Dia's Diary𖦹
前往频道在 Telegram
Call me DIA⚝ I was born to tell stories, Deianira - ✦ Tell me something: @Deianirawbot
显示更多伊朗131 867未指定类别
421
订阅者
无数据24 小时
+47 天
-1630 天
帖子存档
421
من دلم تنگ میشود، اما نه برای یک آدمِ مشخص، نه برای یک خانه و نه حتی برای یک کشور. دلم تنگ میشود برای زمانی که هنوز نمیدانستم این دنیا آرامآرام مرا به زندگی نکردن محکوم خواهد کرد.
برای خودم، در روزهایی که نمیدانستم، کمتر میفهمیدم و سادهتر نفس میکشیدم؛ وقتی سنگینی فهم هنوز روی سینهام ننشسته بود. برای راههایی که نرفتم، برای حرفهایی که نگفتم، چون فکر میکردم هنوز وقت هست، چون باور داشتم آینده ای همیشه در انتظار من است. آینده یک آدم قد بلند بود که چند قدم جلوتر از من ایستاده بود و با دست هایش به من اشاره میکرد که به سمتش بروم. اما آن آینده قد بلند دیگر آنجا نیست. برای روزهایی که به بعداً امید داشتم؛ زمانی که امید را در آغوشم میفشردم. میگفت: به من اطمینان داری؟ و من همیشه او را یاد میکردم بیآنکه بدانم دیگر هیچوقت نمیآید.
و گاهی فکر میکنم شاید این فقط شروعِ دلتنگیها باشد.
دینا - ۱۵ دِی
421
ردپایم تمام نقطههای شهر را لمس کرده است.
خیابانهای خونین، کاسبان خشمگین، صورتهای رنجیده؛ ترس و نفرت.
مردمانی سرشار از ناامیدیها و ناکامیها در مسیر رسیدن به آرزوهایشان. جیبهای خالی و دستفروشها. چشمانی که به فردا خیره ماندهاند. بی آنکه کورسوی امیدی در آن باشد.
نوازندگان خیابانی که آوازی غمبار سر میدهند؛ برای آزادی مینوازند، اما کسی صدایشان را نمیشنود. گویی صداها پیش از رسیدن، در شلوغی شهر گم میشوند.
این شهر روایتی دارد؛ در واقع روایتهایی، از زبان مردمی که زندگیشان تاریک است، سفرههایشان خالی و خانههایشان تنگتر از همیشه.
من نیز روایتی از خودم خواهم نوشت؛ روایتی که در آن به رؤیاهایم نرسیدم.
مرا ببخشید اگر نوشتههایم شما را به یاد چیزی میاندازد که غمگینتان میکند.
دینا - ۱۳ دِی
421
هر زمانی که به آینده فکر میکنم یاد اون سوال میوفتم که بچه بودیم از ما میپرسیدن وقتی که بزرگ شدی میخوای چه کاره بشی؟ و من همه چیزهایی که "دوست داشتم بشم" رو تو ذهنم ردیف میکردم و آخرش میگفتم نمیدونم؛ راستش الان که بزرگ شدم، هنوزم نمیدونم.
421
یه چندتا کتاب دارم که داشتم فکر میکردم باید برم تو انقلاب دست فروشی کنم تا بتونم اونارو بفروشم. گمونم کسی اونها رو نخواد.
دارم به شغل آینده ام فکر میکنم. فکرشو بکن "دستفروشی کتاب"
شایدم بزنم تو کار مجسمه و کنار خیابون دستسازه هامو بفروشم. دلم میخواد رَدی از خودم توی این شهر بهجا بذارم.
421
من تو این وضعیت دارم جاسوییچی توت فرنگی🍓 سفارش میدم
دیگه چیکار کنم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم خیلی نازنازی بود
421
هر زمانی که احساس کردید از راهتون کاملا مطمئن هستید و کار درست رو دارید انجام میدید، بدونید یه جای کار داره میلنگه
