زثولیت
Open in Telegram
He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
168
Subscribers
+124 hours
-27 days
+430 days
Posts Archive
169
هر روزم، چند روز میگذرد و خوابهایم تکه تکه شده.
از درون یا بیرون نمیدانم اما در یکی از این دو، یکی هر دو را نشانه گرفته، یحتمل اگر خود به داد خود نرسم، جنایتم به وقوع خواهد پیوست.
/این روزها.#زث.
169
بسیار پی جستن چشمه، درون خود رفتیم و یافتیم که فعلحال سرچشمه دیگریست و باز در موازات منتهی، به انتها رسیدیم و از انتها، ابتدا شدیم. آن منکر کیست که انکار کند زمانش ساکن است، چنان که رسیدن هنر گام زمان است؟ حال اگر گذر از من است، پس من کجای این گذرم؟ چرا که در این گذرگه تویی که نمیگذری و من آن توام مرا به من باز مده.
169
گذشت هرچه گذشت و بگذرد هر آنچه در آب است. چنان که ناوگان است و ناو، بگذرد به وقتِ تعرف خویش، از گزیده های گذرگه و برگزیدگان مشرفِ عزتجو که بیابی و بگزینی و درگذری.
بدان که خیر، مطلوب است و مشبوع از طلب های ناشایست. حال چه جای تعجب که این گذار، گذری از توست یا گزاره ای مطلق؟
169
فعلاً از ما و عربدههای آنها شدنم همین بماند تا محکوم بمانند که در انتظار بنشیناند و ببیناند که آیا خواهد گذشت و اگر گذشت، بخیر خواهد گذشت؟
169
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست
اگر جهان همه دشمن شود ز دامن تو
به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست
سرم فدای قفای ملامتست چه باک
گرم بود سخن دشمن از قفا ای دوست
به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنی
به خون خسته اگر تشنهای هلا ای دوست
چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد
به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست
وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر
به حق آن که نیم یار بیوفا ای دوست
هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست
غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت
مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست
اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز
و گر به بردن دل آمدی بیا ای دوست
بساز با من رنجور ناتوان ای یار
ببخش بر من مسکین بینوا ای دوست
حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند
به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست
.
#سعدی. | ایدوست.
169
قبلاً هنگامی که قصد داشتم سر خود را گرم کنم تا سردی هوای او از سرم بپرد، هوایم بسیار ملایمتر بود.
حال انگار از همه چیز به سوی جایی که نمیدانمش میگریزم و در این بین خود را به در و دیوار میکوبم.
قبلاً.#زث. | اندراحوالات.
169
جالب است که خود پنجره را باز میگذارم و بعد باد را مقصر میدانم که چرا ورقهای دفترم را جا به جا کرده.
#زث.
169
احساس میکنم زندگیام درحال برگشت به روند سابقش باشد، وحشت خرخرهام را گرفته، آخر من سابقهٔ خوبی در زندگی سابقم ندارم. یحتمل اگر باز به آن دوران برگردم، خود را خواهم کشت و این کشتن به معنای کشته شدن فیزیکی نیست!
#زث.
169
نمیدانم، شاید خدا یک چیزی میدانست که سالها شمارا پدر و مادر نکرد. اجاقتان باید کور میماند، با تولد من بالاجبار روشنش کردید.
#زث.
