سکوتِ سیناپس 𐙚
Ir al canal en Telegram
197
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
-1130 días
Archivo de publicaciones
میخوام جیغ بکشم
میخوام همه چیزو بشکنم
میخوام همه رو به کتک بگیرم
میخوام با همه بجنگم
میخوام کسایی که ازشون متنفرم رو بکشمممممم
میخوام کل زندگیمو منهدم کنم
اما متاسفانه کنکور دارم نمیشه:(
این روزها دارم رویِ نفرتانگیز آدمهای زندگیم رو میبینم. اوه اوه چه موجودات لجنی!.
دقت کردین؟
هرکی خودش خوشگله، ازت بیشتر تعریف میکنه
هرکی خودش موفقه، بیشتر تشویقت میکنه
هرکی اصیل تره، کمتر قضاوت میکنه
آخرش میفهمی، ادم ها دقیقا همون چیزی رو بهت میدن که تو وجود خودشونه...
به زنـده مـاندن در این دیـار
چه پایِ سختـی فشـردهام،
چه مـرگها آزمـودهام،
ولـی ،شگفتـا!نمُـردهام.
سیمین بهبهانی
از وقتی خدا تومن پول کانفیگ دادم تازه فهمیدم چرا معتاد فرش زیر پاشم میفروشه مواد میخره
“امروز طوری برایت اظهار نگرانی میکنند که انگار حیاتشان بسته به حضور تو است و فردا طوری از خاطرشان رفتهای که انگار هیچگاه در زندگیشان نبودهای.!
حوالی ساعت ۹ صبح یه حالِ خاصی داره،نه کاملاً خواب از سرت پریده،نه هنوز توی شب موندی یه جایی بینِ شروع و ادامه،بینِ بیحوصلگی و یه امیدِ کمرنگ نور میریزه روی صورتت،آروم،بیاجبار،انگار میگه بلند شو،یه روز دیگه شروع شده حتی اگه دلت نخواد حتی اگه هنوز خسته باشی از دیروز،از فکرایی که ولت نکردن من این ساعتو دوست دارم چون همهچی هنوز کامل شکل نگرفته،هنوز فرصت هست که یهجوری متفاوت پیش بره،یهجوری که کمتر سنگین باشه شاید توی همین حوالی،بینِ چایِ نیمهگرم و سکوتِ خونه،آدم بتونه خودش رو دوباره جمع کنه،آروم،بیسر و صدا و یهجوری ادامه بده که فقط خودش بفهمه چقدر سخت بوده،چقدر واقعی...
مدت طولانی ایه که به یه مشکلی برخوردم که اسمش 'فرسودگیِ لذته'. وقتی محرکها تکراری میشن و روانِ آدم خسته، مغز دیگه به هیچکدوم از اینا پاداش نمیده. یه جور بنبستِ حسی نسبت به هر لذتی که توی زندگی وجود داره.
اون انگشتم که ناخودآگاه میرفت سمت تلگرام الان ناخودآگاه میره سمت بله
آدم کم کم به بی آبرویی عادت میکنه
دقیقاً همونجای زندگیام که شاملو میگه،یه نقطهی مبهم بین موندن و رفتن،بین امید و خستگی،جایی که نه دلِ دل کندن داری،نه توانِ ادامه دادن آدم به جایی میرسه که دیگه حتی نمیدونه چی میخواد،فقط میدونه این حال،این وضعیت،اون چیزی نیست که باید باشه من ایستادم،وسطِ این بلاتکلیفی
«چیزی نیست» عبارتیست که آن را میگوییم وقتی که درونمان لبریز از همه چیز است.
محمود درویش
