من را در آسمان دفن کنید.
Open in Telegram
✩ تو شباهت بسیاری با شب داری؛ هم آرام و زیبایی، هم غمگین و ساکت. - Anyway girl, just do it. ⋆⋆⋆⋆⋆ 💌⊱@PinkyZone_bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
273
Subscribers
-1624 hours
+637 days
+5630 days
Posts Archive
عشق چیزی است که با لباسهای گوناگون میآید، به طُرُق متفاوت و چهرههای متفاوت و احتمالاً پذیرفتنش خیلی زمان میبرد، این که بتوانی بخوانیاش عشق.
- کلکسیونر | جان فاولز
هنوز به خدا اعتقاد دارم. ولی خیلی دور است، خیلی سرد، خیلی حسابگر.
- کلکسیونر | جان فاولز
لحن حرف زدن آدمها است که دستشان را رو میکند نه خودِ چیزهایی که میگویند.
- کلکسیونر | جان فاولز
از آن دست آدمهای زمختی نیستم که خودشان را تحمیل میکنند.
- کلکسیونر | جان فاولز
کتاب «به عقب نگاه نکن» یه رمان جنایی بود که راستش با توجه به کتابهای جنایی دیگهای که خوندم، داستانش برام یه کم ساده و قابلپیشبینی بود. ولی خب، این به این معنی نیست که بد بود؛ جزئیات قشنگی داشت که باعث شد از خوندنش لذت ببرم و تا آخرش باهاش همراه بشم.
یه نکتهی جالبش برام این بود که شخصیتهاش طوری توصیف شده بودن که دلم میخواست مثل اونا باشم؛ مثلاً هر وقت دوست داشتن میرفتن بیرون، دور محلهشون میدویدن یا کارهای ساده ولی قشنگی انجام میدادن که به نظرم خیلی دلپذیر اومد. حیف که شرایط خودم اجازه نمیده همچین کارهایی بکنم، ولی خوندنش حداقل یه لحظهای تو ذهنم اون فضا رو برام زنده کرد.
شاید منطقی نبود که آدم به اندازهی یک درخت صنوبر عمر کند و کارش فقط خوابیدن باشد و سربار بقیه شود.
- به عقب نگاه نکن | کاترین فوسوم
-از چیزی ناراحت بود؟
+در واقع ناراحت نه. بیشتر… نمیدانم، غمگین بود.
-فرق میکند؟ غمگین بودن؟
+بله. وقتی کسی ناراحت است همچنان امیدوار است اتفاق بهتری بیفتد، ولی وقتی از همهچیز دست میکشد غمگینی بر او غلبه میکند.
- به عقب نگاه نکن | کاترین فوسوم
کتاب «وودواکرها» یه داستان فانتزی ساده و روان داشت که برای موقعی که ذهنم خسته بود و تمرکز چندانی نداشتم، واقعاً به کارم اومد.
راستش باید بگم که اساساً یه داستان بچگانه بود، اما به نظرم داستانهای بچگانه گاهی بهترین رویاپردازیها رو دارن؛ اونقدر ساده و بیپیرایه که آدم رو میبرن به یه دنیای دیگه.
رویاپردازیهای این کتاب برای ذهن خاکستریِ خستهی من حسابی خوشایند بود.
Repost from متالیکا
اینکه بعضیها مدام در تلاشند که آمار کتابهای خونده شدهشونو بالا ببرن همیشه برای من عجیب بودن. شاید چون خودم حین کتاب خوندن از قصد لفتش میدم تا دیرتر کتابم تموم بشه و بیشتر بتونم توی دنیایی که کتاب برام ساخته زندگی کنم و وقت بگذرونم. البته به استثنای کتابهایی که حوصلمو سر میبردن و زودتر تمومشون میکردم.
کتابِ «بیرونِ ذهن من» دربارهی دختریست با ناتوانیهایی که باعث شده نتونه با دنیای بیرون ارتباط برقرار کنه. اون نمیتونه خودش رو بروز بده، حرف بزنه یا حتی نشون بده که چه چیزی رو میفهمه؛ در حالی که درونش پر از فکر و احساسه.
راستش موضوع داستان برام تازه و متفاوت بود. تا حالا به این شکل به زندگی کسی که توی چنین شرایطیه فکر نکرده بودم. کتاب کلی جزئیات ریز و قشنگ داشت که شخصیت اصلی رو برام ملموس میکرد و باعث میشد واقعاً حسش کنم.
فیلمش رو هم دیدم، ولی به نظرم کتاب خیلی بهتر بود. انگار فیلم رو یه آدم بیحوصله ساخته بود که همهی اون جزئیات ظریف و مهم رو جا گذاشته بود؛ همون چیزهایی که توی کتاب به داستان روح میداد.
به هر حال، چیزی که از این کتاب گرفتم این بود که آدم رو وادار میکنه به چیزهایی که داره و شاید ساده ازشون عبور میکنه، یه نگاه تازه بندازه و بابتشون قدردان باشه.
