سکوتِ سیناپس 𐙚
Open in Telegram
209
Subscribers
-124 hours
+87 days
+2330 days
Posts Archive
اگر خدایی این جهان را آفریده است، پس من تمایلی ندارم آن خدا باشم: رقتانگیزی و انبوهِ اندوهانِ جهان، دلم را ریشریش میکند.
آرتور شوپنهاور
آدم ها گاهی اوقات گریه میکنند، نه به خاطر اینکه ضعیف هستند. بلکه به این خاطر که برای مدت طولانی قوی بوده اند...
هرتا مولر
من سرم درد میکند، کمرم هم درد میکند و افکارم هم جور غریبی شدهاند، گویی آنها هم درد میکنند؛ امروز غمگینم.
داستایفسکی
«فقط میدانم که خسته هستم و هیچ چارهای هم ندارم و یا دارم اما حوصله کوچکترین اقدام حتی تکان دادن سرانگشتم را هم ندارم. شاید عادت است و یا اینکه… هیچ.»
از نامههای صادق هدایت به حسن شهید نورایی
و با خود فکر میکنم
آیا روزی خواهد رسید که آوازِ خوشبختی همراه با خورشید، از پشت کوههای سبز بر صورت خستهی مردمانِ ایران زمین بتابد؟
در کتاب «سفر بخیر آقای رئیس جمهور» نویسنده گابریل گارسیا مارکز میگوید: روزی میرسد که دیگر نسبت به خیلی چیزها بیتفاوت میشوی، نه از بدگویی دیگران میرنجی و نه دلخوشی به حرفهای عاشقانه اطرافت؛ به آن روز میگویند «پختگی».
(و این پختگی حاصل متحمل شدن رنج آموختن است و چیزی نیست که تنها با تجربه و افزایش سن بهدست بیاید، گرچه بسیاری از ما، از تجربهها هم نمیآموزیم)
سفر بخیر ؛ گابریل گارسیا مارکز
بابا لنگ دراز عزیز؛
آدم هیچگاه هوس چیزهایی که نداشته را نمیکند
اما زمانی که آنهارا به دست میآورد و دوباره از داشتن آنها محروم میماند نمیتواند تحمل کند
محروم ماندن از چیزهایی که انسان آنرا حق طبیعی بداند سخت است.
بابا لنگ دراز ؛ جین وستر
«چه بسا مرگ تنها با توقف نبض حاصل نشود، زیرا انتظار، مرگ است. دلزدگی، مرگ است. نومیدی، مرگ است و تاریکی آینده نامعلوم هم در حکم مرگ است.»
غسان کنفانی.
«فعلا میسازم. چه میشود کرد؟مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟ همین است که هست.»
از نامههای فروغ فرخزاد به فریدون فرخزاد
«من اگر تلاش می کنم برای این که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که براى من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه ! من معتقدم که زیر آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد.»
از نامه های فروغ به پرویز شاپور.
یه شاعر چهقدر قشنگ از چشم افتادنو توصیف میکنه؛
«خراب شد تصویرش،
حتی اگر خدا فرستد
باران اسیدی برای تطهیرش،
برف و پاکی برای تشبیهش،
محمد و عیسی برای تضمینش،
یا که شیطان برای تقصیرش،
تمام شد؛
خراب شد تصویرش.»
و آموختم هر دستی که رنجی به من بخشید، شایستهی بخشش نیست. برخی آدمها را باید تنها به فراموشی سپرد.
