`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
416
Subscribers
+1624 hours
+117 days
+930 days
Posts Archive
416
آنقدر پوستکلفت شدند که هیچکس نتوانست آزارشان دهد؛ اما دیگر هیچکس هم نتوانست خوشحالشان کند.
416
غم، وقتی بیش از اندازه در جان ریشه بدواند، راهش را از اشک جدا میکند؛ به سکوت پناه میبرد و چون گرهای ناگشودنی در گلو باقی میماند.
416
حرف زدن از احساساتم، سختترین و غریبترین کارِ جهان است؛ برای همین کمتر از آنها میگویم و بیشتر پنهانشان میکنم. اگر خواستی مرا بفهمی، در چشمهایم جستوجو کن؛ در سکوتهای طولانیام، در عکسهایی که بیدلیل میگیرم، در چیزهایی که انتخاب میکنم و بیآنکه بدانم از خودم به جا میگذارم. من از احساساتم کمتر سخن میگویم، اما ردِ آنها در نگاهم مانده است؛ کافیست کمی دقیقتر ببینی.
416
کیست این من؟این منِ با من ز من بیگانه تر
این منِ من من کُنِ از من کمی دیوانه تر؟
-ناصر فیض
416
آیا بدتر از این هم ممکن هست؟
به نظر میرسد که هست!
وای به روزهای دیگر.
شاهرخ مسکوب، روزها در راه
416
امشب آنقدر در خاطرهٔ تو قدم زدهام
که راهی تا خواب نمانده است؛
اگر به خوابت آمدم،
اندکی مهربان باش...
من تمام بیداریام را
با بیمهریِ تو سر کردهام.
416
کودکیهایم، پدر را میدیدم که ساعتها در سکوت به گلهای قالی چشم میدوخت و نمیفهمیدم در آن همه نقشِ خاموش چه میجوید؛
امروز که اندوه راه خانهام را بلد شده، میفهمم او به قالی نگاه نمیکرد، به زندگی خیره مانده بود.
