`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
414
Subscribers
-524 hours
+67 days
+1030 days
Posts Archive
411
من آخرین پروانهات را در قلبم کشتم تو دیگر آزادی برای همیشه از اینجا بروی، به امید ندیدنت تا ابدیت.
411
چارهای نبود؛ باید هر بار به زندگی بازمیگشت. مهم نبود غم کدام استخوانش را شکسته، شب تا صبح خودش را از نو میساخت، و فردا از خانه بیرون میرفت.
411
میدانست که روزی همچیز را ترک میکند اما نمیدانست چقدر نزدیک آن روز شده است، گویی او هم دیگر از تاب و توان خود خبر نداشت!
411
من گمان میکنم او دیوانه نبود، بلکه فقط بیش از اندازه رنج کشیده بود و بیماریاش همین بود.
- فئودور داستایفسکی
411
میخواستم شاخابی خودسر و دیوانه باشم در شبِ اندوه، راهم را جدا کنم از رود، خودم را در هیئتِ جویی باریک، برسانم پشت پنجرهات، لکهی پررنگ سکوت را پاک کنم از حوالیِ خانهات.
411
- اما در نظر او زندگی یعنی رنگ و لعاب های متنوع و گویی دنیا منظور او را از رنگ تنها سیاه و سفید تعبیر کرده بود.
