من را در آسمان دفن کنید.
Open in Telegram
✩ تو شباهت بسیاری با شب داری؛ هم آرام و زیبایی، هم غمگین و ساکت. - Anyway girl, just do it. ⋆⋆⋆⋆⋆ 💌⊱@PinkyZone_bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
273
Subscribers
-1624 hours
+637 days
+5630 days
Posts Archive
این را فهمیدم که زندگی من با کمترینها هم میتواند کامل باشد و به خوبی بگذرد.
- نیمهی نادیده | لیزا جنووا
من آسمان را میبینم، که فقط آبی نیست، بلکه طیفهای مختلف آبی و سفید و خاکستری است، در جایی که تپهها به آسمان میرسد سفیدترین سفید است و در جایی که به بهشت بوسه میزند آبیترین آبی است.
- نیمهی نادیده | لیزا جنووا
هرچه بیشتر میفهمم، بیشتر دانستههایم را زیر سوال میبرم.
- نیمهی نادیده | لیزا جنووا
به کودک مبارز درونم میگویم، نگران نباش. من تسلیم نمیشوم. فقط گاهی برای جنگیدن زیادی خسته هستم.
- نیمهی نادیده | لیزا جنووا
احساسات داغی بهطور ناگهانی و شگفتآوری در وجودم طغیان میکند، مثل هر احساس پیچیدهای که تا به حال دربارهی او داشتهام که دستنخورده و نیازموده همانجا در ته ذهنم باقی مانده؛ مثل گردوخاک ضخیمی که روی میز زیرشیروانی را پوشانده، و حالا با یک فوتِ او که از روی سطح آن میز رد میشود، هر ذره از صدمهها و آزارها را در احساس آشفته و یاغی من پرتاب میکند.
- نیمهی نادیده | لیزا جنووا
اولین قدم برای بهبودی من آگاه شدن از ناآگاهی خودم است.
- نیمهی نادیده | لیزا جنووا
از یک صدای دیگر در مغزم آگاه میشوم. این صدا یک جور زمزمهی بیغلوغش و ترسو است. من آن را میشناسم. صدای کودک درونم است.
- نیمهی نادیده | لیزا جنووا
کتاب «کلکسیونر» یه رمان روانشناختی بود که راستش روندش برای من یه کم کسلکننده و بیهیجان پیش رفت. ولی یه چیزی باعث شد ولش نکنم و تا آخر باهاش بمونم، شاید کنجکاوی یا شاید این حس که یه جایی باید قضیه عوض بشه.
و واقعاً هم عوض شد. اون پایان... باورکردنی نبود. یه شوک واقعی که هیچجوره انتظارش رو نداشتم. نه اینکه فقط غافلگیرکننده باشه، نه؛ حس عمیقی از انزجار و ناامیدی بهم داد که تا مدتها نتونستم از شرش خلاص بشم. انگار یه چیزی توی وجودم به هم ریخت.
و جالب اینجاست که دقیقاً همین پایانِ تلخ و آزاردهنده بود که به کل کتاب ارزش خوندن داد. یعنی اگه قرار بود یه پایان معمولی داشته باشه، احتمالاً ازش چیزی یادم نمیموند. ولی حالا...
راستش هنوزم تو شوکم. هر بار یاد داستان میافتم، دوباره اون حس عجیب برمیگرده و ذهنم درگیرش میشه. کتابی که تا اواسطش فکر میکردم چیز خاصی نداره، الان تبدیل شده به یکی از اون کتابهایی که نمیتونم فراموشش کنم.
من عاشق صداقت و آزادی و بخششم. من عاشق ساختنم، عاشق انجام دادن. عاشق کمالم، عاشق هر چیزی هستم که ایستا نیست، راکد نیست.
- کلکسیونر | جان فاولز
از هر چیزی یک دنیا فاصله دارم. از عادی بودن، از نور. از چیزی که میخواهم باشم.
- کلکسیونر | جان فاولز
فراموش کردن چیزی نیست که دست خودت باشد، برایت اتفاق میافتد. منتها برای من اتفاق نیوفتاد.
- کلکسیونر | جان فاولز
