en
Feedback
Dia's Diary𖦹

Dia's Diary𖦹

Open in Telegram

Call me DIA⚝ I was born to tell stories, Deianira - ✦ Tell me something: @Deianirawbot

Show more
Iran131 867The category is not specified
421
Subscribers
No data24 hours
+47 days
-1630 days
Posts Archive
Nostalgia🌟
+5
Nostalgia🌟

۸۱۳۶۷۴۹۷۵۹ بار- ولی هنوز دارم ادامه میدم

شکست عشقی؟ تاحالا تو ورزش مورد علاقت شکست خوردی؟

من دلم تنگ می‌شود، اما نه برای یک آدمِ مشخص، نه برای یک خانه و نه حتی برای یک کشور. دلم تنگ می‌شود برای زمانی که هنوز نمی‌دانستم این دنیا آرام‌آرام مرا به زندگی نکردن محکوم خواهد کرد. برای خودم،‌ در روزهایی که نمی‌دانستم، کمتر می‌فهمیدم و ساده‌تر نفس می‌کشیدم؛ وقتی سنگینی فهم هنوز روی سینه‌ام ننشسته بود. برای راه‌هایی که نرفتم، برای حرف‌هایی که نگفتم، چون فکر می‌کردم هنوز وقت هست، چون باور داشتم آینده ای همیشه در انتظار من است. آینده یک آدم قد بلند بود که چند قدم جلوتر از من ایستاده بود و با دست هایش به من اشاره می‌کرد که به سمتش بروم. اما آن آینده قد بلند دیگر آنجا نیست. برای روزهایی که به بعداً امید داشتم؛ زمانی که امید را در آغوشم می‌فشردم. می‌گفت: به من اطمینان داری؟ و من همیشه او را یاد میکردم بی‌آنکه بدانم دیگر هیچوقت نمی‌آید. و گاهی فکر می‌کنم شاید این فقط شروعِ دلتنگی‌ها باشد. دینا - ۱۵ دِی

این روزها با هر یک نفر که حرف میزنم یکی از رگ‌های عصبیم پاره میشه.

عکاس ها همیشه در طول تاریخ، کار خودشان را می‌کنند.

photo content
+1

This headache is killing me.

ردپایم تمام نقطه‌های شهر را لمس کرده است. خیابان‌های خونین، کاسبان خشمگین، صورت‌های رنجیده؛ ترس و نفرت. مردمانی سرشار از ناامیدی‌ها و ناکامی‌ها در مسیر رسیدن به آرزوهایشان. جیب‌های خالی و دست‌فروش‌ها. چشمانی که به فردا خیره مانده‌اند. بی آنکه کورسوی امیدی در آن باشد. نوازندگان خیابانی که آوازی غمبار سر می‌دهند؛ برای آزادی می‌نوازند، اما کسی صدایشان را نمی‌شنود. گویی صداها پیش از رسیدن، در شلوغی شهر گم می‌شوند. این شهر روایتی دارد؛ در واقع روایت‌هایی، از زبان مردمی که زندگی‌شان تاریک است، سفره‌هایشان خالی و خانه‌هایشان تنگ‌تر از همیشه. من نیز روایتی از خودم خواهم نوشت؛ روایتی که در آن به رؤیاهایم نرسیدم. مرا ببخشید اگر نوشته‌هایم شما را به یاد چیزی می‌اندازد که غمگین‌تان می‌کند. دینا - ۱۳ دِی

photo content
+1

"میخوام بشم یه دکتر مهندس بالرین آرتیست"

هر زمانی که به آینده فکر می‌کنم یاد اون سوال میوفتم که بچه بودیم از ما می‌پرسیدن وقتی که بزرگ شدی میخوای چه کاره بشی؟ و من همه چیزهایی که "دوست داشتم بشم" رو تو ذهنم ردیف میکردم و آخرش میگفتم نمیدونم؛ راستش الان که بزرگ شدم، هنوزم نمیدونم.

یه چندتا کتاب دارم که داشتم فکر میکردم باید برم تو انقلاب دست فروشی کنم تا بتونم اونارو بفروشم. گمونم کسی اونها رو نخواد. دارم به شغل آینده ام فکر می‌کنم. فکرشو بکن "دستفروشی کتاب" شایدم بزنم تو کار مجسمه و کنار خیابون دست‌سازه هامو بفروشم. دلم میخواد رَدی از خودم توی این شهر به‌جا بذارم.

من تو این وضعیت دارم جاسوییچی توت فرنگی🍓 سفارش میدم دیگه چیکار کنم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم خیلی نازنازی بود

هر زمانی که احساس کردید از راهتون کاملا مطمئن‌ هستید و کار درست رو دارید انجام میدید، بدونید یه جای کار داره میلنگه

And there’s no remedy for memory, your face is like a melody It won’t leave my head

photo content
+1

A new year has begun, and I still don’t know what I’m doing.

این عکسا خیلی استتیک نشد دیگه ببخشید