خونهی روشن.
Open in Telegram
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 564
Subscribers
+4124 hours
+657 days
+6530 days
Posts Archive
1 562
Repost from کافه مستاجر پلاک ۱۲
در ژاپن، ناپدید شدن از زندگی فقط یه کارِ یهویی نیست؛ یه پدیدهست که بهش میگن «جومَتسو» یا همون «تبخیر شدن» با کمک یهسری شرکتهای مخفی به اسمِ «جابجاییهای شبانه» هر سال هزاران نفر بیسروصدا خونه و زندگیشون رو ول میکنن و میرن؛ بدون اینکه به کسی توضیح بدن، بدون خداحافظی، بدون اینکه کسی بدونه کجا رفتن. بعضیهاشون حتی برای این کار برنامهریزی میکنن و جوری ناپدید میشن که انگار هیچوقت وجود نداشتن. نه خانواده میفهمه کجان، نه دوستاشون، نه حتی کسی دنبالشون میگرده. انگار یه شب، تصمیم میگیرن از زندگی قبلیشون «تبخیر» بشن.
1 562
Repost from حرف مردم!!!
📌 کسانی که دوستمان دارند از کسانی که از ما متنفرند ترسناکترند. مقاومت در برابر آنها دشوارتر است.
و من کسی را نمیشناسم که بهتر از دوستان بتوانند شما را به انجام کاری هدایت کنند که درست برخلاف میل شماست.
📚 #دیوانه_بازی
👤 #کریستین_بوبن
@value_of_words0
1 562
شب؟
شب یعنی چه؟
شب یک حالت از وقت است.
من غرق در وقتم.
شب منطقی است که شب باشد.
شب هست.
اشکال در شب نیست؛ اشکال در نبودنِ نور است و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد، و انتظارِ صبح باید داشت. وقتی که در شب قطبی نشستهام شش ماه انتظار، یک عُمر است،
شمع را روشن کن؛
شمع روشن کردن کاری است، و آفتاب زدن اتّفاقِ نجومی.
شمع روشن کن، و باز شمع روشن کن.
و قانع نشو به نور حقیر حباب.
- ابراهیم گلستان؛ مَدّ و مِه.
1 562
تردید نکن که نوری هست، شاید چندان نباشد که گفتهاند، امّا آنقدر هست که از پس تاریکیات برآید.
- چارلز بوکوفسکی.
1 562
عمیق ترین ترس ما از آن نیست که ناتوان هستیم، بلکه از آن است که بیش از حد توانمند هستیم. این تاریکی ما نیست که ما را بیش ازهمه میترساند، بلکه روشنایی ماست. ما از خود میپرسیم: مگر من که هستم که باهوش، جذاب، بااستعداد، و فوق العاده باشم؟ در واقع شما که هستید که چنین نباشید؟
یا به قول یونگ؛ شخص، با تجسم اشکال نورانی به روشنایی دست نمییابد، بلکه با آگاه شدن به تاریکی به روشنایی میرسد.
-بازگشتی به عشق؛ ماریان ویلیامسون
1 562
جذام سمت چپ قلبم را خورده و دیگر نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم. این بار اما درد در مغزم شروع شده؛ گمان میکنم قلبم از بین رفته باشد. اما چه کسی میداند که در رگهایم جذام عشق جریان دارد؟ و آن زخم کوچک دلم جذام شد و این شور دیگریست. دل بیعشق را چه در سینه نگه داشتهاید؟! جذام همان زیباییِ گمشدهست و همان عشق.
1 562
چرا این تصویر شما که روی بالکن ایستادهاید و به دوردستها خیره شدهاید و احساس تنهایی میکنید از مغزم بیرون نمیرود؟
- از میان نامهی اولگا کنیپر؛ به آنتوان چخوف.
1 562
یک سنگ سیاه بزرگ هر صبح روی سینهام سنگینی میکند. از خواب که بیدار میشوم پاهایم مثل مشک بیبی رعنای شما باد میکند. خوابم خیلی آشفته است. باید در اولین فرصت بیایم تو را ببینم.
- از میان نامهی دریابند؛ به عزالدین.
1 562
شبها را با بیدار شدن ها و خواب دیدن ها و از خواب پریدن ها سحر میکنم؛ دیگر قرصهای خواب آور هم هرقدر قوی باشند، به فریادم نمیرسند؛ و آنوقت وقتی سپیده میزند اندکی راحت میشوم و از چنگال خیالها و خاطراتم رهایی مییابم.
- ملکوت؛ بهرام صادقی.
