یادداشتهای مهآلود
Open in Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
268
Subscribers
-124 hours
+97 days
+1430 days
Posts Archive
گاهی فقط به یک گوش شنوا نیاز داری؛ تا آنقدر حرف بزنی که وجودت از هر عقدهای که ریشه دوانده تهی شود.
گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدنها آیا
دو برابر شدن غصهٔ تنهایی نیست؟!
بیسبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ایدوست مسیحایی نیست
آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره میآیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
سکوت از تو صدا میشود بلند بخند
به لحظه لحظهی این روزگار گند، بخند
ازین جماعت سنگی نترس، آینه جان!
خلاف آنکه بگوید دگر نخند، بخند
سحر به پنجرهها نور میدهد، برخیز!
بپیچ رنج خودت را به بوغبند، بخند
تو آفتابی و دنیا در اختیار تو است
به مرگ آنکه به پای تو چاه کند بخند
بهدست باد بده موج گیسوانت را
و دل به هیچکسی جز خودت نبند، بخند
برقص و چرخ بزن، مست و بیملاحظه باش
به ریش هرچه قوانین ناپسند بخند
به تیر خندهی تو پُشت مرگ میشکند
به دشمنی که ترا میزند گزند، بخند
بخند و باز بخند و بخند و باز بخند
هزار بار بخند و هزار و چند… بخند
که تا سکوت عظیم خدا بههم بخورد
به قدر پهنهی هستی شکوهمند بخند
اَلا یا ایها الساقی! اَدِر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
احمقها این گونه شناخته میشوند، هر چقدر به آنها بیشتر احترام بگذارید بیشتر مغرور و متکبر میشوند.
ای خردمند که گفتی «نکنم چشم به خوبان»
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟
+1
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
