en
Feedback
ضمایم

ضمایم

Open in Telegram

ادبیات و جامعه شناسی

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
273
Subscribers
No data24 hours
+97 days
+1030 days
Posts Archive
آمار کتاب کتابخانه های اروپا در قرون وسطی آدم متز محقق سویسی در کتاب " تمدن اسلامی در قرن چهارم " آمار کتاب های کتابخانهء اروپا را چنین می نویسد : کتابخانهء کلیسای جامع شهر کنستانز در قرن نهم میلادی فقط سه صد و پنجاه و شش کتاب داشت. کتابخانهء دیر بندیکتی در سال 1032میلادی کمی بیشتر از صد جلد کتاب و کلیسای جامع شهر بامبرگ به سال 1130میلادی نود و شش جلد کتاب داشت . در حالیکه تنها اموال ضبط شده یک شاهزاده عصیانگر ایرانی بیشتر از تمام کتاب های اروپا بود در سال 357 هجری اموالی از حبشی پسر معز الدوله حاکم آل بویه به اتهام عصیان علیه برادرش مصادره شد که از آن جمله پانزده هزار جلد کتاب بود .

روزی روزگاری در خراسان یاقوت حموی در کتاب "معجم الادباء" حکایتی را آورده است که نوح بن منصور سامانی از صاحب بن عباد درخواست ک
روزی روزگاری در خراسان یاقوت حموی در کتاب "معجم الادباء" حکایتی را آورده است که نوح بن منصور سامانی از صاحب بن عباد درخواست کرد که وزارتش را بپذیرد ، از عذر های که صاحب آورده بود آن بود که چون صاحب از بخارا دور است حمل دارایی اش بسیار دشوار است منجمله کتابخانهء بیش از چهارصد شتر بار بود که تنها فهرست کتابخانه صاحب ده مجلد بود . https://t.me/zamaimha

این عکس ها مربوط به نشست عصر های جمعه در چهارباغ اصفهان است. در این نشست ها کتاب می خواندیم و به تحلیل کتاب می پرداختیم؛اولین
+3
این عکس ها مربوط به نشست عصر های جمعه در چهارباغ اصفهان است. در این نشست ها کتاب می خواندیم و به تحلیل کتاب می پرداختیم؛اولین نشستی که اشتراک کردم مربوط به نشست خوانش رمان "وقتی موسی کشته شد" از ضیا قاسمی بود. بعد "مرگ ایوان ایلیچ" و "شیطان" از تولستوی را خواندیم. دو کتاب از یوزف روت "عصیان" و "ایوب" ،"قلب سگی" بولگاکف، "اطاق شماره شش" از چخوف، "مرگ یزدگرد" از بهرام بیضایی را خواندیم. دو نشستی را برای خوانش اثر بزرگ آناکارنینا از تولستوی اختصاص دادیم. داستان "آخرین روز یک محکوم" از ویکتور هوگو را نیز اینجا خواندیم. آخرین نشستی که در آن اشتراک کردم اوایل زمستان ۱۴۰۳ بود. دیریست بخاطر جنگ و قطع ارتباط با دوستان اصفهانی ام خبری ندارم،پشت تک تک شان دق شده ام امیدوارم خوب باشند و دور از گزند و دور از جنگ بمانند.

شعله فکن در قفس ای آه آتشین مرغ سحر صدا استاد شجریان بزرگ شعر ملک شعرای بهار

زبان برای ما معرف جهان است و ما جهان را با "زبان" فهم می کنیم و به سبب داشتن قواعد توافقی میان کسانی اهل آن زبان اند روابط خود را از طریق زبان و کلمات سر و سامان می دهیم. البته هر زبانی قابلیتی منحصر به خودش را دارد قابلیتی که تنها شامل اهل همان زبان می شود. شما از اشعار سعدی لذت می برید چون زبان اش را می فهمید زبانی که شما به آن آشنا اید. واژه هایش برای شما آشناست. برای شما تاثیرگذار است. اما همین لذت را از ترجمه اشعار هولدرلین یا شکسپیر نمی برید چرا؟ چون زبانی که در وصف احساس بکار رفته است زبان شما نیست و اینکه درست است که ترجمه ی شعر به زبان شماست اما آنچه مهم است این است که زبان ها قابلیت منحصر بفرد خودشان را برای وصف احساس دارند و‌ در صورت ترجمه شدن، به کلمات بی روح بدل می شوند. زبان مادری هر کسی هویت فرهنگی او محسوب می شود.

اول ثور روز یاد بود از سعدی شیرازی کاروانسرای ابراهیم ادهم روزی ابراهیم ادهم نور الله قبره بر در سرای خود نشسته بود و غلامان صف زده، ناگاه درویشی درآمد با دلقی و انبانی و عصایی خواست که در سرای ابن ادهم رود. غلامان گفتند ای پیر کجا می روی؟ گفت در این خان میروم. گفتند این سرای پادشاه بلخ است. گفت این کاروانسراست. ابراهیم بفرمود تا او را بیارند. گفت ای درویش این سرای من است نه خان است. گفت ای ابراهیم این سرای اول از آن که بود؟ گفت از آن جدم. گفت چو او درگذشت؟ گفت از آن پدرم. گفت چو او درگذشت که را شد؟ گفت مرا. گفت چون تو بمیری که را شود؟ گفت پسرم را. گفت ای ابراهیم جایی که یکی در شود و یکی بیرون آید خانی باشد نه سرایی. " سعدی" روز یاد بود از سعدی شیرازی

بر سنگ قبر نیکوس کازانتزاکیس نوشته است ؛ نه آرزویی دارم نه می ترسم. من آزادم. کازانتزاکیس در زوربای یونانی بطوری از زبان زوربا بیان می کند که:برای مرگ جز ویرانه چیزی باقی نگذار. یعنی آنطور زندگی کن که هیچ‌ آرزویی و هیچ چیزی از زندگی باقی نماند و به دست مرگ از زندگی هیچ چیزی نرسد. نقل قولی به چارلی چاپلین منسوب است که می گوید:زندگی شاید محفلی که دلت می خواست نباشد اما حالا که دعوت شدی شکم گرسنه از این محفل بیرون نشو تا می توانی غذا بخور؛ یا به تعبیری تا می توانی برقص.

برابری زن و مرد درباره مسئله برابری زن و مرد و استدلال درباره آن،ما دچار پیشداوری های می شویم که ریشه در ایدئولوژی دارد که این امر نشان می دهد که حتی جنسیت نیز ایدئولوژی است. مثلن در استدلال درباره اینکه زن ها حق بیشتر دارند استدلال می شود که مرد ها نمی توانند باردار شوند  و در مقابل مرد ها استدلال می کنند که زن ها قوه فزیکی ضعیفی نسبت به مرد ها دارند. این خودش ایدئولوژی است که زن را موجود ضعیف و مرد را موجود قوی تعریف می کند. درست است که این تفاوت ها در شکل ظاهری و بیولوژیکی مرد و زن وجود دارد اما قطعا نمی توانیم به اساس آن نتیجه گیری کنیم که زن موجود ضعیف و مرد موجود قوی است و به اساس آن بگوییم که زن و مرد برابر نیست یا است. اصلن برابری زن و مرد به تشخیص قدرت فزیکی و ظاهری نیست بلکه برابری را در چیزی دیگر باید جست و خواست. آن هم در حقوق است. زن و مرد برابر هستند در حق برابری در انتخاب کردن و انتخاب شدن. حق برابری در آموزش یکسان. حق برابری در حقوق و امتیازات یکسان. حق برابری در اعتراضات. حق برابری در انتخاب و تاثیر در جامعه.حق برابری در حضور در اجتماع. "محمدناصر ساجدی"

کانت در نظریه عدالتش باورمند است که در تصمیم گیری های سیاسی تنها کسانی حق تصمیم گیری دارند که در جامعه فعال باشند. و از نگاه او زن ها حق تصمیم گیری سیاسی را ندارند. ممکن است این سخن کانت را چنین توجیه کنند که چون زن ها در عصر کانت در عرصه سیاسی و اجتماعی فعال نبودند‌ برای همین نظریه کانت ناعادلانه نیست. اما در عصر کنونی این نظریه مردود است. در عصر امروزی دامنه سیاست آنقدر گسترده شده است که دیگر کم می توان آدمی را یافت که سیاست و تصمیم گیری سیاستمداران زندگی او را متاثر نسازد. در گذشته اگر سیاست و حکومت خلاصه میشد در مباحثی چون حق  آزادی و محافظت از مردم و جامعه و جنگیدن با دشمن خارجی! امروز اما یک حکومت را تنها می توان بخاطر حل نکردن مشکل و چالش های محیط زیستی، ناکام بحساب آورد. امروز می توان حکومت ها را بخاطر حل نکردن مشکلاتی که دیروز اصلن مشکل بحساب نمی آمدند جزء حکومت های ناکام بشمار آورد. امروز همه شهروندان فارغ از جنسیت و قومیت حق تصمیم گیری سیاسی دارند بخاطر اینکه سیاست و تصمیم گیری سیاستمداران زندگی شان را تحت تاثیر قرار داده است. بنابرین نمی توان نظریه ی که زن را از عرصه تصمیم گیری سیاسی دور می پندارد را درست خواند چه ارائه کننده این نظریه کانت باشد و یا چه افرادی چون غزالی و بوعلی. "محمدناصر ساجدی" https://t.me/zamaimha

در قرن بیست و یک ، گفتن این که زن حق تحصیل و حق انتخاب دارد حرف تکراری است اما با تاسف در جوامع ما هنوز باید این حرف ها را تکرار کرد تا مگر بدانند که زن نیز دارای حقوق انسانی خودش است . جامعهء که به زن ارزش قایل نباشد ارزشی نخواهد داشت . از یک سو در خلقت اصل و فرعی وجود ندارد که یکی را اصل بدانیم و دیگری را فرع بدانیم و از سوی دیگر زن به جهت انسان بودن از تمام حقوق انسانی برخوردار است نه اینکه به مرد حق انتخاب بدهیم و حق تحصیل بدهیم و زن را به سبب اینکه زن است از حق انتخاب و حق تحصیل دور کنیم .

قدرت هنر هنر مسئله زمان را از خودش کنار می زند و زمان را در خویش بی معنا می کند.هنر قدرت این را دارد که دست شما را بگیرید و به چشم به هم زدنی ببرد به گذشتهء که پهنایش از هزار سال هم می گذرد یا ببرد به آیندهء که خیال بشر را به آن راه نیست. و حتی در چشم به هم زدنی شما را یاد چیزی می اندازد که بیست سال قبل دیده اید و یا شنیده اید. هنر می تواند نوستالژیک زا باشد. چنانکه موسیقی این کار را می کند. صدایی دل شما را از جا می کند و با خودش می برد. حتی اگر عادی ترین صدا باشد. یک چیز خوب که هنر دارد این است که مخاطب اش گروهبندی نشده است و به همه اجازه می دهد بدون کدام محدودیتی در خویش فرو بروند و پیام را بگیرند. مخاطب به قاب نقاشی تماشا می کند و در آن محو می شود و کنج و کنار قاب را که هر کدام روایتی برای خودشان دارند را دنبال می کند و در ذهن خودش مفهومی از آن بیرون می دهد و حتی اگر این توصیف با آنچه خواست نقاش بوده برابری هم نکند باز هم مخاطب مفهومی را که از نگاه او به نقاشی ساطع می شود را بیان کرده است.

هر انسانی ترکیبی است از جایی که در آن چشم گشوده،خانه ای که در آن راه رفتن آموخته،بازی هایش در کودکی،افسانه های که شنیده،مدرسه کودکی اش،شاعرانی که خوانده و خدایی به وی ایمان آورده. "سامرست موام"

در جامعه ما روشنفکر نباید قومیت داشته باشد! روشنفکری که در جامعه ما قومیت نداشته باشد اصلن نباید وجود خارجی داشته باشد. روشنفکر قومیت داشته باشد مگر اینکه در پاریس بدنیا آمده باشد یا در جایی بدنیا آمده باشد که در آن قومیت مسئله ی بوجود نیاورد. این امر برای آن مهم است که بزرگترین وظیفه روشنفکر درک واقعیات های جامعه خودش است. روشنفکر نه از آسمان گز می کند و نه از تخیلاتی استفاده می کند که در پرتو آن واقعیت های جامعه خویش را نتواند ببیند. آیا ما هویت ملی داریم که همه به آن تکیه کند؟ نه آیا ما اشتراکات صد درصدی داریم که در پایه آن قومیت رنگ ببازد؟ نه آیا ما جامعه یک پارچه هستیم؟ نه آیا هویتی که به ما ملی معرفی شده است ملی است؟ نه پس روشنفکری که فکر می کند ما جامعه یک پارچه هستیم و قومیت ها امر بی تاثیرند و واقعیات جامعه را درک نمی تواند،روشنفکر نیست. روشنفکر باید قومیت داشته باشد که در این مقوله قومیت داشتن نه برای نفی دیگران که برای پذیرش تفاوت ها و تاثیر هویت قومی در بینش هاست.

با هر کمالت اندکى ديوانگى خوش است گيرم که عقل کل شده ئى بى جنون مباش "بیدل"

تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم بدین‌سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت... "حسین منزوی"

در مذمت کتابزدگی اقبال لاهوری در دفترچهء یاداشت هایش که در ۱۹۱۰ نوشته شده است از فضیلت کتاب زیاد نداشتن حرف می زند. البته منظ
در مذمت کتابزدگی اقبال لاهوری در دفترچهء یاداشت هایش که در ۱۹۱۰ نوشته شده است از فضیلت کتاب زیاد نداشتن حرف می زند. البته منظورش از این فضیلت این است که اگر کتاب داشتن ترا از فکر کردن باز میدارد پس خوش به حالت که کتابی نداری: اگر شما صاحب کتابخانهء بزرگی هستید و تمام کتابهای موجود آن را نیز می شناسید معلوم می شود آدم ثروتمندی هستید، نه اینکه لزوما متفکر هم باشید. آن کتابخانهء بزرگ تنها یک چیز را می تواند ثابت کند که شما آنقدر پول دارید که می توانید اشخاص زیادی را به خدمت بگیرید تا به (جای شما) شما فکر کنند. https://t.me/zamaimha

سفرنامه ناصر خسرو بلخی از سفر هفت ساله اش، مهمترین منبع درباره وضعیت فکری جامعه مسلمان در نیمه اول قرن پنجم هجری است. به دو مثال از این کتاب بسنده می کنیم؛ مثالی درباره رایج بودن تفکر و اندیشیدن در خراسان و مثالی برای خرافه پرستی و منجی پرستی در شهر لحسا شهری در عربستان امروزی. ناصر خسرو به سال ۴۴۳ هجری مسیرش به قاین، شهری در جنوب خراسان خورده است و از بحث فلسفی که میان او و ابومنصور بن دوست اتفاق افتاده است حرف می زند: به قاین مردی دیدم که او را ابومنصور محمد بن دوست می گفتند، از هر علمی با خبر بود، از طب و نجوم و منطق چیزی. از من پرسید که چه گویی، بیرون این افلاک و انجم چیست؟ گفتم :نامِ چیز بر آن افتد که داخل این افلاک است و بر دیگر نه. گفت چه گویی، بیرون ازین گنبد ها معنی هست یا نه؟ گفتم چاره نیست که عالم محدود است و حد او فلک الافلاک، و حد آن را گویند که از جز او جدا باشد، و چون این حال دانسته شد واجب کند که بیرون افلاک نه چون اندرون باشد. گفت پس آن معنی را که عقل اثبات می کند نهایت هست از آن جانب، اگر نه؟ اگر نهایتش هست تا کجاست و اگر نهایتش نیست نا متناهی چگونه فنا پذیرد؟ و از این شیوه سخن چند می رفت و گفت که بسیار تحیر در این خورده ام. گفتم که نخورده است(سفرنامه ناصر خسرو بلخی؛ ص ۱۷۱_۱۷۲). در بخش هفتاد و چهارم سفر ناصر خسرو به لحسا به واقعه عجیبی سر میخورد ؛به خرافه پرستی و باور به منجی گرایی و موعود گرایی: پیوسته اسبی تنگ بسته با طوق و سر افسار به در گورخانه ابوسعید به نوبت بداشته باشند روز و شب یعنی چون ابوسعید برخیزد بر آن اسب نشیند، و گویند ابوسعید گفته است فرزندان خویش را که چون من بیایم و شما مرا بازنشناسید نشان آن باشد که مرا با شمشیر من بر گردن بزنید اگر من باشم در حال زنده شوم و آن قاعده بدان سبب نهاده است تا کسی دعوی بوسعیدی نکند. https://t.me/zamaimha

چنگیز خان و دغدغه جاودانگی یکی از سفرنامه های مهم در روزگار مغول، سفرنامه "چانگ چون" پیرمرد حکیم و راهب دائو مسلک است که به فرمان چنگیز برای دیدن او از چین به پروان آمد. سفرنامه این راهب حایز اهمیت است از تجلیل نوروز توسط مردمان اسفیجاب در روزگار قتل عام شدن توسط پسران چنگیز گرفته تا شورش مردم در آن طرف دریای آمو و قطع کردن پل سمرقند.این سفرنامه نخستین منبعی است که از نفوس مردمان سمرقند قبل از قتل عام شدن توسط مغول و بعد از آن می گوید. او می نویسد که سمرقند قبل از حمله مغول صد هزار نفوس داشت و الان بیست و پنج هزار نفر مانده اند که البته بیشتر از هفتاد و پنج درصد مردم قتل عام شده اند چون بیست و پنج هزار نفری که راهب از آن ها یاد می کند مغولان را نیز برشماریده است. او که متولد ۵۴۲ هجری یا ۱۱۴۸ میلادی در شان تونگ است در ۶۱۷ هجری قمری در سن هفتاد و پنج سالگی از شان تونگ چین حرکت می کند و پس از دوسال در ۶۱۹ در پروان به چنگیز خان می رسد. این چانگ چون همان است که شورش مردم بلخ بر ضد مغول را گذارش کرده است. او که در اواخر سپتامبر از رود آمو گذشته است نوشته: از بان_لی(بلخ) که شهری بزرگ است گذشتیم. اهالی اینجا همین چندی پیش شورش کردند، و گریختند. در این شهر آوای سگان به گوش می آمد. راهب پس از دوسال در سفر بودن، چنگیز را در هندوکش می بیند که آماده ی حمله به لشکر جلال الدین خوارزم شاه است. راهب در چهارم ماه می ۱۱۲۲ میلادی به اردوگاه چنگیز می رسد. چنگیز پس از تشکری از پذیرفتن دعوت او، به راهب می گوید: ای مرد قدیس، تو از راهی بسیار دور به اینجا آمده ای. آیا داروی داری که آدمی را عمر جاودان دهد؟ راهب جواب داد: راه های برای حفظ حیات است، اما دارویی برای جاودانه زیستن وجود ندارد. این سفرنامه با سفرنامه های دیگر در کتاب "ایران و ماوراءالنهر در نوشته ها و منابع چینی و مغولی سده های میانه" آمده است که توسط امیلی و . بریتشاندر جمع آوری شده است.

شقیق بلخی در حج به ابراهیم ادهم گفت:ای ابراهیم! چون می کنی در کار معاش؟ گفت:اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم. شقیق گفت
شقیق بلخی در حج به ابراهیم ادهم گفت:ای ابراهیم! چون می کنی در کار معاش؟ گفت:اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم. شقیق گفت: سگان بلخ همین کنند که چون چیزی باشد مراعات کنند و دم جنبانند و اگر نباشد صبر کنند. ابراهیم گفت: شما چگونه کنید؟ گفت: اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم. 📖؛ تذکره الاولیاء از روی نسخه رینولد نیکلسون.

هرگز کسی به روز من ناتوان مباد مانند من فسرده دلی در جهان مباد بس رنج دیده‌ام ز دل مهربان خویش یارب دگر دلی به جهان مهربان مباد گر شد خزان بهار من از دوری‌ات چه باک ای گل! تو را بهار جوانی ، خزان مباد هرکس که می‌رود نهد از خود نشانه‌ای از من به جز فسانه ی عشقت نشان مباد سوزد اگر چو شمع زبانم ز سوز عشق حرفی به غیر عشق ، مرا بر زبان مباد هرکس که ناله های دلم را شنید گفت: مرغی شکسته بال و جدا زآشیان مباد خوش آشیانه ای‌ست برای وفا دلم جز برق عشق آفت این آشیان مباد "ابوالحسن ورزی" #احمد‌‌ظاهر