان نظر.
من جامعه شناسی را در کافه های شهر،خیابان ها، کتابفروشی ها و بلاخره انجام پایان نامه مردم نگارانه درباره "خرده فرهنگ مهاجرین افغانستانی در محله دردشت" آموختم.
اصفهان دومین جایی است که پس از مزارشریف در آن بیشتر مانده ام.
حالا که جنگ دامن این شهر را گرفته دلم برای کافه ها و کتابفروشی هایش بیشتر تنگ شده.
