پیچک🌀
Open in Telegram
استفراغ ذهنی آنچه که تراوش ذهن من است..... منشأ هستم خوش اومدید گاهی مینویسم ،گاهی طراحی میکنم گاهی هم فقط به شما نگاه میکنم! https://t.me/+NGN-375Z0k05MjE0 Traditional art https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
478
Subscribers
-1124 hours
+487 days
+13430 days
Posts Archive
478
Repost from N/a
پیام شما راجب توییت زدن:
چند تا چیز تو متنهای توییتا این بود که هشتگها یسری متفاوت هستن و یک هشتگ بلد نمیشه. بعد اینکه اکانتهای معمولی خیلیهاشون با مقدار متن مشکل دارن و متن رو باید کوتاهتر کرد براتون (البته یکسری که اکانتشون پرمیومه میتونم بلند تر بزنن و بقیه ریتوییت کنن)
کاری که من یادمه میکردیم یکیش این بود که یک ساعت خاص برای به اصطلاح طوفان توییتریهماهنگ میشد تا اون ساعت ترند بشه. هشتگها بیشتر از سه تا نباشه. هشتگها یکی باشه و مثلا یدونه اسم با آندرلاین یا یدونه بدون اون و اینچیزا نباشه.
یجورایی شیفتی هم بود، مثلا کساییکه شب بیدار بودن صبح میخوابیدن و انگار بقیه ادامه میدادن و اگر چیزی ترند میشد ساعت بیشتری میموند
یچیز دیگه اینکه اگر مثلا هشتگهارو سرچ کنید میبینید که یکسری توییتهای جدیدشون خیلی کمه، یعنی انگار فوکوس روی یکسری اسمها بیشتره و برای یکسری کمتر توییت زده شده. فکر میکنم چون اسمشون وسط لیست هشتگهاست برای اون بود ولی نمیدونم.
بعد یک کار دیگه که فکر کنم کیپاپرها میکردن و این بود که مثلا به صورت زنجیری رو یه توییت کامنت میذارید یا کوت میکنید + ریتوییت. بعد اینکه میتونید هم رو هم فالو کنسد چون اکثرا فالوور بالایی هم ندارن (تو سرچگردن هم میتونید توییتهایی که کم ری اکشن داشتن و اون فرد فالوور نداره پیدا کنید)
فقط اینکه خیلی ممکنه اکانتها ساس شن بخاطر همین یه فاصلهای بین توییت و ریتوییت و کلا مثل بات رفتار نکردن میتونه کمک کنه. هرچند احتمالا بازم آخرش ساس بشید. بخاطر همین بعدش رو اکانت جدید ساختن هم حساب باز کنید
بعد برای ایمیل یکسری یه لینکی رو آماده میکردن که درواقع ایمیل آماده بود، اسامی فرستنده و سابجکت و متن آماده بود و ما فقط میفرستادیم. راستش نمیدونم چطوری اینکارو میکردن ولی فکر میکنم چون خیلیها ممکنه با ساختار ایمیل آشنا نباشن و مثلا سابجکت یا به کساییکه میرفستن رو اشتباه بزنن گفتم
478
Repost from ݁˖ ⋆ 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔
بعد از هر ریتوییت یکم فاصله بدید. چند دقیقه تو تایملاین بچرخید بعد دوباره ریتوییت کنید
478
Repost from ݁˖ ⋆ 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔
خیلی از اکانتهای جدید به خاطر فعالیتهای ربات وار / اسپم توسط سیستم توئیتر محدود یا حتی ساسپند میشن. حتی اگه تعداد زیادی توییت و ریتوییت و لایک یا فالو رو تو مدت کوتاه انجام بدید.
478
Repost from N/a
حوالی اذان صبح بود.
زنی مسلمان از بستر خواب بلند شد؛ جا نماز و چادر تمیز با بوی عطر ملایم را آماده کرد تا نمازش را به پا دارد، انگار نه انگار که اتفاقی خواهد افتاد.
زنی دیگر که از شدت غم، خشم و ناامیدی خواب را به چشمانش برای مدت زیادی ندیده بود، کم کم آماده شده بود برای رفتن به میدان؛ چرا که چیزی نمانده بود تا پسرش را آنجا، در ملا عام اعدام کنند.
دقیقههایی مانده بود به اذان صبح، جمعیتی منتظر به فرمان مرگ ایستاده بودن. در میان جمعیت مادرانی مشکی پوش با چشمانی خونی دیده میشد، گویی آخرین بار است که فرزندان خود را میبینند..
اشکها طناب دار را سرزنش میکردند،
خاک گشنه خندید به سرنوشت.
همین که اذان شد، یه لحظه سکوت شد. ناگهان فرمان صادر شد، هیاهویِ غم شد.
اشکها طناب دار را سرزنش میکردند،
خاک گشنه خندید به سرنوشت.
مادران دردمند سوگواری میکردند و ماموران بی رحم میگفتند عاقبت جوانان چه سیاه بود، اما غافل از اینکه این همه درد در این مدت کافیست، دامن گیر آنها هم خواهد بود.
اشکها طناب دار رو سرزنش میکردند،
خاک گشنه خندید به سرنوشت.
- برای اعدامیان دیماه..
478
داستان ۱۷: بید و باد
بید مجنون چشم به راهش بود میتوانست بفهمد قدمش را ،بوی تنش را و غوغایی که با آمدنش میکرد
لحظه بعد باد دست در موهایش گذاشت و نوازشگرانه و ستایشگرانه اورا می بوسید
دور او می چرخید و به او با دلتنگی تمام نگاه میکرد
غرق در سیمای یکدیگر و دست در دست با نگاهشان حرف میزدند
و معاشقه طولانی مدتی کردند....
پس از مدتی زمان رفتن باد رسید
بید مجنون برای بار هزارم دوباره سوالش رو پرسید و تمنا کرد او نرود
باد شرمنده شد و سر به پایین انداخت تا بید زیبایش اشک هایش را نبیند
باد گفت:« خودت میدانی آزاده ی من ،چون من نمیتوانم ساکن بمانم. من میپیچم دور تنت و موهایت را بازیچهی دستانم میکنم... بوسه میزنم بر گونهات، شاخهها و برگهای بالیدهات، و میروم.
نه به آن خاطر که عاشقی نمیدانم، به آن خاطر که میخواهم یادی باشم گذرا!».
حال بید آزاده اما اسیر اشک میریخت و باد بی قرار تر از اشک او طوفان شد
بید با اشک و مویه کنان زاری کرد:«یاد گذرا به درد بید مجنون نخواهد خورد
او دوست دارد آزاده باشد و باتو بیایید
اما پاهایش زنجیر شده به زمین و قلبش پیش توست باد من از پیش من نرو».
باد از اشک بید به درد آمد و تمامی وجودش طوفانی گشت دور تن بید میپیچید و اشک هایش را پاک میکرد و بید هم اشک های اورا:«و شاید من هم بیزنجیرم که نمیتوانم ریشه در خاک داشته و همراهِ تو بمانم جانم... ولی شاید، روزی، به تو بازگردم! آن روز که بذری باشم که جوانه میزند...».
بید با غم به او نگریست:«و شاید بید مجنون، معشوقه تو یاد و خاطره اش را به تو ندهد تا مثل او دربند نباشی
عاشق و معشوق درد یکدیگر را طلب نخواهند کرد تو میروی و بازمیگردی و بید مجنونت هم همین جا منتظرت میماند».
باد سرگردان بید را نگاه کرد
«تو مرا همینگونه که هستم، بیریشه و در جریان، پذیرا هستی؟؟».
بید با بوسه ای حرف باد را تایید کرد و اورا بدرقه کرد و هردو اشکبار جدا گشتند
میدانی، فکر میکنم این عشق، مسیری نداشت! نه من میتوانم راکد شوم و نه تو در جریانِ من حل میشدی...».
بید مجنون و باد میدانستند عشقشان سرانجامی نخواهد داشت اما عاشق به سوزش و سختی عشق هم راضی میماند و خوشبخت دوعالم است
به قولی عشق آزادی است و آنها در بند عشق یکدیگر آزاده اند و نام آنها جز آزادگان دنیاست
«در عشق کسی قدم نهد کِش جان نیست»
«با جان بودن به عشق در سامان نیست»
-------------------------------------------------------
این مکالمه توسط بید و باد گفته شد و نوشته شد باد عزیز متشکرم
پی نوشت از خاتون سحر آمیز: و اینکه منو یاد این تیکه شعر انداخت: من از ان روز که در بند تو ام آزادم
478
داستان ۱۶:به نظرم باد کودک است چون....
باد میوزید و فریاد میزد به هر آدمی میرسید بانگ میزد و گویی آدم را با ملامت و خشم سرزنش میکرد میدوید و خشمگین بود اما هم زمان بازیگوشی میکرد و موهای درختان را میبافت و نوازش می کرد و میان موهایشان پنهان می شد
انگار در پس خشم ظغیان کننده اش میترسید
ابرها را با خود همراه می کرد و با هزاران فریاد به آسمان به پا میخواستند ،می خروشیدند و طغیان میکردند و مویه زاری میکردند
وقتی آرام میگرفت مینشست سکوت میکرد و بدون هیچ جنبشی نگاه می کرد و باز ناگهان انگار باد سردرگم میشد و گریه میکرد و هر چه را میشد پرت میکرد
شاید چون دنبال سرپناهی است که در آن ساکن شود اما باد همیشه می دود و فریاد میزند
آری به نظرم باد کودکی است که رها شده ،دنبال مادرش است
گم شده،حالبایدبه حال گم گشتگی باد نیز گریه کنم
فکر کنم همه ی مان کودکی به نام باد درون خود داریم-
میشنوی؟
گاهی حتی درون تو نیز طغیان میکند
۱۴۰۵/۴/۳۱
478
خاطرهای قدیمی در پس ذهن من
خورشید غروب میکرد و گرمایش هنوز جان داشت و تا آخرین لحظه ی روشنایی اقتدارش را حفظ کرد دختربچه کوچک روی پشت بام خانه ی کاهگلی نشسته بود و تنها به خورشید در حال مرگ نگاه می کرد صدای حشرات سمفونی نامنظمی درست کرده بودند و باد گرمی می وزید وقتی خورشید غروب کرد مادرش اورا فرا خواند دختر بچه به گل توی دستش نگاه کرد آفتاب گردان دانه دانه برگ های آن را کند : «برم؟نرم ؟برم؟نرم؟ برم؟نرم ؟برم؟نرم؟....» آخرین برگ را کند اما انگار یادش رفته بود که برای چه اینکار را کرد و دوباره به آسمان خیره شد اکنون ماه سفید برآسمان پر از ستاره بود و او لبخندی زد از پشت بام پایین آمد و به طرف خانواده اش راه افتاد لحظه ای ایستاد،قبل از اینکه سوار ماشین شود...برگشت و به ماه نگاه کرد ماه هم با او می آمد انگار از دور مراقبش بود و نورش را بر روی او میتاباند لحظه ای ،در نظر او مانند یک مروارید درخشان بود دلش میخواست ماه را در دستانش بگیرد در همین حال بود که مادرش دستش را گرفت و کشان کشان به سوی ماشین برد دختر درحالی که تلاش می کرد گام های کوچکش را با گام های بزرگ و تند مادرش هماهنگ کند تلو تلو میخورد و چندباری پایش زخم شد اما گریه نکرد و دوباره به پشت سرش نگاه نکرد چون میدانست ماه با او می آید... به این ماه 🌚 بدید
478
داستان ۱۵: یکی از همان
دختر به زمین خیره شد و پس از مدتی سرش را بالا گرفت:«تا کنون سعی نکرده بودم درباره ی احساساتم بنویسم آنها را درک نمیکنم گویی همه شأن مانند نخ های کامواهای مختلف در هم تنیده شده و گربه ای هنوز به آنها چنگ میزند ».
دست هایش را در هم فشرد و ادامه داد:«هر چه سعی کردم گره ای را بگشایم گره یک دیگری ایجاد شد حتی حال هم نمیتوانم بگوییم چه احساسی دارم و برای تو مثال میزنم ،
این که اشکال ندارد؟».
سکوت.
دختر مضطرب از از همیشه به نظر می آمد به نظر میرسد چیزی را پنهان میکند و یا دروغ میگوید چه لزومی داشت آنجا مضطرب باشد؟
مشخص بودن دختر میکوشد به چیزی چنگ بزند و از آن وضعیت رهایی یابد
نگاهش به زمین بود و منتظر واکنشی از سمت او بود
او ساکت بود و نگاهی خالی و برهنه و یکنواخت داشت
گویی به روح او مینگریست و روحش را ذوب میکرد و بدنش گداخته می شد گویی در دوزخ گیر افتاده بود...
هیچ وقت فکر نمیکرد باید به خود پاسخ بدهد
هیچ وقت...
حالا خودش در مقابل خودش بود
هر دو در از پرسش و تردید و اعتراض بودند
سکوت بود و به هم خیره بودند انگار تمامی دنیا در چشم های پوچ شان به چرخش آمد و نگاه هایشان را از هم دزدیدند
خود سکوت کرده ناگهان، سنگینی سکوتش را شکست:« دشتی سرسبز ، وزش باد در میاد علفزار و گل های رنگارنگ،آسمانی آبی با ابر های پنبه ای،زیر درختی تنومند با سایه ای استوار پرنده ها در آسمان و مزرعه ای کوچک آن طرف برای خودم....»
دیگری چشمانش را بست و به آن فضای بهشت مانند فکر کرد و زمانی چشمانش را باز کرد در همان جا بودند
خود سکوت کرده لبخند زد تن پاره اش و جان گرفت و بلند شد دیگری اورا نگاه میکرد که می رفت
بعد در موهای بلندش بود او هر چه میرفت در آن فضای زینت کاری شده غرقمیشد و از او دور میشد
و تا جایی که او رفت اما بدون درنگ ،فقط برای لحظه ای ایستاد و به خودش نگاه کرد لبخندی چه احساسی داشت نمیدانست و برگشت و دور شد و ناگهان تمامی فضای سبز وهم آمیز ناپدید شد
او در فضایی سفید بود
نفسی کشید و خودش را در جایش محکم کرد
پیچک ها اورا در بر گرفتند و او در پیچان سیاه گیر افتاده بود فکر میکرد خوب است که شاید وجهه ای از او آرامش یابد
پیچک ها بدنش را پاره میکردند و در تک تک سلول هایش میخریدند و اورا میخوردند
او بر زمین افتاد و با نگاهی خالی،برهنه و یکنواخت به خودش خیره شد
او حرف میزد و او سکوت کرده بود
ناگهان زبان باز کرد و گفت:«دشتی سرسبز ، وزش باد در میاد علفزار .....
من که من است درون من در عذاب است و هیچ وقت آرامشی نخواهد داشت و سزای چه را میبیند نمیدانم
چرخه تکرار میشود و او همه جا هست
همزمان در دشتی واهی بود و آرامش داشت و همزمان پیچک ها اورا در برگرفته بودند و تکه پاره بود
همزمان هم سعی میکرد به خود توضیح دهد که چرا اینگونه است و پاسخی نمییافت
اما همه خودش بودند فقط در تفاوت های فاحش و انگشت نما، در یک بدن و روحی تکه پاره شده بی تلبیس بود که او ،خودش بود .
دست از نوشتن برداشت و به سوی آیینه رفت.
نگاهی برهنه همزمان با درخششی که هنوز خاموش نشده بود و پیچک ها ......
دورش بودند و قلبش را میفشردند و اورا تکه پاره میکردند
۱۴۵۰/۴/۱۵ دوشنبه
