خونهی روشن.
Closed channel
من بندهی خانههای روشنم. آخرین نامهی غزاله علیزاده. . به یاد غزالهی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم. @Lithousesbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 077
Subscribers
+5124 hours
+747 days
+23930 days
Posts Archive
2 076
هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، در کجا، پشت کدام میز در کدام تختخواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم و یا چه کسی را از ترس دوست داشته باشم.
2 076
«هنوز بوی تو در خانه مانده. هرجا میروم رد پای توست. کتابی که نیمهکاره خواندی، پیپت، و آن دفترچهی سیاه.
میدانی؟ دلم تنگ شده. نه برای حرفزدن، برای شنیدن صدایت. برای نگاه کردنت وقت بحث.
زودتر برگرد.»
- نامه سیمین دانشور؛ به جلال آلاحمد.
2 076
Repost from N/a
توی خونه آدم بدیهیه. سادهست. بیشکله. آدم از عهده خودش توی خونهاش برمیاد. آدم شادی خودش رو توی خونه لزوما با خنده نشون نمیده. غمش رو هم. هر جور که راحته ابرازشون میکنه چون از خونه نمیترسه. خونه قضاوتش نمیکنه. خونه بهش نمیگه آرومتر بخند، کمتر گریه کن، نمیگه همیشه پیشم بمون، میگه هر موقع دوست داشتی برو، ولی برگرد. میگه تو میتونی بری ولی من نمیتونم. من مثل درخت چسبیدم به زمین. روی قولم حساب کن، بهت قول میدم همیشه همینجام، هر موقع خسته شدی به من برگرد.
2 076
«از همهچیز خالی شدهام. نه خوشحالم نه بدحال. نه شاد نه غمگين و نه امیدوارم یا نومید. بیگذشته و آینده، سکونی بیزمان و مکان، معلق در هیچ، همراه با نوعی آگاهی خوابزده به وجود خود، خوابی بیرویا، با چشمان باز.»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
2 076
«نمیتوانم چیزی بخوانم؛ نمیخواهم به خانه برگردم. از خیالات و خاطرات تیره، تاریک شدم. رفتن به سراغ درختم تا حالم بهتر شود...»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
2 076
🔰 تحلیل صوتی نقاشی «مرگ الین»
آرشیوی از ادبیات و هنر @JasteGorikhte
لیست نقاشها
لیست یادداشتها
لیست برشفیلمها
2 076
آخ که چه شبها نخوابیدهام و برایت لالایی خواندهام. هنگامی که خوابیدی من به چشمهایم گفتم: «ستارهها را بشمار». هرکس به تو ستاره گفته باشد، من به تو ماه گفتهام. - شهریار.
2 076
«این روزها بدجوری کسل هستم. هر روز میروم و پشت میزم مینشینم اما دریغ از یک جمله، دیگر زله شدهام. البته نباید شکایت کنم. تو که همیشه معرکهای. (معرکه، چه کلمهی بیربط و احمقانهای). دیگر حالم از نوشتن درباره بدبختیهای خانوادگی و حرفهای مفت منتقدان بهم میخورد. از همهچیز به جز پولین، عقم میگیرد و دلم میخواهد الان در «کی وست» و یا «یائومینگ» باشم و از این پاریس کوفتی دور…»
- نامه ارنست همینگوی؛ به ماکس پرکینز. ۲۶جولای ۱۹۲۹.
2 076
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است.
ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است.
2 076
عجب متن جالبی!
عاشق شدن در اینجا استعاره از شیفته شدن، واله و شیدا شدن.
شیفتهی زندگی شدن، رها شدن از غم، و رسیدن به یه نگاه ستایشگر، به زن.
2 076
امشب خواستم زوربا باشم. نه کاملش، یه اقتباسی ازش. همون که بعد از مرگ پسرش، به جای گریه، رقصید. منم با دل شکسته رفتم مجلس مستان؛ رفتم که برقصم و غم رو زمین بذارم. می دونستم چندان هم موثر نیست، ولی کاچی به از هیچی. رفتم. و امشب عاشق شدم. یه زن می رقصید، چنان اغواگرانه که آدم دلش می خواست جلوش زانو بزنه و بگه: می پرستمت. انگار تا امروز حق زن رو ادا نکردم؛ چندان که باید، ازش نگفتم.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادن، و اندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادن. حرفم رو تموم می کنم و مخلص رو می رسونم: زن، خدای کوچیک روی زمینه. رقصیدن و مستی و عشق، کار ماست. ما رو از عشق و مستی و رقصیدن آفریدن. زن رو باید پرستید.
2 076
امشب خواستم زوربا باشم. نه کاملش، یه اقتباسی ازش. همون که بعد از مرگ پسرش، به جای گریه، رقصید. منم با دل شکسته رفتم مجلس مستان؛ رفتم که برقصم و غم رو زمین بذارم. می دونستم چندان هم موثر نیست، ولی کاچی به از هیچی. رفتم. و امشب عاشق شدم. یه زن می رقصید، چنان اغواگرانه که آدم دلش می خواست جلوش زانو بزنه و بگه: می پرستمت. انگار تا امروز حق زن رو ادا نکردم؛ چندان که باید، ازش نگفتم.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادن، و اندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادن. حرفم رو تموم می کنم و مخلص رو می رسونم: زن، خدای کوچیک روی زمینه. رقصیدن و مستی و عشق، کار ماست. ما رو از عشق و مستی و رقصیدن آفریدن. زن رو باید پرستید.
2 076
چهقدر خودت را عذاب میدهی، چهقدر خودت را به خاطر زندگی میآزاری! این چیزهایی که از آنها شکایت میکنی، همان زندگی است؛ هرگز برای هیچکس یا در هیچزمان، بهتر از این نبوده است.
2 076
«به مادر بگو برایم، گاهی، گریه کند. من اینجا پوسیدهام و کسی نمیداند.»
- عباس نعلبندیان؛ وصال در وادی هفتم، یک غزل غمناک.
