پیچک🌀
Open in Telegram
استفراغ ذهنی آنچه که تراوش ذهن من است..... منشأ هستم خوش اومدید گاهی مینویسم ،گاهی طراحی میکنم گاهی هم فقط به شما نگاه میکنم! https://t.me/+NGN-375Z0k05MjE0 Traditional art https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
478
Subscribers
-1124 hours
+487 days
+13430 days
Posts Archive
478
داستان ۱۴:شکستن ساعت خونین
صدا عقربه های دونده ی ساعت سوهانی بود بر روحش و باز باید از تخت بلند میشد و زندگی میکرد ...چیزی که اسمش زندگی بود ...شاید برایش مضحک بود که ناله و زاری کند و غر بزند پس همین گونه با دردی که به نظرش اندک بود ادامه میداد اما هرچه میرفت فرسوده تر و پژمرده تر میشد
نمیدانست به که بگویید که درک کند نمیدانست که حتی دردش درد واقعی هست یا نه
چشمانش را از دفتر روبه رویش برداشت و به ساعت خیره گشت
تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک
بلند شد و اتاق بیرون رفت و چکشی آورد
چکش را توی هوا برد و به ساعت روی دیوار زد ساعت خورد شد و افتاد و تابلو های نقاشی اش نیز فرو ریختند میزد و میزد ...
وقتی از نفس افتاد روی خرده شیشه ها و اجزای ساعت نشست و زانو هایش زخم شدند اهمیتی نداشت الان صدای ساعت اورا عذاب نمیداد
دراز کشید چیزی که زمان را به او نشان میداد رفته بود و او بدون سروصدا روی زمین آرامیده بود
تکه شیشه ای را برداشت که گمان میکرد خیلی تیز است و در دستش چرخاند بدنش پر از خرده شیشه بود و دستانش از شیشه خرده ها زخمی و زمان اورا خونین کرد و به مرور اون حتی نفهمید که که شیشه ی زمان بر گلویش فرو رفت و خونش را بر زمین ریخت....
«همه ی ما زخمی و خراشیده از زمان و اطراف و خودمان هستیم درد در بدنمان است و از درد میگریزیم و شاید از درد رها شویم اما به گمانم هنوز هم جای زخم هایم میسوزد...»
۱۴۰۵/۱/۱۵
478
Wip
+چشمانش را آسوده بست، به خیالش دنیا ارزش دیدن نداشت. همان بهتر که دیدهاش صاف سیاهی را ببیند. نه زرق و برقی که سیاهی را کند پنهان. - چشمانش را از فرط درد روی هم گذاشت، در سرش غوغا به پا بود. رشته افکارش از حد خود فراتر رفته بود، یک جهان داشت در سرش ساز خود را میزد، میفهمید؟ که یک جهان هر کدام ساز خودش را بزند یعنی چه؟ از طرف بانوی قرن هجدهم
478
این همه بهر که گویم؟؟ *این همه احساس پیچان
این همه جفای رقصان *کجاست آن نور درفشان؟؟؟
#بداهه_گویی
478
داستان۱۳:آدم خاکستری
در دنیای سیاه و سفیدم دنبال رنگ بودم و ناامیدانه چنگ به هر چیزی می زدم که مرا از آدم خاکستری بودن نجات دهد
اما من بدون رنگی در وجودم و شعله ای کم در قلب به ناامید ناامید ،زندگی میکنم و در انتظار رنگی برای زندگی ام هستم
رنگی که برای زنده ماندن و متلاشی نشدن،چنگ انداختن به هر چیزی .......
اینقدر ناامیدانه و مغموم بسیار دهشت بار است زیرا در آخر هم چیزی به چنگ نمی یابم.....
و در آخر....
من از این آدم خاکستری و دنیایی سیاه و سفیدش متنفرم
این پرتگاه سرای من مرا به دنبال رنگی برای بوم زندگی ام میفرستد و من میدانم تابلوی نقاشی من از دو رنگ تشکیل شده بود سفید و سیاه .
اما حتی حالا سیاهی و سفیدی هم با هم مخلوط شدند و این خاکستری بودن مرا عذاب می دهد
گمان میکنم تا آخر عمر به دنبال رنگی برای تابلوی نقاشی زندگی ام باشم و با همان امید پوسیده شوم و بمیرم
۱۴۰۵/۱/۲۰
478
داستان۱۲:شاید آن سوی آسمان
اشک از چهره ی گنجشک ریخت و او نمیدانست چرا گریه میکند میدانست بالش شکسته و درد داشته اما چرا گریه میکرد
قلب کوچکش در سینه می تپید
اما انگار میخ شده بر زمین بود
بالش را که شکست ؟
به چه کسی آزار رسانده بود که اینگونه قرار بود بمیرد؟
گنجشک میلرزید و روی زمین خونین افتاده بود
برای آخرین بار به آسمان نگاه کرد آبی بود و صاف و ابر ها دست در دست میخندیدند
پرنده های دیگری در آسمان پرواز میکردند و باد را می شکافتند و به جلو خیر برمیداشتند
آرزویی کرد که دانست دیگر ممکن نیست-
ای کاش باز هم می توانست پرواز کند اما این بار میان ابر ها بدون آنکه از ورزش باد سخت بهراسد......
گنجشک چشمانش را بست و آخرین اشک را روانه ی زمین کرد
باد ورزید و پر های گنجشک را نوازش کرد اما گنجشک دیگر آنجا نبود
۱۴۰۵/۱/۲۲
478
داستان۱۱:غم خواب
دیگر چیزی نمی ماند
نه اشکی برای ریختن
نه حرفی برای گفتن
نه ناله و زاری ای برای شنیده شدن
شب ماند و بیداری
و خیره به سقف پوشالی
برای یک درد،و ناگهان برای هزاران درد گریستن
و در آن تاریکی صدا ها خفه میشدم و چشم نمیتوانست اشک بریزد
اما غم از تمامی قلبش لبریز میشد و سینه اش را سنگین تر آنچه که بود میکرد
تاوان قلب داشتن بسیار سنگین بود
ای کاش در این دنیا به جای انسان بودن نسیمی بود که میوزید و میرفت
از این غم سرازیر شده بر روحش که به سخره گرفته شده بود ،دلگیر بود
از این زندگی به ظاهر آسان سخت متنفر بود
و در هر لحظه آرزو میکرد بمیرد
هر شب منتظر پایان نبرد غم با خودش بود
پیکاری که به مرگ یکی از این دو منجر میشود
هر شب آرزو میکرد مرگ او باشد تا مرگ شب را نبیند
چه میشد با کسی به غیر از غم قلبش را شریک شود؟....
ترحم انگیز و نفرت آور است
این حالت از او قربانی می سازد؟
پس همان کاری را میکند که باید میکرد باید دیوار هایش را که خود نابود کرده بود دوباره میساخت طوری که اگر خواست دوباره نابودشان کند
نتواند
آخر اگر برای کسی به غیر از غم دیواری را کوتاه کنید
او که تا ابد نمیماند؟میماند؟اما گویی غم ابدیست و همه جا هست
در جای به جای زندگی همه ی انسان ها هست و میماند به شکل های مختلف
روی تخت دراز کشید...
غمش نیز کنار او دراز کشید ،اورا در آغوش گرفت و در تاریکی شب باهم ماندند تا تولد دوباره ی آفتاب
478
داستان۱۰:روح سودا زده
شب بود و هوای گرم و سیاه تابستان
بادی گرم میاد شاخه های درختان میرقصید و دست به دست میشد گرم بود و عرق از سر و رویش میچکید
صدای ساعت را میشنید و میدانست تا اکنون باید به خواب میرفت اما حالا که به خواب نرفته بود شروع شده بود
رقص باد هرزه میان شاخه ها ،بدل به پچ پچی رمز آلود و مبهم شد گاهی زنی سخن میگفت گاهی مردی پاسخ میداد
چشمانش را بست و تقلا در خوابیدن داشت پنکه ی اتاقش را از برق کشیده بود
شاید بپرسید چرا
وقتی شروع شد که پنکه به برق بود اما دکمه اش خاموش،و ناگهان بدون آنکه صدای دکمه هایش بلند شود شروع به چرخیدن در تندترین حالت خود کرد در آن لحظه صدای زمزمه های شدت گرفت و باد همه جا بود و ترس در پوستین روحش دوید
حال دعا میکرد صبح باشد درحالی که شب آرمگاه او بود و حال دیگر شب و روز همه اش به کابوس بدل شده بود و کمکم داشت فکر میکرد که شاید...فقط شاید دیگر به گفته ی آنها عقلش را از دست داده باشد و مالیخولیایی شده باشد
انگار روحش نیز سودا زده بود و ناخوشی در همه جا به او پوزخند میزد
«سعی کن بخوابی سعی کن بخوابی سعی کن بخوابی سعی کن بخوابی.....»
۱۴۰۵/۳/۲۳
478
خامه بر قلم نمی رقصد
دستی آن را نمی گرداند
ذهنی کلمات را به دنیا نمیآورد
و دیگر حرفی برای گفتن نمیماند
#بداهه_گویی
478
داستان۹:گریختن؟
میخواست از همه چیز بگریزد همه چیز را بگذارد و برود پا برهنه فرار کند و مردم اورا دیوانه بخوانند و او فرار کند موهایش را به باد بسپارد و نفسش به شماره نیوفتد ....قلبش درد نگیرد و پاهایش درد را حس نکند.... دلش میخواست تا ابد فرار کند برود و محو شود ....آدمیان چیزی جز درد بر روی سینه اش به یادگار نگذاشته بودند....دلش میخواست سر به بیابان بگذارد... همه چیز را مانند دیوانگان بگذارد و برود بدون خدافظی بدون گفتن چیزی ....بگذار همه اورا دیوانه پندارند....اینگونه قضاوتش و فراموش کردن وجود او راحت تر است...حتی اگر هم خدافظی کندآن رابه شوخی میگمارند پس دوست داشت بدون گفتن چیزی بروددوست داشت درون نقاشی ای پا بگذارد و تا ابد همان جا همه چیز ثابت بماند و تنها باشد .....دلش میخواست تبدیل به پرنده ای شود و پرواز کند تا ابد در آسمان سر بخورد و باد اورا در آغوش بگیرد و ببوسد.....دلش میخواست گیاهی شود بی آزار که دست کسی به آن نرسد .....دلش میخواست پا به دنیای کتاب مورد علاقه اش بگذارد.....دلش میخواست از هیاهوی و زندگی خون آلودش و دنیای گردان و کثافتی که آدمیان ساخته بودند بگریزداو میخواست از زندان دنیا بگریزد اما درون خود زندانی داشت با هزاران زنجیر بسته و استخوان های شکسته...از این دنیای خون آلودو تاریک و در رمز و راز و شلوغ.....از این گردان پر از خالی ،پر از صدا های آزار دهنده،پر از افکار مسموم،پر از جنایات جنگی و انسانی کثافت...دلش میخواست بگریزد برود و گم و گور شود۱۴۰۵/۱/۲۲
478
ادامه👇
۳_یسری خط هایی رو میبینم که بطور خیلی بی نظم که انگار داخل اون بی نظمی یه نظم خاصی وجود داره کنار هم قرار گرفته و یه زن رو وسط اون همه آشفتگی که انگار جزوی از اون زن هستن میبینم انگار اون زن یه چهره پوچ به خودش گرفته شاید هم دیگه وجودش بین دنیای اطرافش گم شده شاید هم دیگه براش اهمیت نداره که کجا و کی هست و حتا ممکنه کاملا وجودش واضح باشه اما کسی نتونه ببینتش انگار یسری افکار که نمیدونم چی میتونن باشن (میتونن احساست زیادی باشن یا ممکنه فقط یکی از احساسات باشه)روی کاغذ قرار گرفتن
زیاد توی تحلیل کردن یه اثر خوب نیستم...ولی با دیدن چیزی که کشیدی دلم خواست چیزی که احساس کردم رو بنویسم اولین حسی که از این اثر گرفتم سردرگمی و غم بود؛ یک جور حس دگرگونی و بلاتکلیفی. اما چیزی که برام جالب بود این بود که خودِ اثر را بلاتکلیف ندیدم. با اینکه در نگاه اول همهچیز آشفته و درهم به نظر میرسه، انگار هیچ خطی اتفاقی کشیده نشده و همهچیز با دقت سر جای خودش قرار گرفته. برای من حس اثر شبیه ذهنی بود که از درون پر از جریانها و احساسات پیچیده هست، اما در عین حال نوعی نظم پنهان داخلش وجود داره. چشم اول آشفتگی میبینه، ولی هرچه بیشتر نگاه میکنم، احساس میکنم خطوط دقیقاً دارند چیزی را که باید نشان بدهند به چشم منتقل میکنند. غم این اثر هم برای من غمِ واضح و مستقیم نبود؛ بیشتر شبیه حس گم شدن میان تغییرات بود، وقتی آدم دقیقاً نمیداند در حال عبور به کجاست، اما میفهمد که چیزی در حال دگرگون شدنه.
478
فروپاشی
چی میبینید؟؟؟؟؟؟
«در آخر هم خودم مشخص میکنم چی رو میبینم»
https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542fبهم بگید👇
۱_ یه درهمآمیختگی کابوسوار میبینم؛ چنانکه گویی هم تصویر داره نشون میده که همهچیز اگر چه جدا از هم و صورت یافته و منظم بهنظر برسن، در هم تنیده و هرگز از هم جدا نشدهن. و محوی یه سایه روشون که انگار بخشی از همه چیز روشن و بخشیش تاریکه و هیچ نظم و قاعدهای برای این وجود نداره.
۲_عملا یه شاهکاره وسط تصویر صورت یه زنه که انگاری شاخش شکسته و گوش شبیه بز داره و چهرش شاید متعجبه؟ -میدونم خیلی شاید عجیب باشه ولی اره پایین سمت راست یه گربه خوابیده و تمام اون پیچپیچیا به قول خودم منو یاد نقاشی ونگوک میندازه و در آخر این شاید ذهن یه آدم باشه که توی احساساتش گیر کرده هر فکری بعد اون یکی مثل موروملخ پیچ میخوره تو اون یکی که هیچ تهی نداره شاید صورت اون زنی که وسط تصویر باشه خود شخصی باشه که اینا همه توی سرش شکل گرفته یا شاید یه فرد خاص برای کسی که اینارو کشیده؟ راستی یچیز دیگه هم اضافه کنم اینه که اون گربهه روی لباس بلند اون خانومه خوابیده انگار واکنش های رنگی میخواممم
478
Repost from N/a
💫کتاب شب های روشن«آدم رویایی خاکستر ، رویاهای گذشتهاش را بیخودی پس میزند، به این امید که در میان آن جرقهی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش برافروخته شده قلب سرمازدهی او را گرم کند و همهی آنهایی که برای او عزیز بودهاند، برگردند.» «آسمان زندگیات همیشه صاف و روشن و لبخند شیرینت پیوسته شاد باشد و به خاطر آن یک لحظه شادی و سعادتی که به دلی دیگر، دلی تنها اما حق شناس دادی، تا ابد سعادتمند باشی! خدای مهربان! یک لحظه شادی! آیا برای تمام عمر یک انسان کافی نیست؟!»
تقدیم به پرآوازهترین پرستو https://t.me/dkgslysktalgslgslgskskgd564jnskw
478
Repost from N/a
موضوع اصلیش عاشقانه نیست. تنهایی هم نیست. حتی غم شخصی هم نیست.
موضوعش سوگواری برای چیزهای از دسترفته است:
آیندهای که قرار بود بیاید و نیامد.
جوانیای که صاحب چنل حس میکند از دستش رفته.
کشوری که دوستش دارد.
آرزوهایی که مدام عقب افتادهاند.
امیدی که خاموش نشده ولی زخمی شده.
انگار راوی مدام بین دو چیز گیر کرده:
«دیگه خستهام» و «ولی هنوز نمیخوام تسلیم بشم.»
فیلم هایی که از نظر حس منو یادشون میاندازه :Dead Poets Society The Pianist Taste of Cherry The Green Mile
اگه قرار بود خودم اسم این فیلم رو انتخاب کنم...آخرین نسل رؤیاپرداز یک جوان بیستساله یا بیستوچندساله. شبها مینویسد. شعر میخواند. به آسمان نگاه میکند. درباره آینده میترسد. برای مردمش دلش میسوزد. از دیدن درد دیگران بیشتر از درد خودش ناراحت میشود. گاهی میگوید: «دیگه نمیکشم...» و چند صفحه بعد مینویسد: «خدایا ایران و مردمانش را حفظ کن.» یعنی هنوز امیدش کامل نمرده. باران. راوی روی پشتبام ایستاده. صدای آژیرها از دور میآید. آسمان کاملاً ابری است. او به شهر نگاه میکند و میگوید: دلم میسوزد... برای آیندههایی که از دست رفتند... برای آرزوهایی که هنوز به دنیا نیامده مردند... برای جوانیای که هنوز شروع نشده تمام شد... دوربین آرام از او فاصله میگیرد. شهر زیر باران گم میشود. فقط صدای باد میماند. فیلمی درباره نسلی که هنوز زنده است، اما برای آیندهاش عزاداری میکند.» این حسیه که از کل چنل گرفتم؛ نه ناامیدی مطلق، نه امید مطلق. انگار تمام چنل یک جمله است: «دلم میسوزد... ولی هنوز نگاه از آسمان برنداشتهام.
آخرین نسل رؤیاپرداز
478
داستان ۸:اغما
درد ،درد جسمانی از همان هایی که شوکه میشوی
نفست بند می آید و و دید تیره و تاری به تو دست میدهد
نوعی بیهوشی که گویی بیداری
چندمین بار بود؟....
نمیدانم... اما این حالت را دوست داشت....
می شد فهمید اما نمیشد کاری کرد و گویی در فضای وهم آمیز به سر میبرد و معلق بود یا حتی میشد گفت انگار درون آب پرت شده بود و شناور در آب بدون آنکه نفسش بند بیایید میتوانست آنجا بماند صدا ها محو میشد او دلش میخواست همان جا بماند
شاید درد را به همین علت دوست میداشت
خوابی مصنوعی انگار برای هزاران سال بیدار نبودی و وقتی بیدار میشوی دوباره به دنیای مردگان متحرک باز میگردی اما آنجا؟...
آنجا خوب است حداقل درد شدیدی که به خاطر آن به اغما رفتی را حس نمیکنی و می چرخی
گاهی وسوسه میشد همانجا بماند برای همیشه آن تاریکی باعث ترسش نمیشد
بلکه زیبا بود خیلی زیبا تر از خواب معمولی
ای کاش اغما رفتنش به سرزمین کبود را از دست ندهد زیرا دلخوشی او بود درمیان درد ها
۱۴۰۵/۳/۱۹سه شنبه
