en
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

Open in Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
414
Subscribers
-524 hours
+67 days
+1030 days
Posts Archive
من آخرین پروانه‌ات را در قلبم کشتم تو دیگر آزادی برای همیشه از اینجا بروی، به امید ندیدنت تا ابدیت.

چاره‌ای نبود؛ باید هر بار به زندگی بازمی‌گشت. مهم نبود غم کدام استخوانش را شکسته، شب تا صبح خودش را از نو می‌ساخت، و فردا از خانه بیرون می‌رفت.

می‌دانست که روزی همچیز را ترک می‌کند اما نمی‌دانست چقدر نزدیک آن روز شده است، گویی او هم دیگر از تاب و توان خود خبر نداشت!

هیچ وقت فراموش نمیکنم دردی که به اجبار تو بر من تحمیل شد.

اما در این جغرافیا همه چیز رو به ویرانی بود
اما در این جغرافیا همه چیز رو به ویرانی بود

زیرا مادام که انسان هست، غم هست. بودن، یعنی ضرورت وجودِ غم. و غم، نشانه‌ی بودن

Asociality Naaji.m4a2.19 MB

اما قلب حافظه ی خودش را دارد، من هیچ چیز را فراموش نکرده ام.
آلبرکامو

زندگی شد من و یک سلسله ناکامی‌ها ...!
- شهریار .

زیبایی او مانند خورد شیشه ای از دور بود همانقد براق همانقد بلااستفاده و به درد نخور.

من گمان می‌کنم او دیوانه نبود، بلکه فقط بیش از اندازه رنج کشیده بود و بیماری‌اش همین بود. ‌
- فئودور داستایفسکی

می‌خواستم شاخابی خودسر و دیوانه باشم در شبِ اندوه، راهم را جدا کنم از رود، خودم را در هیئتِ جویی باریک، برسانم پشت پنجره‌ات،
می‌خواستم شاخابی خودسر و دیوانه باشم در شبِ اندوه، راهم را جدا کنم از رود، خودم را در هیئتِ جویی باریک، برسانم پشت پنجره‌ات، لکه‌ی پررنگ سکوت را پاک کنم از حوالیِ خانه‌ات.

- اما در نظر او زندگی یعنی رنگ و لعاب های متنوع و گویی دنیا منظور او را از رنگ تنها سیاه و سفید تعبیر کرده بود.