uz
Feedback
ضمایم

ضمایم

Kanalga Telegram’da o‘tish

ادبیات و جامعه شناسی

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
271
Obunachilar
-124 soatlar
+87 kunlar
+930 kunlar
Postlar arxiv
چرا باید دست به بازخوانی زد؟ یکی از دلایلی که بازخوانی بعضی کتاب ها را توجیه می کند این است که یکبار خواندن بعضی کتاب ها کافی
+4
چرا باید دست به بازخوانی زد؟ یکی از دلایلی که بازخوانی بعضی کتاب ها را توجیه می کند این است که یکبار خواندن بعضی کتاب ها کافی نیست بلکه باید چندین بار دست به خوانش آن گرفت تا هم از متن لذت برد و هم در متن زندگی کرد. بازخوانی نیاز است و تنها لذت بردن از متن و روی آوردن به بازخوانی برای لذت بردن از متن کافی نیست بلکه باید دید چه اتفاقی میان خواندن اول و بازخوانی اتفاق افتاده است؟ چه تغییراتی در برداشت پدید آمده است. معمولن در خواندن اول، قسمت های اول متن قربانی رابطه برقرار کردن با متن کتاب می شود. تا که با متن رابطه برقرار می کنی متوجه می شوی که قسمت های اول رمان را پشت سر گذاشته یی. ولی در بازخوانی در اول با رمان ارتباط برقرار کرده یی و خواندنش از ذوق و لذت بردن است تا از کنجکاوی. یکی دیگر از دلایل بازخوانی این است که تغییراتی که پدید آمده اند آیا برای فهم بیشتر از متن کمک می کنند یا خیر؟ تعدادی از رمان هایم

مرگ و انسان امروزی با ورود به دوره مدرنیته، خیلی از مسایل جای خودشان را عوض کرده و از حوزه ی به حوزه دیگر تغییر مکان دادند. آنچه که قبل از مدرنیته مربوط به حوزه خصوصی بود به حوزه عمومی درامده و آنچه که مربوط حوزه عمومی بود به حوزه خصوصی برگشتانده شد. مسئله مرگ و مواجهه با مرگ یکی از این حوزه هاست. تا قبل از مدرنیته مرگ یک مسئله عمومی بود و مواجهه با آن هراسناک نبود از آن صحبت می شد و درباره آن شعر سروده می شد. اما با ورود به دوره جدید انسان مدرن دیگر به مرگ چنان حوزه عمومی نگاه نمی کند بلکه آنرا بخشی از حوزه خصوصی می پندارند که حرف زدن از آن و گفتگو درباره آن وحشتناک است. در نقاشی که از قرون وسطی از انسان دم مرگ وجود دارد می بینیم که اقوام او دور او حلقه زده و در تلاش حرف زدن با او هستند. اما امروز انسان در حال احتضار تنها در گوشه ی افتاده و کسی به او نزدیک نمی شود و در وضعیتی که انسان در حال احتضار نیاز به حرف زدن و تسلی داده شدن دارد او را تنها می گذارند. امروز مرگ به حوزه خصوصی برگردانده شده است به حدی که حرف زدن از آن مایه ترس است و از حرف زدن درباره مرگ جلو بچه ها جلوگیری می شود چنانکه خانواده ها تلاش دارند تا بچه های کوچک را از مقابل شدن با انسان در حال مرگ،دور نگه دارند. یکی از دلایل ترس از مواجه شدن با انسان در حال مرگ، دیدن سرنوشت خود آدمیست شاید انسان امروزی فکر می کند که مرگ برای همسایه ها و برای دیگران است و او را در بر نمی گیرد. و یا اینکه امروز با سکولار شدن حوزه عمومی، انسان زندگی اش را تهی از معنا می یابد و دیگر با پدیده مرگ مقدس و مرگ خوش بیگانه است و چون مرگ را پایان کار می پندارد برای همین به این زودی نمیخواهد خودش را تسلیم مرگ کند. در رمان "ارباب و بنده" تولستوی با این معنا بخشی مرگ مواجه ایم. ارباب واسیلی با نوکرش نیکیتا در شبی سرد که در آن برف می بارد به خریدن زمینی به جنگل می روند در اثر تاریکی شب و بارندگی برف راه را گم می کنند و به بیراهه می روند به حدی که گاری می شکند و اسب دیگر رمقی ندارد. چون واسیلی و نیکیتا خود را به مرگ نزدیک می بینند واسیلی حریص برای زندگی کردن است او آنهمه پول و زمین گرد آورده است و میخواهد از آن ها لذت ببرد و دوست ندارد بمیرد. اما نیکتیا چون به زندگی اش فکر می کند جز بردگی و نوکری چیزی نمی بیند:تا بوده است نوکری کرده ام و بعد از این هم جز نوکری در سرنوشت من چیزی نخواهد بود اگر زنده بمانم لذتی در زندگی‌ام ندارم جز نوکر بود و رنج کشیدن. او خودش را تسلیم‌مرگ می کند. "محمدناصر ساجدی"

تاریخ کتابخوانی در جامعه ما فرصت داشتید بگوشید.

خانه ی واقع در خیابان هزار جریب شهر اصفهان که از اسد سال ۱۴۰۲ تا دلو ۱۴۰۳ خانه ی من بود. کتاب های که در عکس دیده می شوند همه
+2
خانه ی واقع در خیابان هزار جریب شهر اصفهان که از اسد سال ۱۴۰۲ تا دلو ۱۴۰۳ خانه ی من بود. کتاب های که در عکس دیده می شوند همه شان در ایام اقامت من در اصفهان جمع آوری شده که بعدن به مزارشریف منتقل شدند.

کتاب هایم. این کتاب ها حاصل بیش از ده سال کتاب خریدن و کتاب خواندن است. من هر کتابی که می خرم تاریخ همان روز را در صفحه اول م
+2
کتاب هایم. این کتاب ها حاصل بیش از ده سال کتاب خریدن و کتاب خواندن است. من هر کتابی که می خرم تاریخ همان روز را در صفحه اول می زنم. با این حساب کتاب هایی هم میان این کتابهاست که تاریخ ۱۳۹۲ را خورده اند که آن زمان هژده ساله بودم. عکس مربوط به اوایل زمستان سال قبل است. از زمستان تا حال نزدیک پنجاه جلد از کتاب هایم که در اصفهان بود به دستم رسیدند که در این عکس حضور ندارند

به مناسبت روز جهانی کتاب هرقدر سال های بیشتری بر رفاقت من و کتاب افزوده می شود همانقدر خود را محتاج خواندنِ بیشتر می بینم. دو نکته ی که می خواهم در روز جهانی کتاب بگویم این است که تنها کتابخواندن فضیلت نیست. "چه خواندن" مهمتر است. اینکه چه باید خواند ؟ پرسش ارزشمندی است. نکته دیگر اینکه، کتاب نمی تواند ما را بی نیاز از طبیعت و سیر در آن بکند. کسی که با طبیعت دوست است فکرش باز تر از کسی است که تنها کتاب میخواند. این روز برای دوستان خجسته باد. @Sajidimn123

آمار کتاب کتابخانه های اروپا در قرون وسطی آدم متز محقق سویسی در کتاب " تمدن اسلامی در قرن چهارم " آمار کتاب های کتابخانهء اروپا را چنین می نویسد : کتابخانهء کلیسای جامع شهر کنستانز در قرن نهم میلادی فقط سه صد و پنجاه و شش کتاب داشت. کتابخانهء دیر بندیکتی در سال 1032میلادی کمی بیشتر از صد جلد کتاب و کلیسای جامع شهر بامبرگ به سال 1130میلادی نود و شش جلد کتاب داشت . در حالیکه تنها اموال ضبط شده یک شاهزاده عصیانگر ایرانی بیشتر از تمام کتاب های اروپا بود در سال 357 هجری اموالی از حبشی پسر معز الدوله حاکم آل بویه به اتهام عصیان علیه برادرش مصادره شد که از آن جمله پانزده هزار جلد کتاب بود .

روزی روزگاری در خراسان یاقوت حموی در کتاب "معجم الادباء" حکایتی را آورده است که نوح بن منصور سامانی از صاحب بن عباد درخواست ک
روزی روزگاری در خراسان یاقوت حموی در کتاب "معجم الادباء" حکایتی را آورده است که نوح بن منصور سامانی از صاحب بن عباد درخواست کرد که وزارتش را بپذیرد ، از عذر های که صاحب آورده بود آن بود که چون صاحب از بخارا دور است حمل دارایی اش بسیار دشوار است منجمله کتابخانهء بیش از چهارصد شتر بار بود که تنها فهرست کتابخانه صاحب ده مجلد بود . https://t.me/zamaimha

این عکس ها مربوط به نشست عصر های جمعه در چهارباغ اصفهان است. در این نشست ها کتاب می خواندیم و به تحلیل کتاب می پرداختیم؛اولین
+3
این عکس ها مربوط به نشست عصر های جمعه در چهارباغ اصفهان است. در این نشست ها کتاب می خواندیم و به تحلیل کتاب می پرداختیم؛اولین نشستی که اشتراک کردم مربوط به نشست خوانش رمان "وقتی موسی کشته شد" از ضیا قاسمی بود. بعد "مرگ ایوان ایلیچ" و "شیطان" از تولستوی را خواندیم. دو کتاب از یوزف روت "عصیان" و "ایوب" ،"قلب سگی" بولگاکف، "اطاق شماره شش" از چخوف، "مرگ یزدگرد" از بهرام بیضایی را خواندیم. دو نشستی را برای خوانش اثر بزرگ آناکارنینا از تولستوی اختصاص دادیم. داستان "آخرین روز یک محکوم" از ویکتور هوگو را نیز اینجا خواندیم. آخرین نشستی که در آن اشتراک کردم اوایل زمستان ۱۴۰۳ بود. دیریست بخاطر جنگ و قطع ارتباط با دوستان اصفهانی ام خبری ندارم،پشت تک تک شان دق شده ام امیدوارم خوب باشند و دور از گزند و دور از جنگ بمانند.

شعله فکن در قفس ای آه آتشین مرغ سحر صدا استاد شجریان بزرگ شعر ملک شعرای بهار

زبان برای ما معرف جهان است و ما جهان را با "زبان" فهم می کنیم و به سبب داشتن قواعد توافقی میان کسانی اهل آن زبان اند روابط خود را از طریق زبان و کلمات سر و سامان می دهیم. البته هر زبانی قابلیتی منحصر به خودش را دارد قابلیتی که تنها شامل اهل همان زبان می شود. شما از اشعار سعدی لذت می برید چون زبان اش را می فهمید زبانی که شما به آن آشنا اید. واژه هایش برای شما آشناست. برای شما تاثیرگذار است. اما همین لذت را از ترجمه اشعار هولدرلین یا شکسپیر نمی برید چرا؟ چون زبانی که در وصف احساس بکار رفته است زبان شما نیست و اینکه درست است که ترجمه ی شعر به زبان شماست اما آنچه مهم است این است که زبان ها قابلیت منحصر بفرد خودشان را برای وصف احساس دارند و‌ در صورت ترجمه شدن، به کلمات بی روح بدل می شوند. زبان مادری هر کسی هویت فرهنگی او محسوب می شود.

اول ثور روز یاد بود از سعدی شیرازی کاروانسرای ابراهیم ادهم روزی ابراهیم ادهم نور الله قبره بر در سرای خود نشسته بود و غلامان صف زده، ناگاه درویشی درآمد با دلقی و انبانی و عصایی خواست که در سرای ابن ادهم رود. غلامان گفتند ای پیر کجا می روی؟ گفت در این خان میروم. گفتند این سرای پادشاه بلخ است. گفت این کاروانسراست. ابراهیم بفرمود تا او را بیارند. گفت ای درویش این سرای من است نه خان است. گفت ای ابراهیم این سرای اول از آن که بود؟ گفت از آن جدم. گفت چو او درگذشت؟ گفت از آن پدرم. گفت چو او درگذشت که را شد؟ گفت مرا. گفت چون تو بمیری که را شود؟ گفت پسرم را. گفت ای ابراهیم جایی که یکی در شود و یکی بیرون آید خانی باشد نه سرایی. " سعدی" روز یاد بود از سعدی شیرازی

بر سنگ قبر نیکوس کازانتزاکیس نوشته است ؛ نه آرزویی دارم نه می ترسم. من آزادم. کازانتزاکیس در زوربای یونانی بطوری از زبان زوربا بیان می کند که:برای مرگ جز ویرانه چیزی باقی نگذار. یعنی آنطور زندگی کن که هیچ‌ آرزویی و هیچ چیزی از زندگی باقی نماند و به دست مرگ از زندگی هیچ چیزی نرسد. نقل قولی به چارلی چاپلین منسوب است که می گوید:زندگی شاید محفلی که دلت می خواست نباشد اما حالا که دعوت شدی شکم گرسنه از این محفل بیرون نشو تا می توانی غذا بخور؛ یا به تعبیری تا می توانی برقص.

برابری زن و مرد درباره مسئله برابری زن و مرد و استدلال درباره آن،ما دچار پیشداوری های می شویم که ریشه در ایدئولوژی دارد که این امر نشان می دهد که حتی جنسیت نیز ایدئولوژی است. مثلن در استدلال درباره اینکه زن ها حق بیشتر دارند استدلال می شود که مرد ها نمی توانند باردار شوند  و در مقابل مرد ها استدلال می کنند که زن ها قوه فزیکی ضعیفی نسبت به مرد ها دارند. این خودش ایدئولوژی است که زن را موجود ضعیف و مرد را موجود قوی تعریف می کند. درست است که این تفاوت ها در شکل ظاهری و بیولوژیکی مرد و زن وجود دارد اما قطعا نمی توانیم به اساس آن نتیجه گیری کنیم که زن موجود ضعیف و مرد موجود قوی است و به اساس آن بگوییم که زن و مرد برابر نیست یا است. اصلن برابری زن و مرد به تشخیص قدرت فزیکی و ظاهری نیست بلکه برابری را در چیزی دیگر باید جست و خواست. آن هم در حقوق است. زن و مرد برابر هستند در حق برابری در انتخاب کردن و انتخاب شدن. حق برابری در آموزش یکسان. حق برابری در حقوق و امتیازات یکسان. حق برابری در اعتراضات. حق برابری در انتخاب و تاثیر در جامعه.حق برابری در حضور در اجتماع. "محمدناصر ساجدی"

کانت در نظریه عدالتش باورمند است که در تصمیم گیری های سیاسی تنها کسانی حق تصمیم گیری دارند که در جامعه فعال باشند. و از نگاه او زن ها حق تصمیم گیری سیاسی را ندارند. ممکن است این سخن کانت را چنین توجیه کنند که چون زن ها در عصر کانت در عرصه سیاسی و اجتماعی فعال نبودند‌ برای همین نظریه کانت ناعادلانه نیست. اما در عصر کنونی این نظریه مردود است. در عصر امروزی دامنه سیاست آنقدر گسترده شده است که دیگر کم می توان آدمی را یافت که سیاست و تصمیم گیری سیاستمداران زندگی او را متاثر نسازد. در گذشته اگر سیاست و حکومت خلاصه میشد در مباحثی چون حق  آزادی و محافظت از مردم و جامعه و جنگیدن با دشمن خارجی! امروز اما یک حکومت را تنها می توان بخاطر حل نکردن مشکل و چالش های محیط زیستی، ناکام بحساب آورد. امروز می توان حکومت ها را بخاطر حل نکردن مشکلاتی که دیروز اصلن مشکل بحساب نمی آمدند جزء حکومت های ناکام بشمار آورد. امروز همه شهروندان فارغ از جنسیت و قومیت حق تصمیم گیری سیاسی دارند بخاطر اینکه سیاست و تصمیم گیری سیاستمداران زندگی شان را تحت تاثیر قرار داده است. بنابرین نمی توان نظریه ی که زن را از عرصه تصمیم گیری سیاسی دور می پندارد را درست خواند چه ارائه کننده این نظریه کانت باشد و یا چه افرادی چون غزالی و بوعلی. "محمدناصر ساجدی" https://t.me/zamaimha

در قرن بیست و یک ، گفتن این که زن حق تحصیل و حق انتخاب دارد حرف تکراری است اما با تاسف در جوامع ما هنوز باید این حرف ها را تکرار کرد تا مگر بدانند که زن نیز دارای حقوق انسانی خودش است . جامعهء که به زن ارزش قایل نباشد ارزشی نخواهد داشت . از یک سو در خلقت اصل و فرعی وجود ندارد که یکی را اصل بدانیم و دیگری را فرع بدانیم و از سوی دیگر زن به جهت انسان بودن از تمام حقوق انسانی برخوردار است نه اینکه به مرد حق انتخاب بدهیم و حق تحصیل بدهیم و زن را به سبب اینکه زن است از حق انتخاب و حق تحصیل دور کنیم .

قدرت هنر هنر مسئله زمان را از خودش کنار می زند و زمان را در خویش بی معنا می کند.هنر قدرت این را دارد که دست شما را بگیرید و به چشم به هم زدنی ببرد به گذشتهء که پهنایش از هزار سال هم می گذرد یا ببرد به آیندهء که خیال بشر را به آن راه نیست. و حتی در چشم به هم زدنی شما را یاد چیزی می اندازد که بیست سال قبل دیده اید و یا شنیده اید. هنر می تواند نوستالژیک زا باشد. چنانکه موسیقی این کار را می کند. صدایی دل شما را از جا می کند و با خودش می برد. حتی اگر عادی ترین صدا باشد. یک چیز خوب که هنر دارد این است که مخاطب اش گروهبندی نشده است و به همه اجازه می دهد بدون کدام محدودیتی در خویش فرو بروند و پیام را بگیرند. مخاطب به قاب نقاشی تماشا می کند و در آن محو می شود و کنج و کنار قاب را که هر کدام روایتی برای خودشان دارند را دنبال می کند و در ذهن خودش مفهومی از آن بیرون می دهد و حتی اگر این توصیف با آنچه خواست نقاش بوده برابری هم نکند باز هم مخاطب مفهومی را که از نگاه او به نقاشی ساطع می شود را بیان کرده است.

هر انسانی ترکیبی است از جایی که در آن چشم گشوده،خانه ای که در آن راه رفتن آموخته،بازی هایش در کودکی،افسانه های که شنیده،مدرسه کودکی اش،شاعرانی که خوانده و خدایی به وی ایمان آورده. "سامرست موام"

در جامعه ما روشنفکر نباید قومیت داشته باشد! روشنفکری که در جامعه ما قومیت نداشته باشد اصلن نباید وجود خارجی داشته باشد. روشنفکر قومیت داشته باشد مگر اینکه در پاریس بدنیا آمده باشد یا در جایی بدنیا آمده باشد که در آن قومیت مسئله ی بوجود نیاورد. این امر برای آن مهم است که بزرگترین وظیفه روشنفکر درک واقعیات های جامعه خودش است. روشنفکر نه از آسمان گز می کند و نه از تخیلاتی استفاده می کند که در پرتو آن واقعیت های جامعه خویش را نتواند ببیند. آیا ما هویت ملی داریم که همه به آن تکیه کند؟ نه آیا ما اشتراکات صد درصدی داریم که در پایه آن قومیت رنگ ببازد؟ نه آیا ما جامعه یک پارچه هستیم؟ نه آیا هویتی که به ما ملی معرفی شده است ملی است؟ نه پس روشنفکری که فکر می کند ما جامعه یک پارچه هستیم و قومیت ها امر بی تاثیرند و واقعیات جامعه را درک نمی تواند،روشنفکر نیست. روشنفکر باید قومیت داشته باشد که در این مقوله قومیت داشتن نه برای نفی دیگران که برای پذیرش تفاوت ها و تاثیر هویت قومی در بینش هاست.

با هر کمالت اندکى ديوانگى خوش است گيرم که عقل کل شده ئى بى جنون مباش "بیدل"