ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

من را در آسمان دفن کنید.

من را در آسمان دفن کنید.

Открыть в Telegram

✩ تو شباهت بسیاری با شب داری؛ هم آرام و زیبایی، هم غمگین و ساکت. - Anyway girl, just do it. ⋆⋆⋆⋆⋆ 💌⊱@PinkyZone_bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
273
Подписчики
-1624 часа
+637 дней
+5630 дней
Архив постов
sticker.webp0.17 KB

“پایانِ نیمه‌ی نادیده”

این را فهمیدم که زندگی من با کمترین‌ها هم می‌تواند کامل باشد و به خوبی بگذرد. - نیمه‌ی نادیده | لیزا جنووا

من آسمان را می‌بینم، که فقط آبی نیست، بلکه طیف‌های مختلف آبی و سفید و خاکستری است، در جایی که تپه‌ها به آسمان می‌رسد سفیدترین سفید است و در جایی که به بهشت بوسه می‌زند آبی‌ترین آبی است. - نیمه‌ی نادیده | لیزا جنووا

هرچه بیشتر می‌فهمم، بیشتر دانسته‌هایم را زیر سوال می‌برم. - نیمه‌ی نادیده | لیزا جنووا

به کودک مبارز درونم می‌گویم، نگران نباش. من تسلیم نمی‌شوم. فقط گاهی برای جنگیدن زیادی خسته هستم. - نیمه‌ی نادیده | لیزا جنووا

احساسات داغی به‌طور ناگهانی و شگفت‌آوری در وجودم طغیان می‌کند، مثل هر احساس پیچیده‌ای که تا به حال درباره‌ی او داشته‌ام که دست‌نخورده و نیازموده همان‌جا در ته ذهنم باقی مانده؛ مثل گردوخاک ضخیمی که روی میز زیرشیروانی را پوشانده، و حالا با یک فوتِ او که از روی سطح آن میز رد می‌شود، هر ذره از صدمه‌ها و آزارها را در احساس آشفته و یاغی من پرتاب می‌کند. - نیمه‌ی نادیده | لیزا جنووا

اولین قدم برای بهبودی من آگاه شدن از ناآگاهی خودم است. - نیمه‌ی نادیده | لیزا جنووا

از یک صدای دیگر در مغزم آگاه می‌شوم. این صدا یک جور زمزمه‌ی بی‌غل‌وغش و ترسو است. من آن را می‌شناسم. صدای کودک درونم است. - نیمه‌ی نادیده | لیزا جنووا

sticker.webp0.10 KB

کتاب «کلکسیونر» یه رمان روانشناختی بود که راستش روندش برای من یه کم کسل‌کننده و بی‌هیجان پیش رفت. ولی یه چیزی باعث شد ولش نکنم و تا آخر باهاش بمونم، شاید کنجکاوی یا شاید این حس که یه جایی باید قضیه عوض بشه. و واقعاً هم عوض شد. اون پایان... باورکردنی نبود. یه شوک واقعی که هیچ‌جوره انتظارش رو نداشتم. نه اینکه فقط غافلگیرکننده باشه، نه؛ حس عمیقی از انزجار و ناامیدی بهم داد که تا مدت‌ها نتونستم از شرش خلاص بشم. انگار یه چیزی توی وجودم به هم ریخت. و جالب اینجاست که دقیقاً همین پایانِ تلخ و آزاردهنده بود که به کل کتاب ارزش خوندن داد. یعنی اگه قرار بود یه پایان معمولی داشته باشه، احتمالاً ازش چیزی یادم نمی‌موند. ولی حالا... راستش هنوزم تو شوکم. هر بار یاد داستان می‌افتم، دوباره اون حس عجیب برمی‌گرده و ذهنم درگیرش می‌شه. کتابی که تا اواسطش فکر می‌کردم چیز خاصی نداره، الان تبدیل شده به یکی از اون کتاب‌هایی که نمی‌تونم فراموشش کنم.

sticker.webp0.11 KB

من عاشق صداقت و آزادی و بخششم. من عاشق ساختنم، عاشق انجام دادن. عاشق کمالم، عاشق هر چیزی هستم که ایستا نیست، راکد نیست. - کلکسیونر | جان فاولز

از هر چیزی یک دنیا فاصله دارم. از عادی بودن، از نور. از چیزی که می‌خواهم باشم. - کلکسیونر | جان فاولز

فراموش کردن چیزی نیست که دست خودت باشد، برایت اتفاق می‌افتد. منتها برای من اتفاق نیوفتاد. - کلکسیونر | جان فاولز

sticker.webp0.12 KB

خیلی چیزها می‌دانم ولی زندگی کردن بلد نیستم. - کلکسیونر | جان فاولز