Dia's Diary𖦹
رفتن به کانال در Telegram
Call me DIA⚝ I was born to tell stories, Deianira - ✦ Tell me something: @Deianirawbot
نمایش بیشترإيران131 867دسته بندی مشخص نشده است
425
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+47 روز
-1630 روز
آرشیو پست ها
425
کاش همه متوجه بشن که ما چقدر با ایران باستان فرق کردیم. البته این به خواست خودمون نبود. ایران باستانی رو از ما گرفتن و با تفکرات وحشیانه و تروریستی و حتی حال بهم زن به نام دین به ما تحمیل شد در حالی که هیچکس نمیدونست داره دقیقا چه اتفاقی میافته.
از زن ها پرسیده بودن اگر میتونستی به هزاران سال قبلِ یک تمدن برگردی، کجا رو انتخاب میکردی؟ پررنگترین کامنتها اسم پرشیا رو اوردن. نوشته بودن “چون اونجا بهعنوان یک زن امنیت داشتم” “من یک زنم، پس پرشیا رو انتخاب میکنم پرشیا چون اولینجایی بود که از صلح حرف زد"
یک زمانی کاملا بدیهی بود اما الان شده رویا و آرزو. دنیا گذشته مارو با یک اسم زیبا و جاودان میشناسه ولی ما مدتهاست که داریم دنبال اون اسم میگردیم.
کمی دلم گرفت چون بعضی وقتها هم با خودم میگم اصلا اینکه اسم کشورم پرشیا بوده چه دردی از من دوا میکنه در حالی که دارم تو باتلاق غرق میشم. مثل این میمونه که داری فرار میکنی اما یهو یه زنجیر نامرئی که به پات بسته شده نگهت میداره..
425
یه روزایی هم از خودم میپرسم چرا امروز دوباره خورشید طلوع کرد؟ بعد از اینهمه تیرگی تو این دنیا، چجوری آسمون به زمین نرسید؟
425
چند سالی گذشته و در این لحظه خیلی شبیهت شدم، ارن. درکت میکنم که برای آزاد شدن از جان ارزشمندت گذشتی و با تمام وجود دنیای تو را زندگی کردم. روزی نیست که به یاد ارن نباشم. در دنیایی که خودم در آن زندگی میکنم، چندین هزار نفر برای آزادی قلبهایشان را فدا کردند. پشت همه آن اسمها یک زندگی، خانواده و آرزوست. حتی اگر هر روز برای یک نفر از آنها عزاداری کنیم، صد سال طول میکشد. چطور هنوز دارم نفس میکشم؟ تا مدتها نمیشود به زندگی عادی برگشت. اصلا چرا باید به زندگی عادی برگشت؟ در شرایط غیرعادی باید غیر عادی بود.
انقدر این زخم عمیق است که همان طور که داستایفسکی میگوید، میتوانم سال ها بدون اینکه هیچ اتفاق غمانگیزی برایم بیافتد. غمگین بمانم.
چیزی ندارم که بنویسم فقط میدانم که زمان متوقف شدهاست و خودم هم با بارش برف و سرمای این زمستان خونین، منجمد شدم و منتظر مانده ام که یک روزی برسد و در نهایت خورشید خودش را به ما نشان بدهد. بهامیدآزادیوپیروزینوربرتاریکی.
دینا - ۱۶ بهمن در زمستانیخونین
425
اینکه تو این شرایط دارم ساز میزنم دقیقا مثل اون آدمایی میمونم که بالای کشتی تایتانیک دارن ویولن میزنن در حالی که کشتی در حال غرق شدنه. میدونن که قراره آخرش چی بشه. تنها چیزی که دارن ویولنه و تنها کاری که میتونن انجام بدن، ویولن زدنه.
425
من دلم تنگ میشود، اما نه برای یک آدمِ مشخص، نه برای یک خانه و نه حتی برای یک کشور. دلم تنگ میشود برای زمانی که هنوز نمیدانستم این دنیا آرامآرام مرا به زندگی نکردن محکوم خواهد کرد.
برای خودم، در روزهایی که نمیدانستم، کمتر میفهمیدم و سادهتر نفس میکشیدم؛ وقتی سنگینی فهم هنوز روی سینهام ننشسته بود. برای راههایی که نرفتم، برای حرفهایی که نگفتم، چون فکر میکردم هنوز وقت هست، چون باور داشتم آینده ای همیشه در انتظار من است. آینده یک آدم قد بلند بود که چند قدم جلوتر از من ایستاده بود و با دست هایش به من اشاره میکرد که به سمتش بروم. اما آن آینده قد بلند دیگر آنجا نیست. برای روزهایی که به بعداً امید داشتم؛ زمانی که امید را در آغوشم میفشردم. میگفت: به من اطمینان داری؟ و من همیشه او را یاد میکردم بیآنکه بدانم دیگر هیچوقت نمیآید.
و گاهی فکر میکنم شاید این فقط شروعِ دلتنگیها باشد.
دینا - ۱۵ دِی
