`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
رفتن به کانال در Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
402
مشترکین
-324 ساعت
-187 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
402
آیا بدتر از این هم ممکن هست؟
به نظر میرسد که هست!
وای به روزهای دیگر.
شاهرخ مسکوب، روزها در راه
402
امشب آنقدر در خاطرهٔ تو قدم زدهام
که راهی تا خواب نمانده است؛
اگر به خوابت آمدم،
اندکی مهربان باش...
من تمام بیداریام را
با بیمهریِ تو سر کردهام.
402
کودکیهایم، پدر را میدیدم که ساعتها در سکوت به گلهای قالی چشم میدوخت و نمیفهمیدم در آن همه نقشِ خاموش چه میجوید؛
امروز که اندوه راه خانهام را بلد شده، میفهمم او به قالی نگاه نمیکرد، به زندگی خیره مانده بود.
402
من از قربانیانی که به جلادان خود احترام میگذارند، نفرت دارم.
𓄳گوشه نشینان آلتونا، ژان پل سارتر
402
از من دلخور نشو که غمگین مینویسم؛
در سرزمینی که روزهایش به زحمت میگذرند،
شبها آنقدر طولانیاند
که اندوه فرصت میکند هزار بار
خودش را در دل آدمی تکرار کند.
402
اما کسانی که میروند، نباید بازگردند؛ زیرا آنکه روزی رفتن را انتخاب کرده است، باید بداند که بعضی دلها ایستگاه نیستند که هر زمان خسته شدی به آنها پناه بیاوری. برخی رفتنها چنان زخمی بر جان میگذارند که حتی اگر بازگردی و کسی پشت آن در ایستاده باشد، همان آدم سابق نخواهد بود. زمان، جای خالی آدمها را پر نمیکند؛ فقط به صاحبان زخم میآموزد چگونه بدون آنها زندگی کنند.
