`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
416
Subscribers
+1624 hours
+117 days
+930 days
Posts Archive
416
من به وعدهی زندگی کردن آمده بودم، نه به اینگونه زیستن؛
نه به دوام آوردنی که رنگِ زندگی را باخته و به عادتِ مردگان میماند.
ادامه دادن در اضطرابِ بیپایان و نوسانِ همیشگی، شایستهی این نفس کشیدن نیست.
زندگی باید چیزی فراتر از زنده ماندن باشد؛
وگرنه چه تفاوتیست میان تپشِ قلب و سکوتِ آرامِ مرگ؟
416
آنچه در این سکوتِ کشدار، آرامآرام رنگ میبازد و از یادِ جهان میرود، جوانیِ من است؛ بهاری که بیآنکه شکوفا شود، رو به خزان نهاده است.
416
Repost from شـَــهنامـــه🎻
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی هم رازی خدایا
جواد آذر
416
زیادیام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامهام، همین و بس. ظاهرا طبیعت برنامهای برای حیات من نداشته و در نتیجه با من مانند میهمانی سرزده و ناخوانده رفتار کرده است.
یادداشتهای آدم زیادی، ایوان تور گنیف
416
زندگی شکل باتلاق گرفته است؛
هرچه بیشتر دست به سوی آرزوها دراز میکنی،
زمینِ زیر پایت نرمتر میشود
و آرامآرام در رؤیاهایی که دوستشان داشتی فرو میروی.
416
راستش را بخواهی، دیگر حوصلهی توضیح دادن ندارم. به چند جملهی کوتاه پناه بردهام و از کنار بسیاری از آدمها بیصدا عبور میکنم. بیشتر وقتها در اتاقم پناه میگیرم؛ جایی دور از هیاهوی جهان. انگار زندگیِ من از جایی آغاز میشود که شب از راه میرسد و سکوت، همهچیز را در آغوش میکشد.
