fa
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

رفتن به کانال در Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 564
مشترکین
+4124 ساعت
+657 روز
+6530 روز
آرشیو پست ها
حتی یه راه فرار هم وجود نداره.

حتی یه راه فرار وجود نداره.

در ژاپن، ناپدید شدن از زندگی فقط یه کارِ یهویی نیست؛ یه پدیده‌ست که بهش می‌گن «جومَتسو» یا همون «تبخیر شدن» با کمک یه‌سری شرکت‌های مخفی به اسمِ «جابجایی‌های شبانه» هر سال هزاران نفر بی‌سروصدا خونه و زندگی‌شون رو ول می‌کنن و می‌رن؛ بدون اینکه به کسی توضیح بدن، بدون خداحافظی، بدون اینکه کسی بدونه کجا رفتن. بعضی‌هاشون حتی برای این کار برنامه‌ریزی می‌کنن و جوری ناپدید می‌شن که انگار هیچ‌وقت وجود نداشتن. نه خانواده می‌فهمه کجان، نه دوستاشون، نه حتی کسی دنبالشون می‌گرده. انگار یه شب، تصمیم می‌گیرن از زندگی قبلی‌شون «تبخیر» بشن.

یه دل می‌گه برم برم...

ايستادگی کن تا روشن بمانی؛ شمع های افتاده خاموش می‌شوند.
ايستادگی کن تا روشن بمانی؛ شمع های افتاده خاموش می‌شوند.

Repost from حرف مردم!!!
📌 کسانی که دوستمان دارند از کسانی که از ما متنفرند ترسناک‌ترند. مقاومت در برابر آن‌ها دشوارتر است. و من کسی را نمی‌شناسم که بهتر از دوستان بتوانند شما را به انجام کاری هدایت کنند که درست برخلاف میل شماست. 📚 #دیوانه_بازی 👤 #کریستین_بوبن
@value_of_words0

شب؟ شب یعنی چه؟ شب یک حالت از وقت است. من غرق در وقتم. شب منطقی است که شب باشد. شب هست. اشکال در شب نیست؛ اشکال در نبودنِ نور است و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد، و انتظارِ صبح باید داشت. وقتی که در شب قطبی نشسته‌ام شش ‌ماه انتظار، یک عُمر است، شمع را روشن کن؛ شمع روشن کردن کاری است، و آفتاب زدن اتّفاقِ نجومی. شمع روشن کن، و باز شمع روشن کن. و قانع نشو به نور حقیر حباب. - ابراهیم گلستان؛ مَدّ و مِه.

تردید نکن که نوری هست، شاید چندان نباشد که گفته‌اند، امّا آن‌قدر هست که از پس تاریکی‌ات برآید. - چارلز بوکوفسکی.

عمیق ترین ترس ما از آن نیست که ناتوان هستیم، بلکه از آن است که بیش از حد توانمند هستیم. این تاریکی ما نیست که ما را بیش ازهمه می‌ترساند، بلکه روشنایی ماست. ما از خود می‌پرسیم: مگر من که هستم که باهوش، جذاب، بااستعداد، و فوق العاده باشم؟ در واقع شما که هستید که چنین نباشید؟ یا به قول یونگ؛ شخص، با تجسم اشکال نورانی به روشنایی دست نمی‌یابد، بلکه با آگاه شدن به تاریکی به روشنایی می‌رسد. -بازگشتی به عشق؛ ماریان ویلیامسون

خودت رو لایق بدون. چرا تو نه؟

من چاهی را تعلیم کرده‌ام، که به آبی نمی‌رسد، ولی چه تاریکیِ زیبایی!

به زیبایی تو فکر می‌کنم.

Repost from اِختِناق
پنجره را باز گذاشتم؛ شاید شب چیزی برای گفتن داشت که روز بلد نبود.

جذام سمت چپ قلبم را خورده و دیگر نمی‌توانم کسی را دوست داشته باشم. این بار اما درد در مغزم شروع شده؛ گمان می‌کنم قلبم از بین رفته باشد. اما چه کسی می‌داند که در رگ‌هایم جذام عشق جریان دارد؟ و آن زخم کوچک دلم جذام شد و این شور دیگری‌ست. دل بی‌عشق را چه در سینه نگه داشته‌اید؟! جذام همان زیباییِ گمشده‌ست و همان عشق.

جذام زیباییِ گمشده.
+1
جذام زیباییِ گمشده.

بگو چه کنم؟

گاهی بعضی‌ها رو خیلی راحت میبخشی، چون دوست داری بازم تو زندگیت باشن!

چرا این تصویر شما که روی بالکن ایستاده‌اید و به دوردست‌ها خیره شده‌اید و احساس تنهایی می‌کنید از مغزم بیرون نمی‌رود؟ - از میان نامه‌ی اولگا کنیپر؛ به آنتوان چخوف.

یک سنگ سیاه بزرگ هر صبح روی سینه‌ام سنگینی می‌کند. از خواب که بیدار می‌شوم پاهایم مثل مشک بی‌بی رعنای شما باد می‌کند. خوابم خیلی آشفته است. باید در اولین فرصت بیایم تو را ببینم. - از میان نامه‌ی دریابند؛ به عزالدین.

شب‌ها را با بیدار شدن ها و خواب دیدن ها و از خواب پریدن ها سحر می‌کنم؛ دیگر قرص‌های خواب آور هم هرقدر قوی باشند، به فریادم نمی‌رسند؛ و آن‌وقت وقتی سپیده می‌زند اندکی راحت می‌شوم و از چنگال خیال‌ها و خاطراتم رهایی می‌یابم. - ملکوت؛ بهرام صادقی.