پیچک🌀
Open in Telegram
استفراغ ذهنی آنچه که تراوش ذهن من است..... منشأ هستم خوش اومدید گاهی مینویسم ،گاهی طراحی میکنم گاهی هم فقط به شما نگاه میکنم! https://t.me/+NGN-375Z0k05MjE0 Traditional art https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
478
Subscribers
-1124 hours
+487 days
+13430 days
Posts Archive
477
+2
من یک پروانه هستم
توجه:«لطفاً هرکس از حشرات میترسه عکس رو باز نکنه»
واکنش یادت نره خوشگله
477
و من دلم تنگ میشود برای آینده ای که تباه شد و آغاز آن پایانش بود و تلاش های ما هرچه پیش میشوند آینده و موانع بیش میشوند و ما حتی با دویدن نیز به آینده مان نمیرسیم
از آینده ی پیش رو میترسم جوانی که نکرده ام و گویی این آخر راه است ...
نمیدانم دلم تنگ میشود برای روز های که پول و دغدغه های اصلی هر زندگی اولویت نبود دلم میسوزد که تا میخواستم شکوفا شوم با سد بزرگ برطرف کردن نیاز های اصلی روبهرو شدم
حال نمیدانم چطور به عنوان یک بزرگسال زنده بمانم،شغلی داشته باشم،درآمدی که مرا بالا بکشد ،سقفی بالای سر،در امان ماندن از خطرها....
میبینی؟؟؟...
اینا همه نیاز های پایه است که مارا در بند خود اسیر کرده
خود شکوفایی در اینجا معنایی ندارد
اینجا وضعیت بد و بدتر میشود و همه زیر آوار سیاست های غلط و اقتصاد هنگفت لهه میشویم
دلم میسوزد
به خداوندی خدا،دلم میسوزد
یاد رفتگان در راه وطن ،و کسانی که ایران را ایران کردند باعث میشود شرمگین شوم
آنها مارا نگاه میکنند و میگویند...
ایرانیان چه شدند؟ایرانمان چه شد؟؟
آن آرمان های فوقالعاده چه شدند ؟؟؟
آن آینده ها ی زیبا و پر هنر،پر عشق ،پر از خرد و دانش....
چه شدند ؟؟؟.....
چه برسر ایران و ایرانیان آوردید؟؟؟؟....
چه شده که هیچ اعتمادی دیگر وجود ندارد؟؟؟؟....
چه شده که با هم نوع و هم خون خود نزاع میکنیم و چیزی مسخره و مضحک به نام جنگ قومیتی و جنسیتی را درست کرده ایم؟؟؟؟
چه شده که دیگر تاریخمان و هنر ایران برایمان مهم نیست؟؟؟؟.....
چه شده که از خاک وطن دل میکنیم......
دلم میسوزد ....
از همه ی اینها دلم میسوزد ....
ما آرمان های داشتیم که به همه آرمان ها لجن کشیده شد .....
و حال دیگر اتحادی میان دستان بیاعتماد مان نیست.....
دلم میسوزد آه دلم میسوزد .....
همه چیز گداخته شده .....
دلم برای تمامی ایران میسوزد .....
ای کاش میشد لحظه ای جلوی زمان را گرفت این شرم وحس گناه نکرده مرا خواهد کشت....
دلم میسوزد عزیزکم....
برای آینده های از دست رفته....
حال میخواهم بدانی این غم را با تو مهمان شده ام
چون این ما هستیم
از آتش خودساخته دودش نیز به چشمان خودمان میرود
دلم از این میسوزد
از این میسوزم که خودمان به خودمان رحم نکرده این و از هم وطن برای بار هزارم ضربه خوردیم
به پایین کشانده شدیم حال این غم و این جنون سوزناک در ما جولان یافته و جایش تکان نمیخورد....
دلم میسوزد عزیزکم
دلمان میسوزد
اما دیگر دیر شده ؟...
#بداهه_گویی
477
Repost from "بانوی قرن 19ام"
من دلم تنگ میشه اما...
[ پیام رو فور +جمله رو ادامه بدید،
همشو فور میکنم چنل یک روز بمونه.]
477
Repost from از اینجا که منم.
بله، ما دوام میآوریم و استوار هستیم؛ اما قسم میخورم که در عین استقامت، خستهترین مردم دنیاییم.
477
و ما مسؤل ۱۰۰ درصدی زندگی خویش هستیم
ما مسؤل احساسات اعمال نتایج و هر حادثه ای که برای ما اتفاق می افتد هستیم
خلاصه همه این حرفا
هرچه بکاری همان را درو می کنی
پ .ن: مسئولیت با مقصر بودن یکی نیست بزارید با یک مثال بگم اگه یکی از اعضای خانواده ات بمیره(خدایی نکرده زبونم لال و اگه این اتفاق برات افتاد واقعا متاسفم و امیدوارم شکیبا باشید)ممکنه تو مقصر باشی یا نباشی که به احتمال زیاد نیستی اما مسئولیت کنترل احساسات و بلند شدنت از اون غم بزرگ با توعه تو مسئولی که چطور واکنش میدی و مسئول نتیجه ها هستی
477
و مثل همیشه یادت باشه
درد یا لذتی که داری نمیمونه اما
افتخار یا شرمندگیش چرا.....................
477
Repost from ✧BoB (چنل منتقل شد)
شما یه نویسنده میشی☕️
یه نویسنده که عمق هر کلمهش به قدری ژرفه که میتونه آدمو به ته افسردگی بکشونه. کسی مثل صادق هدایت . تو دورانی که تو نویسندهای، خیلی معروف میشی و نوشتههات رو میشه توی کتابای درسی دید. چون دورهی جمهوری اسلامی نیست که هنر دیده نشه. هرکسی به اندازهی استعداد و توانش میتونه بالا بره.
477
آزادی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
میدوم به پای سر در قفای آزادی
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله میکند دایم بر بنای آزادی
در محیط طوفانزای، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین
میتوان تو را گفتن پیشوای آزادی
فرخی ز جان و دل میکند در این محفل
دل نثار استقلال، جان فدای آزادی
دیوان اشعار ،فرخی یزدی
477
دماوندیه
ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر، یکی کلهخود
ز آهن به میان یکی کمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیو مانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشت
آن مشت، تویی تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند
نی نی تو نه مشت روزگاری
ای کوه نیَم ز گفته خرسند
تو قلب فسردهٔ زمینی
از درد ورم نموده یک چند
تا درد و ورم فرو نشیند
کافور بر آن ضماد کردند
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان مکن آتش درون را
زین سوختهجان شنو یکی پند
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت، به جانت سوگند
بر ژرف دهانت سخت بندی
بر بسته سپهر زال پرفَند
من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند
از آتش دل برون فرستم
برقی که بسوزد آن دهانبند
من این کنم و بود که آید
نزدیک تو این عمل خوشایند
آزاد شوی و بر خروشی
مانندهٔ دیو جسته از بند
هرّای تو افکند زلازل
از نیشابور تا نهاوند
وز برق تنورهات بتابد
ز البرز اشعه تا به الوند
ای مادر سرسپید بشنو
این پند سیاه بخت فرزند
برکش ز سر این سپید معجر
بنشین به یکی کبود اورند
بگرای چو اژدهای گَرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
ترکیبی ساز بی مماثل
معجونی ساز بیهمانند
از نار و سعیر و گاز و گوگرد
از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم
و از شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز
بادافره کفر کافری چند
زانگونه که بر مدینهٔ عاد
صرصر شرر عدم پراکند
چونان که بشارسان «پمپی»
وُلکان اجل معلق افکند
بفکن ز پی این اساس تزویر
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
برکن ز بن این بنا که باید
از ریشه بنای ظلم برکند
زین بیخردانِ سفله بستان
داد دل مردم خردمند
دیوان اشعار،محمد تقی بهار
