en
Feedback
Isolation

Isolation

Open in Telegram

http://t.me/HidenChat_Bot?start=6868742988

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
307
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1330 days
Posts Archive
Franz_Schubert_–_Piano_Sonata_N.mp37.17 MB

Ophelia Friedrich Wilhelm Theodor Heyser
Ophelia Friedrich Wilhelm Theodor Heyser

بر آب آرام و تیره‌ای که ستارگان خفته‌اند افلیای سفید مانند سوسنی درشت می‌غلتد آرمیده در جامه‌ی بلندش آهسته می‌غلتد در بیشه های دور دست بانگ شکار می‌رسد. بیش از هزار سال است که افلیای اندوهگین چون شبحی سفید، بر رود دراز و تیره می‌گذرد بیش از هزار سال است که شوریدگی دلربایش چامه‌اش را نزد نسیم شامگاهی نجوا می‌کند باد سينه‌اش را می‌بوسد و در حلقه‌ای گل می‌گشايد، ردای بلندش را كه با آب‌ها بر می‌آيد و فرو می‌نشيند؛ بيدهاي لرزان بر شانه‌هايش می‌گريند،  و نی‌ها بر پيشانی فراخ و رؤيابينش خم می‌شوند.  سوسن‌های آبی پريشان پيرامونش می‌نالند؛ در توسه‌ی خفته او گاه بيدار ميكند،  هر آشيانی را كه از آن ريزلرزه‌ی بال‌ها بر می‌آيد؛ و نغمه‌ای اسرارآميز از ستارگان زرين فرود می‌آيد.  آه افليای پريده‌رنگ، زيبا همچون برف!  آری به كودكی جان دادی، رخت كشيده بر رود! اين سان بادهایی كه از كوهستان بزرگ نروژ فرود می‌آمدند  نجواكنان از رهایی‌جانكاه با تو سخن گفتند.  اين سان وزش باد، كه گيسوانت را می‌پيچاند،  بر جان رؤيابينت پچ‌پچه‌ای شگفت می‌رساند؛  اين سان قلبت به آواز طبيعت گوش می‌سپرد  همراه گلايه‌ی درخت و آه‌های شبانه؛ اين سان آوای درياهای ديوانه، ناله‌ای مهيب، سينه‌ی كودكانه‌ات را، چه لطيف و انسانی،درهم شكست؛  اين سان شهرياری پريده‌رنگ، شوريده‌ای بينوا  سحرگاهی بهاری بر زانوانت سر نهاد!  سپهر، عشق، آزادی. چه رؤيايی، آه دختر بينوای شيدا! بر او گداختی همچنان كه برف بر آتش می‌گدازد؛  خيالپردازی‌های شكوهمندت كلامت را دريد  و ابديت هولناك چشمان آبی‌ات را هراساند!  و شاعر می‌گويد در نور ستارگان  به جستجوی گل‌هايی كه چيده‌ای، شبانه می‌آيی.  و اينك او بر آب ديده است افليای سپيد را غوطه‌ور آرميده بر جامه‌ی بلندش، مانند سوسنی درشت. افلیا، شعری از آرتور رمبو، ترجمۀ شاپور احمدی

+2
Israel_Philharmonic_Orchestra/Itzhak_Perlman_Vivaldi:_Violin_Concerto.flac25.34 MB

Repost from N/a
photo content

The_Tempest_Sonata_3rd_Movement_.hd.mp311.28 MB

Miranda, 1895 Thomas Francis Dicksee آشفته‌ات میبینم، انگار هراسانی، شادمانی‌هایمان پایان پذیرفته‌اند. این بازیگران چنانچه گف
Miranda, 1895 Thomas Francis Dicksee
آشفته‌ات میبینم، انگار هراسانی، شادمانی‌هایمان پایان پذیرفته‌اند. این بازیگران چنانچه گفتم همه روح بودند، و اینک در هوای رقیق، برج‌های سر بر آورده در ابر، کاخ‌های با شکوه و معبد های پر هیبت ، و خود این جهان بزرگ نیز ، و آنچه در اوست ، همه، چون بنای بی اساس این رؤیا خواهند گداخت ، و همچون این نمایش موهومی که محو گردید، اثری از خویشتن برجای نخواهند نهاد، ما نیز مصالحی هستیم که رؤیا بر آن بنا می‌گردد و عمر کوتاهمان با خوابی به هم می آید. طوفان ، شکسپیر

عه من

sticker.webp0.24 KB

My favorite little spot🪴
My favorite little spot🪴

Brief Encounter 1945

sticker.webp0.20 KB

ترجمۀ زیبای شهریار✨

"Hermia and Lysander, A Midsummer Nights Dream" John Simmons,1870 لایسندر: عشاقِ حقیقی مقصودِ یکدیگر را بی اینکه احتیاجی به ب
"Hermia and Lysander, A Midsummer Nights Dream" John Simmons,1870
لایسندر: عشاقِ حقیقی مقصودِ یکدیگر را بی اینکه احتیاجی به بیان در میان باشد در می‌یابند. دلِ من با دلِ شما چنان پیوسته است که ما نمی‌توانیم از این دل‌های توأم بیش از یک دل بسازیم. تیسیوس: عاشقان و دیوانگان دارای ذهن های جوشان و مخیله های کارآمدی هستند، میدان توهم ایشان فراخ تر از عرصۀ ادراکی است که برای عقل سرد فراهم است. دیوانه، عاشق و شاعر سراپا از خیال ساخته شده‌اند.
رؤیا در شبِ نیمۀ تابستان، ویلیام شکسپیر

Repost from Homonoia
'Tis time this heart should be unmoved٫ Since others it hath ceased to move: Yet٫ though I cannot be beloved٫ Still let me love!...

+3
5|1_Ballade_No_1_In_G_Minor,_Op_23_Arthur_Rubinstein_320.mp321.61 MB

The Reconciliation of the Montagues and Capulets over the Dead Bodies of Romeo and Juliet. Frederic Leighton,1855 بیا تا سنگی
+1
The Reconciliation of the Montagues and Capulets over the Dead Bodies of Romeo and Juliet. Frederic Leighton,1855
بیا تا سنگی نیندازیم در راه پیوند دو روح که یکدیگر را به حقیقت دوست می دارند؛ عشق آن نیست که به گردش روزگار دگرگون شود، و گاه به هر بادی از جای به در رود، بلکه عشق فانوسی‌ست بر بلندای برج دریایی که در توفان سهمگین می نگرد، و کمترین لرزشی نمی یابد. یا ستاره‌ای است در قطب آسمان که قایق‌های سرگردان را راه می نماید، ستاره‌ای که هر چند منجمان ارتفاع آن را از افق می سنجند، اما از قدر رفیع آن بی خبرند. عشق بازیچه ی زمان نیست، اگرچه لب‌های لعل فام و رخساره های گلگون به داس خمیده ی زمان درو شوند، روزها و ساعتهای حقیر زمان، عشق را دگرگون نمی کنند. بلکه عشق از تموّجات زمان می گذرد و تا مرز ابدیت پیش می رود. اگر خطا بودن این سخن ثابت شد، نه من هرگز شعری گفتم و نه هیچ انسانی هرگز عشق ورزید. غزلوارۀ ۱۱۶، ویلیام شکسپیر

بوی سیب می‌داد. بچه‌ای که فقط چند ثانیه از این دنیا رو چشید. با اصالت،خالص از این دنیا رفت. دست‌های مادر، بدن سرد و کبود نوزا
بوی سیب می‌داد. بچه‌ای که فقط چند ثانیه از این دنیا رو چشید. با اصالت،خالص از این دنیا رفت. دست‌های مادر، بدن سرد و کبود نوزاد رو محکم در آغوش گرفته بود. چیزی که با تمام وجود می‌خوایش اما اون رفته. این حس بیشتر غریبانه‌ست اما اندوه،باشکوهه. می‌تونی حس کنی چی می‌گم؟ مسیری که با رنج طی می‌کنی و پوست می‌ندازی،باشکوهه. پوست می‌ندازی و رنده می‌شی اما تکه‌های تو، دوباره‌، کنار هم جمع می‌شن. فرسوده‌ای اما سربلندی. این همون تکه‌هاته. تکه‌های یک زن.

ZAZ - Je veux.mp38.47 MB