en
Feedback
پیچک🌀

پیچک🌀

Open in Telegram

استفراغ ذهنی آنچه که تراوش ذهن من است..... منشأ هستم خوش اومدید گاهی می‌نویسم ،گاهی طراحی میکنم گاهی هم فقط به شما نگاه میکنم! https://t.me/+NGN-375Z0k05MjE0 Traditional art https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
478
Subscribers
-1124 hours
+487 days
+13430 days
Posts Archive
برای غم،برای سوگ برای زمان ما، برای حالمان،برای همه چیز

ما ادامه داریم
+2
ما ادامه داریم

یه عزیزی گفتن این نقاشی حس این ویدیو رو میده

بازیچه
+2
بازیچه

"فیلسوفان یک قاعده‌ی ساده و در عین حال عمیق دارند: «تعطیلی در آفرینش محال است.» یعنی زندگی، حتی وقتی فرو می‌ریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق می‌شود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این خلق شریک هستیم یا منفعلانه زیر آوارش می‌مانیم. در نگاه فلسفی، بودن یعنی «در حالِ شدن بودن». هیچ لحظه‌ای خنثی نیست. هیچ روزی صفر نیست. یا داریم چیزی می‌سازیم، یا داریم اجازه می‌دهیم چیزی بدون ما ساخته شود. تعطیلیِ کامل، فقط یک توهم است. در روزهايى كه شرايط آرام است، خلق کردن آسان‌تر دیده می‌شود: کلاس‌ها برگزار ميشود، پروژه‌ها جلو می‌روند، برنامه‌ها روشن‌اند، آینده قابل تصور است. اما در زمانه‌ی آشوب، ناامیدی جمعی، سوگ، جنگ، سرکوب، بی‌ثباتی اقتصادی و ترسِ مزمن، اینجاست که این قاعده معنای واقعی‌اش را نشان می‌دهد. در چنین زمان‌هایی، خلق کردن دیگر به معنای «شاهکار ساختن» نیست. گاهی خلق کردن یعنی: - صبح از تخت بیرون آمدن، وقتی هیچ انگیزه‌ای نداری - ادامه دادنِ یک کار کوچک، وقتی افق مبهم است - تربیت کردنِ یک کودک، وقتی خودت پر از ترسی -  نوشتن، تدریس، درمان، یاد دادن، گوش دادن - ساختن یک رابطه‌ی سالم، وسط دنیای ناسالم - کاشتن یک بذر، وقتی معلوم نیست فردا چه می‌شود. این‌ها «کارهای معمولی» نیستند؛ در اين روزها این‌ها شکل‌هایى از آفرينشگرى هستند. آلبر کامو جایی می‌گوید: «در میانه‌ی زمستان، فهمیدم در درونم تابستانی شکست‌ناپذیر وجود دارد.» این تابستان، همان نیروی آفرینش است، همان چیزی که حتی زیر برفِ اندوه و ترس، خاموش نمی‌شود. قاعده‌ی فیلسوف را می‌شود این‌طور کامل‌تر کرد: تعطیلى در آفرینش محال است؛ اما تعطیلى در مسئولیتِ آفرینش، ممکن و خطرناک است. یعنی ما می‌توانیم از خلق کردن شانه خالی کنیم، اما زندگی همچنان خلق می‌کند، آن‌وقت، به‌جای معنا، پوچی می‌سازد، به‌جای پیوند، نفرت، به‌جای عشق، بی‌حسی. در روزهای سوگ جمعی، خیلی‌ها می‌پرسند: «آیا الان وقت زندگی‌کردن است؟ وقت شادی است؟ وقت ساختن است؟» پاسخ فلسفی این است: بله، دقیقاً همين الان وقت اين چيزهاست. نه به معنای انکار درد، بلکه به معنای وفادار ماندن به زندگی، در دلِ درد. خلق کردن، احترام گذاشتن به رنج است، یعنی اجازه نمی‌دهیم رنج، آخرین کلمه‌ی داستان باشد. یک جمله‌ی مکمل برای این قاعده می‌تواند این باشد: زندگی همیشه ادامه دارد؛ سؤال این است: با ما، یا بدون ما؟ و شاید عمیق‌ترش: در تاریک‌ترین زمان‌ها، خلق کردن یک انتخاب نیست؛ یک مسئولیتِ انسانی است. وقتی جهان آشفته است، کسی که هنوز کتاب می‌نویسد، کلاس برگزار می‌کند، کسب‌وکار سالم می‌سازد، فرزند پرورش ميدهد، هنر می‌آفریند، گفت‌وگوی صادقانه راه می‌اندازد، دارد بی‌سر و صدا می‌گوید: «من تسلیم فروپاشی نمی‌شوم.» و این، ساده نیست؛ شجاعانه است. و اين بزرگترين احترام به زندگى است."

چو غرق خاطراتم و غرق بی نجاتم نگاه میکنم به جفای آدمان نمیشود سخن گفت، نمیشود شنید تمامی وجودم از آدمان گریخت نگاه میکنم من به صبح پر امید که تار و پود من وصل ست به آن ذره امید اما آه و افسوس خورشید که می رود امید هم مانند او میرود راه میروم تا به سیاهی رسم داد می‌زنم به آنجا میرسم سیاهی وجودش مرا میبرد و من ...نخواهم دید طلوع آفتاب را.. #بداهه_گویی

در همه چیز مردم فقر موج میزند.. مال و ثروت،احساسات،امید به آینده،خیال هایمان،آرزوهایمان،در دستان پدران و مادرانمان.... در همه ی زندگی مان فقر و فلاکت و خون جولان یافته و انگار با سرعتی بسیار به ته دره ای عمیق و تاریک پرت میشویم و هرچه دستانمان را برای گرفتن شاخه ای دراز میکنیم هوای خالی دستمان را میگیرد #بداهه_گویی

photo content

پیش چشمم میرود جانی و من نخوردم لحظه ای تکانی چشم ها میشوند بی‌فروغ و و اشک در لحظات آخر نمی گوید دروغ #بداهه_گویی

آسمان بالای سرم می غرد اشک آسمان میریزد ابرهایش همه مشکی اند از این زمانه همه چیز می غرد #بداهه_گویی

این ها از حرامزاده ها حرامزاده تر اند از تمامی ناسزا. های دنیا آن ور تر اند

درد درون سینه ام، تمام نخواهد شد خون درون شیشه ام ،تمام نخواد شد

سیاهی ناامیدی وجودم را میخورد آینده ی نامعلوم تنم را می‌لرزاند وضعیت مردمم مرا مغشوش و غمگین و جنون زده میکند نمیدانم آرزو یک مرگ کنم و یا با این حال به زندگی روزمره ادامه دهم.؟ هرچند نمیشود ای کاش خداوند جانم را برهاند از این جسم که چیزی جز درد حس نکرده نمیدانم فردای بهتر کی به دادمان می‌رسد به اوضاع داخلی می‌جنگیم و دنیا نیز از ما حمایت نمی‌کند انگار خار و کوچک شده ایم ایران و ایرانی .... تاروپودشان از هم گسیخت ای کاش همه چیز دستم بود کاری از دستم برمی آمد اما در همه موارد کاری از دستم برنخواسته است و حال چیزی که برآن می‌توانستم کنترلی داشته باشم نیز نابود است جوانی ام .‌‌....

مرغ غم نیز دیگر چیزی نخواهد گفت برای غم ما
مرغ غم نیز دیگر چیزی نخواهد گفت برای غم ما

یک چشم خون ویکی اشک، در حسرت دیروز و غم فردا
یک چشم خون ویکی اشک، در حسرت دیروز و غم فردا

💤

من دلم تنگ میشه اما... «شاید بهتره بقیه ادامه اش بدن.» ✍- من نوشتم 🎙-او نیز خواند. https://t.me/nazbano786/5963

آزادی ناله ی مرغ اسیر این همه بهر وطن است مسلک مرغ گرفتارِ قفس،هم چو من است همّت از باد سحر میطلبم گر ببرد خبر از من به رفیقی که به طرف چمن است فکری ای هم وطنان در ره آزادی خویش بنمایید که هرکس نکند مثل من است خانه ای کاو شود از دست اجانب آباد ز اشک ویران کُنش آن خانه که بیت الحزن است جامه ای کاو نشود غرقه به خون بهر وطن بِدَر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است آن کسی را که در این مُلک،سلیمان کردیم ملّت امروز یقین کرد که او اهرمن است دیوان اشعار، ابوالقاسن عارف قزوینی

‌ بر زبانم طعم تلخ صبر، کدام شیرین آن را خواهد زدود؟
- عباس کیارستمی

‌ به صبح می‌رسد، این روزگارِ دائم شب...
- تقی سیدی