زثولیت
Open in Telegram
He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
168
Subscribers
+124 hours
-27 days
+430 days
Posts Archive
169
هر چقدر هم بگوییم مردها فلان و زنها فلان یا تنهایی خوب است و دنیا زشت است، آخرش روزی قلبت برای کسی تند میزند.
چارلز بوکوفسکی.
169
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان شبخوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند اِستادهام نُشّاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
امروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اَعدا میکشد وین سنگدل اَحباب را
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
#سعدی.
169
مرا گویی کهرایی؟ من چه دانم
چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی؟ من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جانها
نمیترسی که آیی؟ من چه دانم
مرا گویی اگر کشتهٔ خدایی
چه داری از خدایی؟ من چه دانم
مرا گویی چه میجویی دگر تو
ورای روشنایی؟ من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی؟ من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد
ار آن ترک ختایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یکتا دو تایی من چه دانم.
.
#مولانا. | امتداد پاسخ.من چه دانم؟
169
غرض از نپرداختن به بطن کلمات تو، این است که چندان نمیشود به استادوارگیهایکاذب شما اعتنا کرد. اما به من بگو که شما از باب ادعا، در کدام مدعی شدی؟
استعلاء بر اصالت منشأ، برآمده از مغالطهٔ چشم نیست؛ آن هم چشمی که استوار بر فعل خواستن دربرابر ما منتهی به بستن بود.
همین مرا بس که چشمم را از عمد خواستن، به دیدن رساندم و دیدم. دیدم که ماه نه در آب است و نه بر آب که در بینایی بیننده است و چشمه جز به حضور عطش فهم نمیجوشد.
از تعالیجوییهای لفظیات بکاه و به نور چشمهایت قرض بده که غرضت از دیدن، تنها به حواله کردن مسیرم به حاشیه نباشد.
اما بنا بر گوشه اعتنایی بر فرضیهٔ خیالهای تو، آن روز اگر به بهانهٔ لمس ماه، مغروق چشمهام شدم و تو به بهانهٔ مضحکهٔپریها به چشمه شدی، از تو خواهم پرسید تویی که عقبگرد کردی به کجا رسیدی؟ تو که راه بلد بودی و بر پریگشت کردن ما مسلم، حال تو کجایی؟
و آنگاه خواهی پرسید که تو کیستی؟
خطابمتکلفانهات را هم که با نا امیدی بر قلابم تمام کردی، نا امیدیات بعد از هر حرفم برایم کافیست. قلابمهایم ارزانی خودم. تمام.
169
کشتاری عظیم در مزرعه رخ میداد. زمین های زراعی، کشاورز هارا میکشتند و درونشان آمونیاک میجوشاندند -برای اعصاب خوب است-
کماکان در این بخش ها، انقلاب کشاورزی به شیوه ای دیگر تفسیر شده است.
----
زنبور ها کجا بودند؟ یکی از خائنین کلنی میگفت: ملکهمان جنده شد و در پی آن بکرزایی مرد. ماهم جفت میگیریم!
-مشرف در خداگونگی#تلخوش
169
از سمت جرعت حمل قامت، هیچگاه در پی چشمه نبودی، قرعه ای از انعکاس ماه را دیدی و سِیر را برهمان دوختی و برآنشخاستی، لیک به چشمه شدی، چه یافتی؟ ماه؟ بدیه است که منشا چیز دیگریست. ماه که در آب نیست و هدف نیست، زث! چشمه نمیخواهی؟ پس دنبال ماهی باش؛ شاید گذری شد و به دریا شدی و پری گشت کردی.
اصلا قلاب هایم را پس بده، نخواستیم.
